Fᥱᥒtαᥒyᥣ
مردی که مرا دوست بدارد، شاید روزی ثروتمندترین مرد جهان شود.
نه به حساب داراییهایش، بلکه به وسعت احساسی که از حضور من در زندگیاش، نصیبش میشود.
او شاید ثروتش را در حسابهای بانکیاش بشمارد. اما حقیقت این است که ارزشمندترین داراییاش، قلبی خواهد بود که من در آن جای گرفتهام؛
با عشقی آمیخته به شیرینیهای گوناگون، نامههای مملو از احساس، شمعهای روشن و تمام آن ظرافتهایی که برای هیچکس، تا به امروز، به ودیعه نگذاشتهام.
و شاید ثروتمندترین مرد کسی نباشد که بیشترین داشتهها را در اختیار دارد.
بلکه آن کسی باشد که نایابترین وجهی یک زن را در ابعاد و بُعد های وجودش، تجربه میکند.
Fᥱᥒtαᥒyᥣ
Givᥱ 𑜀ᥱ thᥱ fꭎᥣᥣ 𑜀᥆᥆n𝅄🪬
Thᥱ 𝓜᥆᥆ᥒ ıs fᥙᥣᥣ
𝓦ᥱαrıᥒg pᥱrfᥱᥴtı᥆ᥒ ִֶָ
هر شب هزاران بار میمیرم، و هر صبح که چشم میگشایم، پا به جهنمی میگذارم که ناچار و محکومم تمام روز را در آن زندگی کنم.
Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ? Why not me ?Why not me? 💭