- عشق وجود دارد ؛
فقط بعضی ها مثل آيدا می مانند ؛
شاملو می سازند . . .
بعضی ها هم مثل ثريا می روند ؛
شهريار را می كُشند.
به تازگی کشف کردم که یه عضو داخل بدنم دارم، به اسم غم؛ که وظیفش تولید هورمون های غمگیناژِستِرون هستش.
- دیدی وقتی شمع روشن میکنی، دستهات رو دورش میگیری که باد خاموشش نکنه؟ یه ذره امید ته دلم مونده، با دستهای لرزون نگهاش داشتم، چون اگه اون خاموش بشه، منم دیگه خاموش میشم.
وضعیت جوریه که انگار ایران داره گریه میکنه
همه شهر ها داره بارون میباره
فوآدبهرَنگِغَمگین
تو را ميخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين کنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميلههاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فکرم که دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فکرم من و دانم که هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميلهها هر صبح روشن
نگاه کودکي خندد به رويم
چو من سر میکنم آواز شادي
لبش با بوسه میآيد به سويم
اگر ای آسمان خواهم که يک روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم کودک گريان چه گويم
ز من بگذر که من مرغي اسيرم
من آن شمعم که با سوز دل خويش
فروزان میکنم ويرانهای را
اگر خواهم که خاموشي گزينم
پريشان میکنم کاشانهای را