من به این مرد ایمان داشتم اما یک روز روی تن زنش جای کبودی کمربند را دیدم. اشکهای زنی را دیدم که سالها شنید و هیچ نگفت، سالها دید و سهمش نبود اما به نام «زندگی» تحملش کرد. این زندگی را او انتخاب کرده بود یا فقط یاد گرفته بود چارهای جز ماندن ندارد؟ چرا زن تا اعتراض میکند میشود برده؟ چرا تا چیزی میخواهد میشود ظرف شور؟ و چرا تا مخالفت میکند به کهنهای بدل میشود که باید شسته و ساکت بماند؟ این است برابری؟
آقایان، تا به حال از همسرتان پرسیدهاید «آیا از من راضی هستی؟ آیا از این زندگی لذت میبری؟» یا شاید پرسیدهاید و او برای لبخند شما، برای ناامید نکردنتان، جوابی داده که حقیقت نبوده است. گول خوردن بس است. اگر ناراحت هستی، باش. اگر عصبانی هستی، باش. اما خالی کردن فشار کار و عقدههای زندگی روی زنی که کنارت ایستاده نشانه مرد بودن نیست. این اسمش ناتوانی است، کمبود است، بیعرضگی است.
برو و بخوان، چشمانت را باز کن. قویتر از زنی دیدهای که شامش سر وقت آماده است، خانهاش مرتب، بچهاش ساکت، تمام حسابوکتاب زندگیاش در دفتری منظم نوشته شده و آخر شب منتظر است مردش با خوشرویی از در خانه وارد شود؟ قویتر از این مادر دیدهای؟ نه، ندیدهای. بعد اسم خودت را گذاشتهای مرد؟ «مرد ناتوان» نام دقیقتری است برای تو.
زنها لازم نیست مرد باشند. زنها زنهای قوی و کافی هستند. بیشتر مردها زن را ملک یا وسیله میبینند اما یک لحظه فکر نمیکنند اگر همان زن نبود، فردا مجبور بودند جوراب پارهشان را دوباره با خودشان سر کار ببرند. بله، بیعرضگی گاهی همینقدر ساده است.
تا کی؟ تا کی سکوت؟ تا روزی که زن دیگر ساکت نماند و مرد از شنیدن صدایش بترسد، عصبانی شود و فریاد بزند «حق نداری با من اینطور حرف بزنی، من مردِ کارم!» مرد کار؟ یا مردی با روانی زخمی و بیماری که نامش را قدرت گذاشتهاند؟
اینجاست که میفهمی زنها کاملترین هدیه خدا هستند. سکوت کردند، سکوت کردند، سکوت کردند و بعد یکباره شکافتند. و آن مردها تحملش را ندارند، چون آنقدر سکوت شنیدهاند که توان شنیدن «نه» را ندارند. بله، این هم دیگر عادی شده است.
اما حقیقت همچنان تلخ و زنده جلوی چشم ما ایستاده؛ مرد همهچیز نیست و زن اگر روزی دیگر ساکت نماند، دنیا بالاخره صدای شکستن یک ظلم قدیمی را خواهد شنید.
ּ 𝒻𝔉: 𝔄𝔖ℌ
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
جمنای ، شاید تو آدمارو جادو میکنی و ما خبر نداریم.