ناآشنا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
بازهم درگیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمهٔلبهای من
تشنهای سیراب شد، سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد، در خواب شد
بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز
خود نمیدانم چه میجویم در او
عاشقی دیوانه میخواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه میخواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذا و غافل که من
طالبان آن لذت جاویدان را
من صفای عشق میخواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن، که من دیوانهام
من به او میگویم ای ناآشنا
بگذار از من، من ترا بیگانهاند
آه از این دل، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد و در دست هر بیگانهای
ای دریغا، کس به آوازش نخواند
_فروغ فرخزاد
@flowersunny