..............
ادامه
خیلی خودم رو کنترل کردم ، هر از گاهی یه نفس عمیق می کشیدم تا گریه م نگیره ، آقای نوربخش یکی از کارمندهای کارخونه بودن که فوق العاده پر انرژی و خوش برخورد بودن ایشون کمک من غذاها رو توزیع میکردن ، به لطف شوخ طبعی و صحبتهای گرمشون من هم مشغول کارم شدم.
قرار هر روزمون به این صورت بود که مجید غذاهای اطراف رو خودش تحویل میداد و میومد دنبال من .
من رو درب منزل می رسوند و خودشون بر می گشتن رستوران.
هم خرید مواد غذایی فردا رو انجام میدادن ، هم کارهاشون رو جلو می انداختن.
طبق روال اومدن دنبال من ، داخل ماشین کم حرف شده بودم ، برای اینکه یه جوری سر حرف رو باز کنه همینطور می پرسید چه خبر؟؟؟
منم آروم ، جواب میدادم ، خدا را شکر ، الحمدالله ، خبر جدیدی ندارم.
تا اومد بیاد طرف خونه بهش گفتم: من رو برسون امام زاده . می خوام برم سر مزار مادرم بعدشم یه زیارت میرم و خودم برمی گردم خونه.
بهم گفت: حالا که هوا خیلی گرمه ، دیشب هم که نخوابیدی ، شب خودم می برمت.
گفتم: نه ، الان حالم خوب نیست ، میخوام برم کنار مامانم🥺
من رو برد درب امام زاده پیاده کرد بهش دست دادم تا پیاده بشم ، دستم رو محکم گرفت و گفت: به جون خودت که میخوام دنیا نباشه ، پشیمونم ، ببخشین ....
تو خانومی کن.
لبخند زدم و گفتم: من که چیزی یادم نمیاد
سپردمت به خدا
بعد هم رفتم به سمت مزار مادرم.
تو ظهر بود ، امام زاده خیلی خلوت بود.
رفتم نشستم سر مزار مادرم و بلند بلند گریه کردم.
نمی دونم چرا اینقدر دلم شکسته بود ، آروم و قرار نداشتم ، اشکها و گریه هام تمومی نداشت ، هر موقع تنهایی سر خاک مادرم می رفتم ، یه مداحی بود خیلی گوش میکردم و باهاش اشک می ریختم ، آخه هیچ وقت دوست ندارم اشکهامو جز برای امام حسین خرج بکنم.
تو حال و هوای خودم بودم ، که یه دفعه دیدم یکی از پشت دو طرف شونه هام رو گرفت و گفت: خدا بکشه اون کسی رو که اینجوری دلت رو شکسته😔
از صداش فهمیدم مجیده .
اومد نشست رو به روم و به مامانم گفت: حاج خانوم به دخترت بگو من رو ببخشه
نفهمیدم چی گفتم.
یه گل معمولی از گوشه ی خیابون چیده بود داد دستم و گفت: گلفروشی بسته بود ، ببخشین.
منم با بغض گفتم: من ازت نمیخوام بهم آفرین بگی ، ولی لااقل حد انصاف رو هم رعایت کن ، من همه جوره دارم می جنگم ، و قدردان بال و پری که بهم دادی هستم ولی شرایطم رو درک کن ، یه مادری هستم که دختر جوان دارم ، دختر نوجوان دارم ، پسر بچه ی کوچولو دارم ، مشاور هستم ،کارهای خونه رو دوشمه ، پرونده هام نیمه تموم هستن ، از همه مهمتر کاری رو شروع کردم که تموم امکاناتم صفره .....
امشب سالگرد دختر برادرم ، عاطفه بود😔
علی دم عصر خوابش برد من هم بدون بچه ها رفتم.
گفتم: حالا که وقت هست پیاده میرم.
یه نیم ساعتی راه بود ، وقتی داشتم از کنار خیابون میگذشتم ، یه خونه ی متروکه دیدم که هنوز بعضی اتاقهاش سالم بودن و طاقچه ها و درهای چوبیش پیدا بود ، با خودم صدای خنده ی بچه ها و خانوم خونه و بزرگ شدنشون رو تصور کردم .
عروس شدن و داماد شدن بچه ها و صدای نوه ها و خنده ها و گریه ها و دونه دونه رفتنشون رو از ذهنم گذروندم😔
یه نفس تلخی از ته دل کشیدم و گفتم: خوبه همه ی ما عاقبت کارمون رو میدونیم ، خوبه هر روز با رفتن عزیزان و آشناهامون بهمون یاداوری میشه که یه روزی به زور هم که شده با دست و پای بسته و دست خالی و تک و تنها تو یک قبر سرد و تاریک و وحشتناک رهات میکنن و میرن🥺🥺🥺
اونوقت باز هم هر روز به راحتی دل زن و بچه ت رو له میکنی!
آبرو می بری!
تهمت میزنی؟
خیانت می کنی!
دروغ میگی!
سر مردم کلاه میگذاری!
شوهرت رو تحقیر میکنی و نادیده میگیری!
نماز ، نماز ، نمازت رو سبک می شماری!
به خدا همین روزها نوبت من و توست...
به کجا چنین شتابان😔😔😔
السلام علیک یا ابا عبدالله
السلان علیک یا صاحب الزمان
السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
امام زمان جان ، خیلی دوستت داریم
💙