آنیتا خودت چنل رمان داری
--------------------
غزل: عزیزم قبلا داشت ولی به یکسری دلایل چنلشو پایان زد.
حدیث: قبلا داشت
آنیتا:همون که غزل گفت.
چجور با هم آشنا شدین
-------------------
غزل: ببین من تقریبا دوسال هست که حدیث رو میشناسم ولی آنیتا رو تقریبا سه سال آنیتا قبلا توی کلاس زبانم بود (تقریبا دوسال پیش) ولی من یک سال بعدش توی مدرسه با حدیث آشنا شدم و سال بعدش سه تامون باهم توی یک کلاس افتادیم ولی امسال فقط منو حدیث همکلاسی بودیم آنیتا رفت تهران🫂🫀
حدیث: غزل همه چیز رو توضیح داد
آنیتا:بچها گفتن
سلام عزیزم رمانت خیلی گشنگه 🫠🥹 پارت بیشتر بده و طولانی تررر ❤️🔥 ما درخواست پارت دارییییممم
--------------------
غزل:مرسی از پیام قشنگت عزیزم، چشم فردا یک پارت من میدم یک پارت حدیث😘🫂
حدیث: حمایت کنید ماهم انرژی میگیرم پارت سریع تر می دیم
آنیتا:مرسی عزیزم،چشم
پیشدخرهلسنیمایثاژثازثتژمعیمتینژااوژثتزثتزثتیایماثتیبیت ژثاژثایهیکیهثبثتتبتثتثتبا بله شما مشاهده میکنید تریاک پرستو خانم تموم شده👼🏼
--------------------
غزل: خدایا به من صبر بدههههههههههه از دست پرستوووو🤣👍(متاسفانه پرستو همکلاسیمه)
حدیث: پرستو 😂😡
آنیتا:....
https://abzarek.ir/service-p/msg/3342606
ناشناسو بترکونید تا ببینم میتونم فردا 3تا پارت بدم یا نه! 😁🫀🙏
#Part11
آوا:منم حرف حامی رو قبول دارم هرچی بگه همونه ما دوتا عاشق همیم بهم علاقه دارم
مامان لیلا:چقدر خوبه شما ها عاشق همین یکی از یکی عاشق تر.! خوب آوا خانم چه پسری تایپته ؟
آوا :پسری که خط قرمزش اشکام باشه.
مامان لیلا:آها خوبه.
مامان زهرا:آقا حامی چی دختری تایپته ؟
حامی: اعتماد به نفس بالا.هوامو داشته باشه. مهربونم باشه. دوستم داشته باشه.همین
مامان زهرا: خیلی خوبه حالا آوا این رو نداشت چی؟
حامی:باهاش کار میکنم ولی می دونم همه اینارو داره.
آوا: حامی خیلی حواسش به من هست. من از این شخصیت حامی خیلی خوشم میاد
حامی: دیگه ما هم رفتیم خیلی خوب بود ولی خیلی خسته بودم سریع مامانمو رسوندم خودم رفتم خونه لباس عوض کردم خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم که گوشیم یه عالمه اسمس زنگ بود اونم از اوا. منم زنگ زدم آوا جواب داد
آوا :آلو حامی کجایی سه ساعت زنگ میزنم جواب نمیدی ؟!
حامی: ببخشید خواب بودم
آوا:زهر مار خواب بودم بودو بیا بیمارستان مهر مامانم حالش بد شده
حامی:وا چرا چی شده بدو بگو جون به لبم کردی
آوا: بیا بهت میگم مامانت هم بیار
حامی:باش.
ادامه دارد...
نویسنده: حدیث