.................
شب خاکسپاری مادرم ، شب ولادت امام جواد بود ، هفته ی مادرم ، ولادت امیرالمومنین بود ، چهلم مادرم ، ولادت امام زمان بود و سال مادرم شب ولادت امام علی .
شاید حکمت خوب امدن استخاره و بیمارستان رفتن مادرم ، حکمتش این بود که مادرم در یکی از بهترین ماههای خدا یعنی رجب ، به خانه ی ابدیش کوچ کند.
مراسم هفتم مادرم که تمام شد ، کم کم هر کدوم آماده شدیم تا به خونه هامون بریم.
خیلی سخت و دردناک بود🥺
آخر شب وقتی اومدیم خونه ، دلم داشت می ترکید.
حالم خیلی بد بود ، انگار داغ دلم تازه شد.
همینطور چهره ی معصوم مادرم جلوی چشمم بود.
تمام زندگیم رو مرور کردم ، یاد روزهای نوجوانی و جوانی افتادم ، یاد وقتهایی که مادرم رو نفهمیدم😔
یاد وقتهایی که میتونستم برم کنار مادرم ، ولی دریغ کردم.
یاد قولی که بهش دادم و نتونستم بهش عمل کنم😭
یاد آخرین نفس عمیق و پر کشیدنش افتادم😭😭
رفتم یه دوش گرفتم و لباسهای مشکی تمیزم رو به تن کردم.
احساس کردم ،قلبم سنگین شده ، دخترهام خیلی بهم توجه میکردن ، تموم حواسشون به من بود ، انگار خوب می فهمیدن چه بلایی سرم اومده😔
هر از گاهی یه آه میکشیدم و به مجید می گفتم: مجید جان ، دیدی مامانم رفت🥺
مجید هم با مهربونی بهم نگاه میکرد و میگفت: الهی قربونت برم ، مادرت راحت شد ، الان هم جای خوبیه ، تو هم هر کاری تونستی برای مادرت انجام دادی.
شب اول رو نتونستم به صبح برسونم ،اذان صبح بچه ها خواب بودن ،زمستون بود و هوا سرد.
رفتم کنار مجید ، آروم بیدارش کردم و گفتم: مجید جان من با ماشین میرم امام زاده نمازم رو میخونم ،یکم پیش مامانم می مونم و میام.
بلند شد گفت: خودم می برمت
دو تایی رفتیم امام زاده بعد از نماز رفتم سر خاک مادرم ، دلم بیقراره بیقرار بود 😭😭
نشستم کنار خاک مادرم ، قبر مادرم رو بغل کردم
یک دل سیر اشک ریختم و مادرم رو صدا زدم.
چاره چه بود ، باید به خونه برمی گشتم،
وقتی اومدم خونه ، یه چایی دم گذاشتم و با مجید صبحانه خوردیم و یکم حرف زدیم
وقتی تنها شدم ، رفتم جلوی آینه و به خودم گفتم: ببین ، تا دنیا دنیاست دیگه مادرت بر نمی گرده ، الان هم بیشتر از بی تابی و بیقراری تو نیاز به هدیه داره
خودم رو خوب می شناسم ، وقتهایی که ناراحت یا غمگین هستم ،تنها چیزی که میتونه آرومم کنه ،مشغول بودنه
از چند ماه قبل از فوت مادرم همراه چند تا از دوستان دوران طلبگی و کارشناسی ام ،قرآن حفظ میکردیم.
و دقیقا تا یک روز قبل از فوت مادرم داشتیم ادامه میدادیم که با رفتن مادرم ،یک هفته ای بود که حفظ نداشتیم
برای دوستام پیام گذاشتم که فردا اول صبح خونمون منتظرتونم .
با خودم گفتم: اینجوری حسابی سرگرم میشم.
اول صبح بچه ها اومدن ، حسابی دلداریم دادن و از مادرم حرف زدن.
وجودشون خیلی آرومم میکرد .
شروع کردیم دوباره به حفظ کردن .
بعد از ظهرها هم یکم کارهام رو انجام می دادم و میرفتم کنار مزار مادرم😔
21.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔅اگه کسی به #امام_رضا پناه ببره ولله امام رضا نه نمیگه!
⚜صلی الله علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)⚜
💚💚
شب جمعه ، شب استجابت دعا
شب زیارتی امام حسین.
عشق امام رضا و یاد امام زمان.......
چه شود.
السلام علیک یا صاحب الزمان
امام زمان جان ، تو جان منی......
خیلی دوستت داریم🌷
شبتون خالی از افکار بیهوده
در پناه خدا
یاعلی✨
خدایا بابت ، صبر بی اندازه ات شکر🙏