◜紫の花⊹◞ 🍡
در پی درخواستتون توی ناشناس برای چالش نوشتن این هم از این پ.ن متن ها هوش مصنوعی هست )امید وارم ک
روز دوم:
به ارامی در حالی که صدای ارومم به گوش میرسید به پنجره نزدیک شدم
جیک جیک
میدانستم سایه ام بخاطر نور گرم خورشید به درون خانه ی انها افتاده است...
نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم کمی بلند تر جیک جیک کنم.
جیک جیک
ناگهان پرده ی آن خانه کشیده شد. از ترس در حالی که قلب کوچکم درون سینه ام ، از شدت تپش سریع و بسیار ، نزدیک بود بترکد، بال بال میزدم. سریع از ان خانه دور شدم...هنوز میترسیدم، از آن دختر و پدرش.
آن را دو هر روز برای من غذایی میریختند ،
غذایی ناچیز بود ولی من راضی بودم. اینکه حواسشان به من بود ته دلم را گرم میکرد و ارامشی به من میداد ، اینکه با نبود پدر و مادرم ، آن پدر و دختر حواسشان به من هست باعث خوشحالی و شادی من میشد... .
آن دختر مثل همیشه اول به من چند دقیقه زل زد ، سپس لبخندی زد . لبخندی که گگوشه های لبانش تا چشمانش رسید ، چشمانش حلالی شد و گونه هایش کمی رنگ گرفت. دوید و از اتاقش خارج شد . چند دقیقه ی بعد او و پذرش به جلوی پنجره آمدند ، به همراه ظرف غذایی کوچک . ظرف را جلوی پنجره گذاشت و سپس پنجر را بست .
چون میدانست من ترسو تر آن هستم که وقتی او در انجا حضور دارد ، به جلوی پنجره بروم و غذایی بخورم.
بعد از چند دقیقه به انجا رفتم و اروم اروم شروع به خوردن کردم... .
حالا دیگه سیر شده بودم . حالا میخواستم دوباره برم و پرواز کنم. آن دختر یواشکی از گوش ی پرده به من چشم دوخته بود. بال هایم را باز کردم و پرواز کردم و از آنجا دور شدم. مانند روز های گذشته در پنجره باز شد و ان دختر فریاد زد :«خداحافظ جیکو»
مرا جیکو صدا میزد، و میدانست که هر روز که میرون ، روز بعد برمیگردم. و این ته دلش را گرم میکرد .
اینکه کسی هم منتظر من بود ته دلم را گرم میکرد...
#challenge