.................
برای فردا ۶۰ پرس چلو جوجه واسمون درست کنین و با مدیریت درمورد قیمت صحبت کنین.
خیلی خوشحال شدم ، سریع تلفن زدم به مجید و گفتم: مجید جان برای فردا سفارش غذا دادن .
مجید گفت: خدا راشکر ، چی سفارش دادن؟؟؟
گفتم: چلو جوجه.
مجید بهم گفت: موادش رو می گیرم و میام.
نزدیک عصر بود مجید اومد ، با صبر و حوصله شینسل ها رو شستم و گذاشتم داخل سبد تا خشک بشن.
آخر شب مواد زدیم و گذاشتیم داخل یخچال.
ظرفهای شام رو شستم و رفتم سراغ پختن غذاهای فردا ظهر
برای یک شرکت حمل و نقل باید ۵ پرس آبگوشت درست میکردم ، برای یک تولیدی ۷ پرس زرشک پلو با مرغ و ۲ پرس هم پلو شوید با کوکوسبزی.
خیلی خسته بودم ، شب قبلش در حد دوساعت خوابیده بودم ، روزش هم از صبح تا شب چند مدل غذا پخته بودم بعد از ظهر هم نوبت مشاوره داشتم.
آبگوشت رو موادش رو زدم و گذاشتم روی گاز بالکن ، مرغ زرشک پلو رو گذاشتم رو شعله و شروع کردم آشپزخونه رو تمیز کنم.
هر از گاهی علی هم یه شیطنتی میکرد و وقتم رو میگرفت.
یادمه علی باهام بازی میکرد میگفت: من کبوتر حرم امام رضام ، میام خونه ی شما مهمونی.
خیلی از دستش کلافه بودم ، آخه مرتب باید داخل قفس زندانی میشد بعد فرار می کرد، دوباره من زندانیش می کردم باز فرار میکرد.
نقش آدم بده رو باید بازی میکردم ، همینطور هم کارهام عقب می افتاد این بچه هم به جای اینکه خسته بشه تازه سرحال تر میشد 😂
تموم اون لحظه ها تو خاطرم هست ، خیلی سخت ولی شیرین بود.
صدای اذان صبح بلند شد ، علی هم وسط سالن خوابش برده بود.
نمازم رو خوندم و مجید و دخترا رو بیدار کردم.
مجید نمازش رو خوند و گفت: من جوجه ها رو می برم رستوران اماده میکنم برنجش رو هم می پزم ، شما به بقیه ی کارهات برس.
بعد از نماز مجید رفت و دخترا و علی هم خوابیدن .
انرژیم به صفر رسیده بود ، تنها کاری که کردم چند صفحه از کتاب انسان کامل نوشته ی استاد مطهری رو خوندم ولی اصلا متوجه نشدم چه جوری خوابم برد.
یه دفعه چشمهام باز شد دیدم ساعت حدود یک ربع به هشت صبح شده
تا چند دقیقه دو تا چشمم رو با هم نمی تونستم باز کنم ، کتری رو گذاشتم روی شعله و با وضو و بسم الله الرحمن الرحیم شروع کردم غذاهام رو تکمیل کنم.
نزدیک ساعت ۱۱ سریع رفتم دوش گرفتم لباسهام رو عوض کردم و غذاها رو داخل ظرف کشیدم .
علی و دخترا تازه از خواب بیدار شدن .
روزهای آخر تابستان بود.
براشون یه چایی و بیسکویت اوردم .
مجید ساعت ۱۲ دنبالم اومد تا با هم غذاها رو ببریم.
غذاها رو تحویل دادیم ، مجید باید سریع میرفت چند تا از غذاها رو تنهایی تحویل میداد ، من رو همراه قابلمه غذا گذاشت درب کارخونه .
رفتم داخل و به کمک چند تا از کارگرها قابلمه ها رو بردیم داخل آشپزخانه ، خودم باید ظرف میکردم و بهشون میدادم.
چند تا حس خوب و بد با هم سراغم اومده بودن.
آشپزخونه کوچیک چند نفر آقا تموم حواسشون به نوع غذا کشیدن من ، از اون طرف منم دست تنها یکی یکی جوجه و برنج و لیمو و گوجه و زرشک و زعفرون رو می کشیدم داخل ظرف .
خلاصه غذاها رو کشیدم و تحویل دادم و رفتم اتاق مدیریت تا باهاشون در مورد قیمت غذا و نحوه ی تحویل صحبت کنم
بر خلاف خیلی از مدیرها ..........
امشب رو مثل هر شب نخواب .
یه فرقی بگذار.....
بایست روبروی قبله و بگو السلام علیک یا محمد بن علی (نوه ی امام حسین) دستم رو بگیر🙏
به خدا این کار چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه ولی عمرت رو میتونه آباد کنه🕯
السلام علیک یا صاحب الزمان
امام زمانم ، تسلیت
خدایا بابت ، وجود این همه لطف شکر🙏
در ضمن بابت تموم پیامهای قشنگ ، پر مهر و صادقانه ، دوستانه ، برادرانه و خیرخواهانه که وقت گذاشتین و ارسال کردین سپاسگزارم🌷
خیلی دوست داشتم پیامهاتون رو داخل کانال بگذارم منتها به دلیل حجم بالای پیامها تصمیم گرفتم به صورت جمعی تشکر کنم.
مابین پیامها افرادی بودن که گفتن: روی کمک ما حساب کن .
آقایی که گفتن : حاضرن سرمایه شون رو خرج این کار بکنن و به مرور ازم بگیرن
خانمی که گفتن: مغازه های زیر ساختمانمون آماده س میتونین ازش استفاده کنین.
آقایی که گفت: کنار دفتر وکالتم اتاق خالی هست ، میتونین بیاین استفاده کنین
خانمی که بهم گفت: نذر میکنم و براتون ختم قران برمیدارم که بهترین کار رو بکنین
و...........
صدها پیام قشنگی که صد جان تازه بهم داد.
با توجه به نظرات شما و تصمیم خودم و همسرم ، از ایجاد کانال راه ارتباطی رو برای مشاوره ی تلفنی ،پیامکی و حضوری شروع میکنیم.
از صفر شروع میکنیم و با مدد امیرالمومنین
به لایق ترین ها می رسیم.
وجودتون مستدام و همیشگی و پر خیر💙