آره سه تا پارت بدیننن
-------------------
غزل: چشم جمعه سه تا پارت میدم😂
حدیث: چشم
آنیتا:چشم میدیم،فعلا درگیریم برا ایده ها😂
هه عمرن بتونی بفهمی من کیم👼🏼 تریـــــــــــــــــــــــــــاک
--------------------
غزل:پرستو خیلی ضایع هستی عزیزوممم🤣
حدیث: ساقی چنل
آنیتا:.......
لعلالهلتنتداذتلعنونلغلزیفعدذ
-------------------
غزل: وات؟؟؟!
حدیث: داداش فازت چیه
آنیتا:واده فاز😐🗿
غزل میگی متاسفانه پرستو همکلاسیمه متاسفانهههه؟؟؟ ناراحتم کردیی😭😭😭😭😭😭😑
----------------------
غزل: نه په خوشبختانه🤣🤣🤣👍
حدیث:😂😂
آنیتا:🤣🤣
#part12
حامی: آماده شدم، حرکت کردم سمت بیمارستان بعد از بیست دقیقه رسیدم بیمارستان.«زنگ زدم به آوا»
حامی: آوا تو کجایی!؟
آوا: حامی ما طبقه چهارمیم تو بخش.(با بغض)
حامی: اوکی دارم میام بالا.
حامی: رفتم رسیدم پیش آوا دیدم داره گریه میکنه رفتم پیشش.
آوا چیشده؟!
آوا: حامی مامانم س... س... سرطان خ... خون گرفته(با گریه)
حامی: یعنی چی، درمانی نیست براش!؟
آوا: دکترا گفتن فعلا باید داروهاش رو مصرف کنه و هر دو هفته یکبار هم باید یکی از دارو های مهمش رو توی بیمارستان بهش تزریق کنن.
حامی: آوا مطمئن باش مامانت حالش خوب میشه تو فقط براش دعا کن.
آوا: تو از کجا میدونی حامی؟؟؟
حامی: من هم تجربه ی تو رو داشتم آوا منم خواهرم رو توی این وضعیت دیدم ولی من به خدا اعتماد داشتم و میدونستم که خدا کمکم میکنه
حالا هم برو وسایلت رو جمع کن برسونمت خونه.
آوا: حامی ممنونم ازت که اومدی ولی من خودم عصر برمیگردم خونه تو برو.
حامی: مطمئنی؟
میخوای پیشت بمونم؟
آوا: نه ممنون تا الان هم خیلی بهت زحمت دادم تو برو خونه من بهت عصری زنگ میزنم.
حامی: باشه پس من میرم خونه ولی باید بهم زنگ بزنی!
آوا: باشه زنگ میزنم
حامی: خب باشه خدافظ
آوا: خدافظ
ادامه دارد...
نویسنده: غزل