هدایت شده از •Soundtrack•
چشمِتو
چلچراغوخاموشکرد
پادشاهتاجشوفراموشکرد👤 00:32
͜𝗙 - 𝐒ƚα𝗋 .
باز نمیشه...🚶🏻♀
یا ایتا هنوز چپیده تو باگ یا باگ تو اون ، عادیه 👍🏼🎀.
͜𝗙 - 𝐒ƚα𝗋 .
یا ایتا هنوز چپیده تو باگ یا باگ تو اون ، عادیه 👍🏼🎀.
تعریف خوبی بود، قانع شدم🙏🏻
#خاطرهسازی
#پارت21
سکوت میڪنم؛لعنتی خلع سلاحم ڪرد.حال فرض را بر این بگیریم به شکلی آقاجانم را قانع ڪرده ام،اگر بفهد آنی
که مسابمه داد و برنده شد آذر است قطعا سڪته میڪند.
سڪوتم حس پیروزیاش را بیدار میڪند. صاف مینشیند و اینبار از آیینه مخاطب قرارم میدهد:
_من و ببر دم خونهی رفیق کلاهبردارت.اون درم ببند.
ناچار در را میبندم،سیگار دیگری ڪنج لب میگذارد و با فندڪ طلاییاش روشنش میڪند.پک عمیقی به سیگار
زده و دودش را در فضای ماشین رها میڪند.
شمشیری ڪه برای او کشیده بودم را جمع کرده و پرچم سفید را بالا میبرم.
_چیڪار داری با اون؟
رک جواب میشنوم:
_اونش ربطی به تو نداره.
فڪم قفل میڪند،ڪارم گیر او نبود میدانستم با او چهکار ڪنم..
نگاهی به صفحه ساعت مچی ام میاندازم و آرام میگویم:
_من دیرم شده.
نیم رخش را در میان دود میبینم:
_هر جا که بگی زودتر از اون اتوبوسی ڪه میخواستی سوار شی میرسونمت به شرطی آدرس رفیقت و بدی.
سر تڪان میدهم.
_باشه میخوام برم مسجد فعلا مستقیم برو.
تای ابروی خط انداخته اش بالا میپرد:
_میخوای بری توبه کنی؟
کنج لبم به لبخند طعنه آمیزی ڪج میشود و با همان لحن آرامم نیش زبانم را در مغزش فرو میڪنم:
_نه.پارسا عزاداره میخوام ڪنارش باشم.
چند لحظهای مبهوت نگاهم میڪند.گویا نفس ڪم میآورد ڪه سیگارش را نصفه و نیمه از پنجره به بیرون پرت
میڪند.
میچرخد و به منی ڪه در صندلی عقب ماشینش فرو رفتم نگاه میڪنم؛چشمان سبزش در قاب صورت جدیدش حس
خوبی به آدم نمیدهد. جای بخیه ی روی ابرویش قبلا نبود،عمدا ڪناره های سرش را تراشیده تا بینندهاش او را
خطرناڪ ببیند و در مقابلش ڪم بیآورد.
با همان لحن حیرت بارش میپرسد:
_پارسا واسه چی عزاداره؟
#خاطرهسازی
#پارت23
برادر کوچکتر سمانه با طعنه میگوید:
_طرفداراش آدمای لات و بیسر و پایی مثل تو هستن؟اونم با همین لات بازیاش خواهرم و به کشتن داد.
همهی زنها پچپچ میکردند و مردها سعی داشتند بحث را بخوابانند.تنها کسی که بی هیچ عکسالعملی نگاه میکند
پارساست.
چشمم به آقاجانم میافتد که از در مسجد بیرون میآید و با دیدن امید متحیر همانجا میایستد.خاک بر سرت جانان که
مسبب تمام این بلاهایی.
اثری از پوست سفید امید باقی نمانده با چهرهای قرمز صدایش را پس سرش میاندازد:
_تو یکی ادای فرهیخته ها رو در نیار که مارمولک تر از خودت خودتی و این داداش بیخاصیتت. نذار جلوی این
جمعیت دهنم وا شه و پته ی تو و خاندانتو جوری بریزم رو آب که نتونید سر بلند کنید چه برسه به گه اضافی
خوردن....ولم کنید کاریش ندارم.میگم ول کن کاری باهاش ندارم!
دستانش را آزاد میکند؛نگاهم مات نوید است که سعی دارد آقاجانم را داخل مسجد بکشاند.نگران پارسا هستم؛ همچنان
نگاه میکند.
امید که خود را از حصار دستهای دیگران نجات داده قدمی به سمت فرزاد برادر بزرگ سمانه برمیدارد و با لحن
خشمگینش تهدیدش میکند:
_یه بار دیگه ببینم پشت سرش حرف مفت میزنی و بیخ گوشش زر اضافی میزنی اون وقت میدونم بات چی کار
کنم.
نگاهش گذرا به سوی پارسا میافتد و دست آخر زهرش را میریزد و با کله دماغ فرزام بیچاره را میترکاند و چیزی
میگوید که به خاطر جیغو داد بقیه نمیشنوم.
نوید آقاجانم را که مات مانده بود را به داخل مسجد میبرد،به سمت پارسا پا تند میکنم و خود را به او میرسانم و با
نگرانی که در صورتم مشهود شده میپرسم:
_خوبی؟
نگاهش در پی امید که دورش شلوغ شده و همه سعی دارند او را از مهلکه دور کنند،میدود و سؤالم را با سؤال
جواب میدهد:
_اون اینجا چیکار میکنه؟
سرم پایین میافتد؛آنقدر بیشرم نشدهام که صاف صاف در چشمش زل بزنم و دروغ بگویم:
_نمیدونم.چرا دعوا شد؟
نفسی فوت میکند،حال توضیح دادن ندارد اما سؤالم را بی جواب نمیگذارد:
_فرزام باز حرفای تکراریش و شروع کرده بود که امید سر رسید.حتی به مجلس عزای سمانه هم...
سکوت میکند،درکش میکنم.
تمام طول زندگیشان از آزارهای برادر سمانه آسایش نداشتند،الان هم که سمانه مرده باز هم...
دستی مابین موهایش فرو میبرد و میگوید:
_اینجا بین یه گله مرد نمون،برو بالا من حالم خوبه!
خوب نبود؛مطمئن بودم که خوب نبود اما...
صدای امید را در حالی که مخاطبش پارساست میشنوم:
_این همه حرف بارت کردن زبون نداشتی یک کلام جوابشون و بدی؟
#خاطرهسازی
#پارت22
دلم میخواهد بپرسم"خیلی برات مهمه و بیخبری؟" بر خلاف میلم پاسخ میدهم:
_همسرش و از دست داده.
بیش از آنڪه فڪرش را میڪردم جا میخورد،نگاهش را از رویم برمیدارد و بر روی صندلی صاف میشود و
نگاهش را اینبار نه در آینه بلڪه به روبهرو و دوردستها میاندازد.
باز بیقرار نگاه به عقربه های ساعتی ڪه گویا با هم مسابقه گذاشتهاند میاندازم و میگویم:
_اگه نمیخوای راه بیوفتی پیاده بشم؟
صدایش بر خلاف چند دقیقه قبل خش گرفته و آرام در گوشم میپیچد:
_آدرس مسجد و بده.
متحیر میپرسم:
_میخوای بیای مسجد؟همه اونجا هستن... آقاج...
وسط حرفم میپرد:
_واسه خاطر آقاجونت و اون همه ای ڪه میگی قید رفیق نارفیقمو نمیزنم. بده آدرسو.
با تردید نگاهش میڪنم.خدا بخیر ڪند. هر چند بعد از سه سال روبه رو شدن او با پارسا و آقاجانم آن هم با ڪینه ی
دلش قطعا خیر نخواهد بود.
* * *
صدای داد و فریاد، همهی زنها را به کوچه میکشاند.بعضی پابرهنه فقط برای فهمیدن قضیه بیرون پریدند.
زن چاق مقابلم را کنار میزنم و از در مسجد بیرون میروم.با دیدن صحنهی مقابلم چشمانم مرزی تا از حدقه بیرون
زدن ندارند.
صدای بلندش کل کوچه را پر میکند:
_مرتیکه قالتاق مگه نمیبینی حالشو باز زر اضافی میزنی؟آخه تو آدمی آمپولی که گه خوری اضافی میکنی؟ بوی گندکاری هات کل عالم و پر کرده اون وقت اینجا ادعا میکنی پیغمبر زاده ای و اون بدبخت ابلیس دو عالم آره؟اه ول
کن دستمو آویزون... بذار حقش و کف دستش بذارم.
لب پایینم را بین دو دندان میگیرم و چنان میگزم تا درس عبرتم شود.
نگاهم به پارسا میافتد که با چشمانی ملتهب و بیروح به امید که محله را روی سرش گذاشته نگاه میکند.
برادر زن پارسا در حالی که دو نفر زیر بازویش را گرفتند عصبی داد میزند:
_چی داری میگی دوزاری؟سر پیازی یا ته پیاز؟
امید را سه نفر گرفتهاند با اینحال گاهی خود را بیرون میکشد و یک قدم جلو نرفته باز مانعش میشوند.تنها دهان
بیچاکش است که باز شده و قصد بسته شدن ندارد:
_من کل پیازم یکی باید به توئه پیرسگ حدت و حالی کنه. میبینی داغونه هی ور میزنی داغونم که باشه بیکس
نیست مرتیکه ی مفنگی این و تو گوشت فرو کن