امشب سالگرد دختر برادرم ، عاطفه بود😔
علی دم عصر خوابش برد من هم بدون بچه ها رفتم.
گفتم: حالا که وقت هست پیاده میرم.
یه نیم ساعتی راه بود ، وقتی داشتم از کنار خیابون میگذشتم ، یه خونه ی متروکه دیدم که هنوز بعضی اتاقهاش سالم بودن و طاقچه ها و درهای چوبیش پیدا بود ، با خودم صدای خنده ی بچه ها و خانوم خونه و بزرگ شدنشون رو تصور کردم .
عروس شدن و داماد شدن بچه ها و صدای نوه ها و خنده ها و گریه ها و دونه دونه رفتنشون رو از ذهنم گذروندم😔
یه نفس تلخی از ته دل کشیدم و گفتم: خوبه همه ی ما عاقبت کارمون رو میدونیم ، خوبه هر روز با رفتن عزیزان و آشناهامون بهمون یاداوری میشه که یه روزی به زور هم که شده با دست و پای بسته و دست خالی و تک و تنها تو یک قبر سرد و تاریک و وحشتناک رهات میکنن و میرن🥺🥺🥺
اونوقت باز هم هر روز به راحتی دل زن و بچه ت رو له میکنی!
آبرو می بری!
تهمت میزنی؟
خیانت می کنی!
دروغ میگی!
سر مردم کلاه میگذاری!
شوهرت رو تحقیر میکنی و نادیده میگیری!
نماز ، نماز ، نمازت رو سبک می شماری!
به خدا همین روزها نوبت من و توست...
به کجا چنین شتابان😔😔😔
السلام علیک یا ابا عبدالله
السلان علیک یا صاحب الزمان
السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
امام زمان جان ، خیلی دوستت داریم
💙