شاپور جدید محمود آباد دستگرد خورزوق. دلیگان. شهرک سیمرغ.
دولت آباد. کربکند. لودریچه. امام زاده نرمی. مسکن مهر. محسن آباد
پیک رایگان هست
(با ضربه روی شماره کارت، کپی میشه)
۶۱۰۴۳۳۷۹۶۳۶۹۵۹۲۷مجید آتش پور
ثبت سفارش
آدرس کامل همراه با یک شماره موبایل و فیش واریزی در پیام رسان ایتا یا شخصی.
شماره تماس. ۰۹۱۳۳۰۴۴۹۶۲
بزرگوارانی که فقط یک غذا سفارش میدن ،
با عرض پوزش ۲۵ هزار تومان (نصف هزینه ی پیک) رو همراه فیش غذا واریز بفرماین
.............
توجه
درصورت عدم پاسخگویی در ایتا ،با شماره ی زیر تماس بگیرین 🙏
۰۹۱۳۳۰۴۴۹۶۲
آدرس رستوران
شاپور جدید. میدان نوآوران. خیابان ساماندهی. جنب بهداری. رستوران ساقه
همه روزه از ساعت. ۱۱ الی ۷ شب
شما که زحمت می کشین ، پیام رضایت و تشکر می دین
خب ، یه عکس هم واسمون بفرستین
لطفا🙏
🔸🍃
بیا یک دلِ سیر زندگی کنیم،
بیا سخت نگیریم به دنیا، به خودمان، به آدمها...
بیا هر صبح که بیدار شدیم؛
بدون پیشبینیِ اتفاقات روزمره،
حالمان خوب باشد و از تجربههای تازه نترسیم.
ما آمدهایم بچشیم، مزه مزه کنیم و فرق میان خوب و بد را بفهمیم. چطور آسایش زیر دندانمان مزه کند وقتی سختی ندیدهایم..
و چطور شادمانی و فراغت به وجودمان بچسبد وقتی طعم تلخی و غصه را نچشیدهایم؟
ما آمدهایم که تجربه کنیم و یاد بگیریم در هرحال و شرایطی، فرکانس وجودیمان، مثبت بماند.
در این عرصهی غیرقابل پیشبینی،
مهمترین مسئله این است که
یک دلِ سیر زندگی کنیم،
خوشیها را در آغوش بکشیم،
ناخوشیها را کنار بزنیم
و قدردانِ چیزها و آدمهای خوبی باشیم که داریم...
࣪˖𓂃ᡴꪫ𓂃ᡴꪫ𓂃ᡴꪫ𓂃ᡴꪫ
همسرداری
💭همه زوجها با هم مشاجره میکنند، اما تفاوت بین زوجهای موفق و ناموفق در این است که:
زوجهای موفق مهارت حل مساله بلدند و مشاجرهای منصفانه دارند، اما زوج های ناموفق فقط دنبال کسب پیروزی در مشاجره اند!
https://eitaa.com/NasleAlmas
اگر کسی را دیدید که درک و فهمی فراتر از حد متعارف داشت، حتما از او بپرسید که چه کتابهایی میخواند ...
🔸 #رالف_والدو_امرسون🔸
https://eitaa.com/fod110
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سعی کنید با کوچکترین چیزی
که دارید خوشحال باشید...😊👌
ادامه......
بهش گفتم: تا یک ماه برای مادرم هر روز نماز قضای صبح بخون ، از این به بعد هر موقع خسته بودی و بی دلیل عصبی شدی و خودت رو کنترل نکردی ۲ میلیون به حسابم واریز میکنی.
اگه در ماه ۲ بار بیشتر این اتفاق افتاد یه سفر کربلا بهم بدهکار میشی😂
یکم مکث کرد و گفت: امید به خدا با اینکه شرایطت مقبول نیست ولی تلاشمون رو میکنیم😉
کنار گذاشتن بعضی عادتها خیلی سخت هستن و در بعضی مواقع غیر ممکن ولی همین که در موردش حرف بزنی و تصمیم بگیری یا عذرخواهی بکنی خودش مثل یک آب سرد تو گرمای تابستون می مونه.
به هر حال ما دست دوستی دادیم و مجید هم قول همکاری....
هر روز سفارش مشتریها بیشتر می شد .
خدا را شکر کارم رونق گرفته بود منتها اصلا ظرفیتش رو نداشتم ، یه گاز صفحه ای و یه تک گاز داخل بالکن و گاز مادرشوهرم در حیاط خونه.
یه روز اول صبح تو حیاط داشتم به اندازه ی ۸۰ نفر کباب شامی درست میکردم ، آتنا اومد پشت پنجره باهام خداحافظی کنه بره مدرسه که یه دفعه نفهمیدم چی شد ، مچ دستم رفت داخل روغن داغ .
دستم رو سریع گرفتم زیر آب سرد ، خیلی می سوخت ولی باید کباب شامی ها رو تا ۱۱ و نیم آماده میکردم .
رفتم نشستم پشت گاز تا خود ظهر سوختم
چون عادت دارم کباب شامی رو با کف دست داخل ماهی تابه بگذارم هیچ پماد یا مسکنی نمی تونستم روی سوختگی بگذارم
با خودم می گفتم: ممکنه گوشتها کثیف بشن .
خلاصه ظهر مجید اومد دنبالم تا غذاها رو ببریم ، داخل ماشین دستم رو بهش نشون دادم و گفتم: سوغات امروزم رو ببین یه دفعه تا دستم رو دید جا خورد ، یه تاول بزرگ و سرخ و متورم .....
خیلی ناراحت شد ، عمیقا ناراحتی شو حس کردم.
بعد از ظهر که درب کارخونه اومد بهم گفت: بیا بریم دستتو پانسمان کنیم .
منم گفتم: نه بابا داخل خونه پماد هست بهش میرنم.
غذای فردای کارخونه چلو مرغ بود ، باید مرغها رو می شستم و اماده سازی میکردم تا مجید ببره رستوران و تکمیل کنه.
بهم گفت: فردا برای کارخونه کباب درست میکنم و چند تا غذای متفرقه که درست می کنی رو هم خودم آماده میکنم.
گفتم: نه ، چه کاریه خودم انجام میدم ، با یه لحن. عصبانی و دلسوزونه گفت: لازم نکرده برو به دستت برس ، شام هم درست نکن ، واستون از رستوران غذا میارم،
منم قبول کردم .
به همین نام و نشان هفته ی بعد دستم عفونت کرد ، مچ دستم درد گرفت و جای سوختگی آبکی شده بود .
رفتیم دکتر ، آنتی بیوتیک و پماد مخصوص داد، خدا راشکر دستم بهتر شد ، از اون طرف حساسیت دستم بیشتر شد .
نباید با ادویه و مواد شوینده کار میکردم تا آرومتر بشه .
تا اینکه مجید بهم تلفن زد و گفت: لباسهاتو بپوش با علی بیا بیرون تا با هم بریم یه دور بزنیم.
وقتی سوار ماشین شدم بهم گفت: میخوای بریم کنار مزار مادرت ، منم با خوشحالی گفتم: الهی فدات ، بهترین مکان ممکنه.
رفتیم کنار مادرم نشستیم .
مقدمات رو رها میکنم ، مجید بهم گفت: لطفا دیگه داخل خونه آشپزی نکن ، خودت رو داری از بین می بری ، تو نظر بده ، پیشنهاد بده ، ولی تنهایی و داخل خونه دیگه ادامه نده.
بگذار تو فرصتهای مناسبتر ، به یک شکل دیگه به همون روشی که دوست داری این کار رو ادامه بده.
حرفهاش منطقی بودن ، روزها پاسخگوی مشتری بودن و غذا درست کردن و تنظیم پرونده های عقب افتاده و کار مشاوره و از همه مهمتر وظیفه ی مادری و همسری انرژی من رو خیلی گرفته بود .
راستش وقتی دیدم حساب شده حرف میزنه قبول کردم.
قرار شد تمام آشپزیها داخل رستوران انجام بشن ، همونجا هم آماده بشن و بوسیله ی پیک تحویل مشتری داده بشن
من هم بعضی مواقع کمکشون کنم و غذاهای خاص رو تهیه بکنم و کانال رو اداره بکنم و ثبت سفارش و پاسخگوی مشتری باشم.
البته بهش گفتم: چند تا شرط دارم
راستش من خیلی اهل معامله هستم ، هر جا فرصتش پیش بیاد یه تیری میندازم😉