eitaa logo
رستوران ساقه
1.7هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
530 ویدیو
0 فایل
قدم در مسیری گذاشته ایم که پایانی ندارد این فقط یک غذا نیست تعهدی است به کسانی که دوستشان داری آیدی ثبت سفارش :👇🏻 @Marzi_zarean
مشاهده در ایتا
دانلود
شاپور جدید محمود آباد دستگرد خورزوق. دلیگان. شهرک سیمرغ. دولت آباد. کربکند. لودریچه. امام زاده نرمی. مسکن مهر. محسن آباد پیک رایگان هست ۶۱۰۴۳۳۷۹۶۳۶۹۵۹۲۷ مجید آتش پور
ثبت سفارش آدرس کامل همراه با یک شماره موبایل و فیش واریزی در پیام رسان ایتا یا شخصی. شماره تماس. ۰۹۱۳۳۰۴۴۹۶۲ بزرگوارانی که فقط یک غذا سفارش میدن ، با عرض پوزش ۲۵ هزار تومان (نصف هزینه ی پیک) رو همراه فیش غذا واریز بفرماین
............. توجه درصورت عدم پاسخگویی در ایتا ،با شماره ی زیر تماس بگیرین 🙏 ۰۹۱۳۳۰۴۴۹۶۲
برای شب در خدمتتون هستیم🙏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
موقعیت علی ، امام زاده کنار مامانم🕯 💙
................. شب خاکسپاری مادرم ، شب ولادت امام جواد بود ، هفته ی مادرم ، ولادت امیرالمومنین بود ، چهلم مادرم ، ولادت امام زمان بود و سال مادرم شب ولادت امام علی . شاید حکمت خوب امدن استخاره و بیمارستان رفتن مادرم ، حکمتش این بود که مادرم در یکی از بهترین ماههای خدا یعنی رجب ، به خانه ی ابدیش کوچ کند. مراسم هفتم مادرم که تمام شد ، کم کم هر کدوم آماده شدیم تا به خونه هامون بریم. خیلی سخت و دردناک بود🥺 آخر شب وقتی اومدیم خونه ، دلم داشت می ترکید. حالم خیلی بد بود ، انگار داغ دلم تازه شد. همینطور چهره ی معصوم مادرم جلوی چشمم بود. تمام زندگیم رو مرور کردم ، یاد روزهای نوجوانی و جوانی افتادم ، یاد وقتهایی که مادرم رو نفهمیدم😔 یاد وقتهایی که میتونستم برم کنار مادرم ، ولی دریغ کردم. یاد قولی که بهش دادم و نتونستم بهش عمل کنم😭 یاد آخرین نفس عمیق و پر کشیدنش افتادم😭😭 رفتم یه دوش گرفتم و لباسهای مشکی تمیزم رو به تن کردم. احساس کردم ،قلبم سنگین شده ، دخترهام خیلی بهم توجه میکردن ، تموم حواسشون به من بود ، انگار خوب می فهمیدن چه بلایی سرم اومده😔 هر از گاهی یه آه میکشیدم و به مجید می گفتم: مجید جان ، دیدی مامانم رفت🥺 مجید هم با مهربونی بهم نگاه میکرد و میگفت: الهی قربونت برم ، مادرت راحت شد ، الان هم جای خوبیه ، تو هم هر کاری تونستی برای مادرت انجام دادی. شب اول رو نتونستم به صبح برسونم ،اذان صبح بچه ها خواب بودن ،زمستون بود و هوا سرد. رفتم کنار مجید ، آروم بیدارش کردم و گفتم: مجید جان من با ماشین میرم امام زاده نمازم رو میخونم ،یکم پیش مامانم می مونم و میام. بلند شد گفت: خودم می برمت دو تایی رفتیم امام زاده بعد از نماز رفتم سر خاک مادرم ، دلم بیقراره بیقرار بود 😭😭 نشستم کنار خاک مادرم ، قبر مادرم رو بغل کردم یک دل سیر اشک ریختم و مادرم رو صدا زدم.