7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
« بغل بگیر منو خدا خودت
انگار بند دلم از هم ، جدا شده . . ((:
#Mahyar 🍃 ,
#پارت5
#خاطرهسازی
خفه خون میگیرم،رالی آن هم آخر شب...
نگاهم را که میبیند نفسش را فوت کرده و میگوید:
_اینطوری نگاه نکن جانان تو که از دست فرمون من با خبری خوب چرا وقتی یه کار و انقدر بلدم ازش استفاده
نبرم؟
سکوتم سنگین ترین جواب برای اوست،باید شکرگذار باشم که حداقل برایم گفت کجا میخواهد برود اما در واقع باید
خون گریه کنم برای آقاجانم! چرا او یک بار هم شده ملاحظه ی آقاجان را نمیکرد؟
لب باز میکنم و تازه میفهمم لحنم چقدر با او سرسنگین شده:
_کار خوبی میکنی.یه دختر مستقلی که رانندگی خوبی هم داره.اما برام سؤاله آذر،این همه مسابقات مجاز
رانندگی،چرا نصف شبی اونم غیر مجاز؟
_ساده ای خواهر من! مسابقهای که با ماشین های فکستنی دور خودت بچرخی و تهش یه مدال بهت بدن چه هیجانی
داره؟ولی فکرش و بکن اینجا کلی خر مایه و پولدار هست که گاهی رو ماشینشون شرط میبندن فقط به خاطر
هیجانش هیچ میدونی چه کیفی داره پوز همهشون و به خاک بمالی؟دِ نه د نمیدونی چون خودت و خفه کردی تو زندگی تکراری و یکنواختت دلت خوشه مربی باشگاهی خواهر من اون خاله ای که من دیدم و میشناسم واسه اینکه حقوق به کسی نده تو رو کرده مربی،توی یه وجب جا چهار تا حرکت مسخره....
کاسه ی صبرم لبریز میشود و میان حرف او میپرم:
_بس کن!
ساکت میشود،کیفم را برمیدارم.هیچ ولت به هیچ احدی اجازه نخواهم داد شخصیتم را زیر سؤال ببرد حتی اگر آن
یک نفر خواهر خودم باشد!
بلند میشوم و با چشمهایی براق نگاهش میکنم و با تندی به او میپرم:
_اشتباه کردم اومدم خونهت ببخشید دیگه نمیام تا مزاحم قرارات بشم و از سر عصبانیت بخوای باهام این طوری
حرف بزنی.تو مستقل شدی درست،اما من دلم میخواد تو بند آقاجونم بمونم و هر کاری اون میخواد و انجام بدم تا
اینکه بخوام دلخوشی های بیخود برای خودم پیدا کنم و با کارم دل بابام و بشکنم و باعث بشم پیرمرد هر شب با اشک
و آه با عکسام نگاه کنه.بله آذر خانم رفتی مستقل شدی با بچه عیونا مسابقه میدی فراموش کردی خانوادت کیان و چه
کارها واست کردن. من رفتم جنابعالی هم برو به مسابقهت برس!
میخواهم بروم که تند سد راهم میشود:
_ترش نکن ته تغاری آقاجون ، کسی بگه بالای چشمت ابروعه میخوای لبات و آویزون کنی و بری؟بشین سر جات!
_آخه تو...
نمیگذارد دلخوری ام را به زبان بیآورم:
_باشه فهمیدم با احترام باهات حرف میزنم جانان سلطان.ببخشید فراموش کردم شما رو سرت تاج داری و جزحلواحلوا کردن نمیشه کاری باهات کرد.بشین این وقت شب برگردی خونه آه خانوادت دامن گیرم میشه که عزیزدردونهشونو برگشت زدم و خدایی نکرده میبازم.
نگاه به چشمان خاکستری براقش که با وجود مژههای کاشتهشده زیباییاش را حسابی به رخ ببینده میکشید،می اندازم و
لب باز میکنم:
_به یه شرط...
تکان کوچکی به سرش میدهد و منتظر نگاهم میکند؛با اینکه میدانم حرفم اوقاتش را تلخ میکند اما باز هم میگویم .
_ منم باهات میام !
#پارت6
#خاطرهسازی
از هم ابروانی که به لطف هاشور پر دیده میشدند در صورتش بالا میپرند و با چشمهایی فراخ شده با تأکید حرفش
را میزند:
_دیگه چی؟حرفشم نزن!
دستانم را در هم چفت میکنم و با لبهایی آویزان،این بار از در مظلومیت وارد میشوم:
_آبجی بیام دیگه؟از صبح بهشتزهرام بعدم که خونه...خونه که چه عرض کنم بیشتر شبیه غمکده بود اگه بدونی
چقدر روحیهم خرابه.بیام آبجی؟لطفا!
نگاه با تردیدی به چشمانم میاندازد،گویا با نگاهش آنالیزم میکند تا ببیند قابل اعتماد هستم یا نه!
تمام مظلومیت نداشتهام را در چشمانم جمع میکنم و وقتی تأییدش را میشنوم خوی بدجنسم بیدار میشود.
با تهدید انگشت اشارهاش را جلویم تکان میدهد:
_وای به حالت اگه یک کلمه به کسی بگی!
دستانم را بر هم میکوبم و شادیام را بروز میدهم:
_قول،قول...!
با لبخند کمرنگی زیر لب زمزمه میکند:
_خرس گنده چه اداهایی هم میاد!
چیزی نمیگویم،بگذار فکر کند من هم مانند او در پی کشف هیجانات خطرناک هستم؛خودم که میدانم برای اینکه سر
از کارش در بیآورم دنبالش به راه میافتم.
همه او را طرد کردند،یک نفر باید باشد تا بداند او مخارج زندگی مستقلش را چطور میگذراند...وقتی کسی حاضر
نیست قدمی برای او بردارد کوچکترین عضو خانواده باید هوای خواهرش را داشته باشد.خواهری که میل به پا
گذاشتن در مسیر های پر خطر را دارد ...
؛؛؛
صدای تپش قلبم را در میان هیاهو آنجا میشنوم؛در گوشه ترین نقطه ایستاده ام و با خود ورد غلط کردم را میخوانم!من را چه به آمدن در میان آدمهایی که از روی شکمسیری با ماشینهای آخرین مدلشان سر زندگیاشان
شرط بندی میکنند؟
خاک بر سرت جانان اینگونه میخواستی با دل آقاجان راه بیآیی؟بیچاره آقاجانم که فکر میکند در خانهی آذر خوابیدهام،خبر ندارد دخترش ساعت یک شب در مسابقهای که آن را درگ نامیدهاند در حال تماشا کردن خواهرش است که چطور غمار میکند!
آخ... باز هم بیچاره آقاجانم که عمری ترسید از لقمهی حرام و حالا دختر خودش با شرطبندی نان میخورد.
پنج ماشین آخرین مدل با موتورهای تقویت شده کنار هم در روی یک خط قرار گرفتهاند.
چشمم روی لکسوس آذر قفل کرده و در ذهنم بلبشوییست دیدنی!کاش به نامدار زنگ بزنم و بگویم...اگر بلایی سر
آذر بیآید.
مو بر تنم سیخ میشود؛نباید میگذاشتم او مسابقه بدهد.بی اعتنا به شرایط قدمی پیش میروم اما خیلی دیر است. پسر
جوان پرچم سفید و مشکی را که مدتی بالا گرفته بود،پایین میگیرد و با این عالمت صدای جیغ لاستیکهای ماشینها
بلند میشود و لحظهای بعد نه خبری از لکسوس آذر هست و نه رقبایش!
دورتر از جمعیت ایستادهام اما هستند کسانی که مانند من برای تماشا آمدهاند،به چهرهی تکتکشان خیره میشوم.در
صورت هیچ کدام نشانی از ترس و دلهره نیست...آذر تأکید کرده دور از بقیه باشم و با کسی همکلام نشوم وگرنه بدم
نمیآید اگر بروم و از دختر خوشپوشی که آنطرف خیابان ایستاده بپرسم :چه قدر طول میکشه تا این مسابقه ی کوفتی
تموم بشه؟
#پارت7
#خاطرهسازی
موبایلم را برای هزارمین بار از کیف مینی آویز به شانه ام بیرون میکشم و نگاه به عکس خودم و آقاجان و مامان که
در بکگراند صفحه قفلم جا خوش کرده میاندازم و خیره به صورت پر چین و چروک آقاجانم زیر لب زمزمه میکنم:
_ببخش آقاجون،بهت قول دادم زجرهایی که آذر بهت داد و جبران کنم اما خودم دنبالش راه افتادم اینجا.باور کن فقط
به خاطر خودشه باشه؟
نگاهش همچنان با مهربانی به رویم لبخند میزند؛با لمس صفحهی سرد موبایلم،لمس صورت او را برای خود تداعی
میکنم و در نهایت دوباره موبایل را به جای اصلیاش باز میگردانم.
دلم مثل سیر و سرکه میجوشد،هر آن تصور وحشتناکی در مقابل چشمانم نقش میبنند. اگر تصادف کند،اگر خدایی
ناکرده بلایی بر سرش بیآید...
خوب نیست اگر به نامدار زنگ بزنم و بگویم در چه مخمصه ای گیر افتاده ام؟مخمصهای که به تنهایی نمیتوانم از آن
بیرون بیآیم...
اما نه،به نامدار بگویم غوغا برپا میشود،او را میشناسم.وقتی او را در جریان کار بدت بگذاری تا به غلط کردن نیاندازت دست بردار نیست.
نوید هم که نزده میرقصد وای به روزی که بخواهم بگویم خواهرت شرط بندی میکند.
در نهایت افکارم به این نتیجه میرسم دندان روی جگر بگذارم و منتظر بمانم.
زمان میگذرد و کمکم تب و تاب در چهره ی همه ی افراد آنجا نمایان میشود؛همه چشم به راه منتظر ایستادهاند تا
ببینند چه کسی برنده میشود.
صدای همهمهاشان بر اعصاب نداشتهام خط میاندازد.آنها با هیجان و من با دلنگرانی به راه چشم دوخته ام.
آذر بیآید،برنده نشد هم مهم نیست!
چشمان تیز بینم اولین نفر ماشینها را تشخیص میدهد.
لکسوس آذر با شتاب به این سمت میآید و جنسیس سیاه رنگی سعی در سبقت گرفتن از او را دارد.با اینکه رانندهی
جنسیس مهارت دارد اما اینطور که پیداست تمام قدرت ماشین را برای برد به کار گرفته.
نفس حتی در سینهی من هم گره میخورد و مشتاق میشوم تا ببینم چه کسی زودتر به خط پایان میرسد.
گویا آذر کمی بیشتر پایش را روی گاز فشار میدهد زیرا سرعتش به یک باره زیاد میشود و در نهایت سوت پایان
نشان از برد او دارد.
میخواهم خوشحال شوم اما چه فایده،برنده ی پول حرام شد نه مدال طلا.
جنسیس با صدای بلندی میایستد و جوان قد بلندی با خشم از آن پیاده میشود و به سمت مرد سبزه رو میانقدی میرود و یقهی او را در دست میگیرد.صدای برزخیاش را من هم میشنوم:
_اینطوری موتور این لگن و تقویت کردی؟راه نمیرفت مرتیکه وسط راه به هرت و پرت افتاد.عمدا دیر کردی نتونم این صابمرده رو چک کنم نه؟
همه دورهشان میکنند؛باقی شرکت کنندگان نیز میرسند و آذر مفتخرانه از ماشین پیاده میشود.چشمکی برایم میزند
و به سمتم میآید بدون آنکه توجهی به خشم آن پسر نشان دهد.
برعکس من که شش دانگ حواسم پی پسر قد بلندیست که فقط قامتش را از پشت میبینم و صدای خشمگینش را
میشنوم:
_عمدا کردی نه؟فهمیدی دیشب باختم خواستی امشبم ببازم نتونم بدهیم و صاف کنم و دهنم سرویس شه...
من خیلی دلم میخواد حسود نباشم، ولی متاسفانه اگه یکیو دوست داشته باشم انگار زاییدمش و هیچکس نباید بهش دست بزنه.