eitaa logo
رستوران ساقه
1.7هزار دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
631 ویدیو
0 فایل
قدم در مسیری گذاشته ایم که پایانی ندارد این فقط یک غذا نیست تعهدی است به کسانی که دوستشان داری آیدی ثبت سفارش :👇🏻 @Marzi_zarean
مشاهده در ایتا
دانلود
پیام رضایت و ارسال عکس زیبا از مشتری عزیز🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
............ خلاصه از پیاده روی برگشتیم. برای فردا ظهر باید اندازه ی ۶۰ نفر کوکوسبزی درست می کردم ، ۵ پرس هم پلو ماهی باید می پختم ، ۱۲ پرس هم خوراک سبزیجات و از همه مهمتر سوپ بلدرچین که به اندازه ی تقریبا ۶۰ نفری بود. به دخترا گفتم: علی رو سرگرم کنین تا من کارهام رو سریعتر انجام بدم. دیگ سوپ رو گذاشتم داخل بالکن . یه بالکن کوچیک دارم که یه گاز داخلش گذاشتم . مواد اولیه ش رو اضافه کردم. ماهی رو مواد زدم و گذاشتم داخل یخچال خوراک رو هم تقریبا موادش رو نیمه اماده کردم تا مجید ببره داخل فر رستوران بگذاره پشت شونه هام از درد می سوختن ، هر از گاهی کف پاهام ضعف می رفتن ، خداییش اون روز خیلی خسته شده بودم و این حجم از کار برای شب برام سنگین بود. ولی خودم به خودم دلداری می دادم و می گفتم: همیشه اینطوری نیست ، حتما روزهای بهتری در راهه. تو بعضی لحظه ها هم نا خودآگاه گریه م می گرفت ، دلم میخواست به دخترا غر بزنم و بگم بیاین یکم به من کمک کنین . ولی یه نفس عمیق می کشیدم و می گفتم: تو الان خسته ای ..... دوباره به کارهام ادامه میدادم ، شاید ۲ الی ۳ روز متوالی من بعد از اذان صبح یه مقدار مختصری می خوابیدم . مجید هم نهایت خوابش از ساعت ۱۲ الی ۴ صبح بود ، بخاطره همین اصلا انتظار کمک ازش نداشتم ، فشار کار و مخارج زندگی و مشکلات برای مجید کافی بود. اون شب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم چون خیلی بهم سخت گذشت . خلاصه به هر صورتی بود کارها رو انجام دادم ولی ۶ و نیم صبح خودم رو آماده کردم برای پختن کوکو سبزی واااای تا شروع کردم سرخ کنم دیدم کوکوها خودشون رو جمع نمیکنن ، آرد اضافه کردم بهتر نشد ، تخم مرغ زدم باز هم خوب شد ، سبزی خشک اضافه کردم ماهی تابه رو عوض کردم روغنش رو تغییر دادم تا بلاخره کوکوها به سرانجام رسید . از اون طرف گوشی زنگ می خورد برای سفارش ، از اون طرف علی شیطنت می کرد از یه طرف سوپ هام روی گاز بالکن بود. خودم تو حیاط مادرشوهرم در حال سرخ کردن کوکو ها بودم آخ آخ آخ....... یادش می افتم بدنم به لرزه می افته یه دفعه یادم افتاد ماهی ها رو سرخ نکردم🥺 ساعت ۱۱ و نیم بود . مجید ۱۲ می اومد دنبالم تا بریم غذاها رو تحویل بدیم. نفهمیدم چی کار کردم فقط می دویدم . اوایل مهرماه بود ، دخترا مدرسه بودن علی برنامه کودک می دید ، از دویدن من علی خنده ش گرفته بود، انگار واسش عجیب بود. اون روز تا اومدم کارهام رو تموم کنم ، مجید رسید . اومد بالا دید من هنوز اماده نیستم و غذاها پرس نشده. خیلی ناراحت شد ، گفت: خوبه میدونی من ساعت ۱۲ میام ، حالا این غذاها سرد میشن ، خب نمی تونی نکن😔 من فقط گوش می کردم خیلی بهم غر زد. البته اون هم از اول صبح تا خود ظهر مشغول بوده و اون لحظه خستگی و آماده نبودن من یه باره ناراحتش کرده بود. چند بار اومدم بهش بگم ، مگه طلبکاری من هم خسته م ، منم دیشب تا حالا روی هم ۲ ساعت نخوابیدم😔 منم می تونم غر بزنم ...... ولی دوباره با خودم گفتم: الان موقعه ش نیست. با یه مصیبتی آماده کردیم و گذاشتیم داخل ماشین. مجید سریع من رو درب کارخونه پیاده کرد تا غذاها رو تحویل بدم و توزیع کنم. خودش رفت تا بقیه ی سفارشات رو تحویل بده. تا رفتم داخل کارخونه نمی دونم چی شد که بغضم ترکید اشکهام بی اختیار می ریخت🥺 خیلی از دست مجید ناراحت بودم ، حس بدی داشتم تموم خستگی به تنم مونده بود .........
امروز بزرگترین روز بندگی و تسلیم شدن در برابر خالق هستی از جانب ابراهیم خلیل بود. زیباترین عید بندگی ، زیباترین تجسم رضایت....... هنوز دیر نیست ، همین الان چشمهاتو بنداز به آسمون و به ولی نعمتت لبخند بزن✨ شبتون شیرین یاعلی.........
السلام علیک یا صاحب الزمان مهدی جان ، خیلی دوستت دارم 💙
قرص شبتون رو میل بفرمایین اثرش فوق العاده س🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ســـــــلام صبح پنج شنبه تون بخیــــــر و شـادی آرزوهاتون مستجاب کانون خانواده تون گرم گرم سایه بزرگترهاتون مستدام سعادت وخوشبختــــــی یار همیشگی شمــــــــا در کنار خانواده پنجشنبه تون پر از بهترین ها...