خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part9 آوا:رفتم داخل اتاقم من نشستم روی صندلیه میز آرایشم حامی هم نشست روی تختم... حامی:بهت گفتم
این پارت رو بالاخره حدیث نوشت🤣❤️
#Part10
حامی:ایشالا یه سه چهار هفته دیگه با اوا تصمیماتمون رو میگیریم.
و بهتون میگیم.
مامان زهرا:خب خیلی خوبه پس تصمیمتون قطعیه؟
اوا:اره مامان ما همدیگه رو دوست داریم
مامان زهرا:چقدر خوبه که عشقتون دو طرفست
اوا:اوم🥲
مامان لیلا: چیشد بیایید ببینیم چه تصمییم دارید
حامی: مامان ما کاملا اماده ایم برای ساختن به زندگی مشترک
مامان لیلا:واقعا اینطوره
دخترم شمام نظرت اینه؟
اوا:بله چون من حامی خیلی همو دوست داریم
مامان لیلا:خب پس مبارکه
ایشالا به پای هم پیر شید
خب الان تاریخ عقد و برا کی بزاریم
اوا:عه من و حامی میخوایم یه چند هفته ای رو راجبش حرف بزنیم البته اگه از نظر شما مشکلی نیست
مامان لیلا:نه چه مشکلی باشه خیلیم عالی
خب حامی جان تو چیزی نگفتی
حامی:من حرفای اوا رو تایید میکنم
خب پس ما تا چند هفته دیگه حرفامون رو میزنیم و به شما میگیم.........
ادامه دارد...
نویسنده:Anita