شاپور جدید محمود آباد دستگرد خورزوق. دلیگان. شهرک سیمرغ.
دولت آباد. کربکند. لودریچه. امام زاده نرمی. مسکن مهر. محسن آباد
پیک رایگان هست
(با ضربه روی شماره کارت، کپی میشه)
۶۱۰۴۳۳۷۹۶۳۶۹۵۹۲۷مجید آتش پور
ثبت سفارش
آدرس کامل همراه با یک شماره موبایل و فیش واریزی در پیام رسان ایتا یا شخصی.
شماره تماس. ۰۹۱۳۳۰۴۴۹۶۲
بزرگوارانی که فقط یک غذا سفارش میدن ،
با عرض پوزش ۲۵ هزار تومان (نصف هزینه ی پیک) رو همراه فیش غذا واریز بفرماین
#لقمان_حکیم :
من سیصدسال با داروهای مختلف
مردم را مداوا کردم،
و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم که هیچ دارویی بهتر
از محبت نیست.
تا فرصت هست، به یکدیگر
محبت کنیم
..............
ادامه
خیلی خودم رو کنترل کردم ، هر از گاهی یه نفس عمیق می کشیدم تا گریه م نگیره ، آقای نوربخش یکی از کارمندهای کارخونه بودن که فوق العاده پر انرژی و خوش برخورد بودن ایشون کمک من غذاها رو توزیع میکردن ، به لطف شوخ طبعی و صحبتهای گرمشون من هم مشغول کارم شدم.
قرار هر روزمون به این صورت بود که مجید غذاهای اطراف رو خودش تحویل میداد و میومد دنبال من .
من رو درب منزل می رسوند و خودشون بر می گشتن رستوران.
هم خرید مواد غذایی فردا رو انجام میدادن ، هم کارهاشون رو جلو می انداختن.
طبق روال اومدن دنبال من ، داخل ماشین کم حرف شده بودم ، برای اینکه یه جوری سر حرف رو باز کنه همینطور می پرسید چه خبر؟؟؟
منم آروم ، جواب میدادم ، خدا را شکر ، الحمدالله ، خبر جدیدی ندارم.
تا اومد بیاد طرف خونه بهش گفتم: من رو برسون امام زاده . می خوام برم سر مزار مادرم بعدشم یه زیارت میرم و خودم برمی گردم خونه.
بهم گفت: حالا که هوا خیلی گرمه ، دیشب هم که نخوابیدی ، شب خودم می برمت.
گفتم: نه ، الان حالم خوب نیست ، میخوام برم کنار مامانم🥺
من رو برد درب امام زاده پیاده کرد بهش دست دادم تا پیاده بشم ، دستم رو محکم گرفت و گفت: به جون خودت که میخوام دنیا نباشه ، پشیمونم ، ببخشین ....
تو خانومی کن.
لبخند زدم و گفتم: من که چیزی یادم نمیاد
سپردمت به خدا
بعد هم رفتم به سمت مزار مادرم.
تو ظهر بود ، امام زاده خیلی خلوت بود.
رفتم نشستم سر مزار مادرم و بلند بلند گریه کردم.
نمی دونم چرا اینقدر دلم شکسته بود ، آروم و قرار نداشتم ، اشکها و گریه هام تمومی نداشت ، هر موقع تنهایی سر خاک مادرم می رفتم ، یه مداحی بود خیلی گوش میکردم و باهاش اشک می ریختم ، آخه هیچ وقت دوست ندارم اشکهامو جز برای امام حسین خرج بکنم.
تو حال و هوای خودم بودم ، که یه دفعه دیدم یکی از پشت دو طرف شونه هام رو گرفت و گفت: خدا بکشه اون کسی رو که اینجوری دلت رو شکسته😔
از صداش فهمیدم مجیده .
اومد نشست رو به روم و به مامانم گفت: حاج خانوم به دخترت بگو من رو ببخشه
نفهمیدم چی گفتم.
یه گل معمولی از گوشه ی خیابون چیده بود داد دستم و گفت: گلفروشی بسته بود ، ببخشین.
منم با بغض گفتم: من ازت نمیخوام بهم آفرین بگی ، ولی لااقل حد انصاف رو هم رعایت کن ، من همه جوره دارم می جنگم ، و قدردان بال و پری که بهم دادی هستم ولی شرایطم رو درک کن ، یه مادری هستم که دختر جوان دارم ، دختر نوجوان دارم ، پسر بچه ی کوچولو دارم ، مشاور هستم ،کارهای خونه رو دوشمه ، پرونده هام نیمه تموم هستن ، از همه مهمتر کاری رو شروع کردم که تموم امکاناتم صفره .....
امشب سالگرد دختر برادرم ، عاطفه بود😔
علی دم عصر خوابش برد من هم بدون بچه ها رفتم.
گفتم: حالا که وقت هست پیاده میرم.
یه نیم ساعتی راه بود ، وقتی داشتم از کنار خیابون میگذشتم ، یه خونه ی متروکه دیدم که هنوز بعضی اتاقهاش سالم بودن و طاقچه ها و درهای چوبیش پیدا بود ، با خودم صدای خنده ی بچه ها و خانوم خونه و بزرگ شدنشون رو تصور کردم .
عروس شدن و داماد شدن بچه ها و صدای نوه ها و خنده ها و گریه ها و دونه دونه رفتنشون رو از ذهنم گذروندم😔
یه نفس تلخی از ته دل کشیدم و گفتم: خوبه همه ی ما عاقبت کارمون رو میدونیم ، خوبه هر روز با رفتن عزیزان و آشناهامون بهمون یاداوری میشه که یه روزی به زور هم که شده با دست و پای بسته و دست خالی و تک و تنها تو یک قبر سرد و تاریک و وحشتناک رهات میکنن و میرن🥺🥺🥺
اونوقت باز هم هر روز به راحتی دل زن و بچه ت رو له میکنی!
آبرو می بری!
تهمت میزنی؟
خیانت می کنی!
دروغ میگی!
سر مردم کلاه میگذاری!
شوهرت رو تحقیر میکنی و نادیده میگیری!
نماز ، نماز ، نمازت رو سبک می شماری!
به خدا همین روزها نوبت من و توست...
به کجا چنین شتابان😔😔😔
السلام علیک یا ابا عبدالله
السلان علیک یا صاحب الزمان
السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
امام زمان جان ، خیلی دوستت داریم
💙