چه کسی میتوانست مرا از دریای تاریک افکارم نجات دهد؟ هیچکس.
حتی نور هم از آمدن به عمقی که در آن گم شده بودم، میترسید.
من دوام آوردم،
باز هم دوام میآورم.
اما دلم میخواست معنای زندگیام
چیزی بیشتر از دوام آوردن باشد.
گفتی بخند . . گریه بماند برای بعد
در من چه اشكها ڪه پسانداز میشود . .
سلام دنیای غمگینِ من.
امروز فوآد را در آینه دیدم ،
چشم هایش مانند ابر بهار میگریست.
از یه جایی به بعد ... نفهمید.
چرا احساس میکند و احساس نمیکند،
از جایی به بعد یادش نمی آمد
چرا جسمش زخمی میشود مثل روحش ...
از جایی به بعد حس نمیکرد که
چیزی را حس نمیکند و از جایی به بعد
همه چیز برایش گنگ و مبهم شد.
دنبال چه بود ؟
چه چیزی میخواست؟
دنبال درک شدن بود
یا دنبال توجه ؟
دنبال زندکی کردن بود
یا خراب کردن زندگی دیگران ؟
وقتی راه میرود چرا باید به او نگاه کند
وقتی سرگردان است چرا اتفاقات جدید می افتد؟
سوال هایی که باید جواب میداد
ولی خودش هم نمیدانست
که چرا حال و حوصله فهمیدن
و یا تمایلی به دانستنشان ندارد
یا حتی اینکه چرا گاهی کلمات را تکرار میکند.
از جایی به بعد مرز میان رفت و آمد را
حس نمیکرد ...
#دنیایغمگینمن