eitaa logo
رستوران ساقه
1.7هزار دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
643 ویدیو
0 فایل
قدم در مسیری گذاشته ایم که پایانی ندارد این فقط یک غذا نیست تعهدی است به کسانی که دوستشان داری آیدی ثبت سفارش :👇🏻 @Marzi_zarean
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر کسی را دیدید که درک و فهمی فراتر از حد متعارف داشت، حتما از او بپرسید که چه کتاب‌هایی می‌خواند ... 🔸‌ 🔸 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/fod110
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سعی کنید با کوچکترین چیزی که دارید خوشحال باشید...😊👌
ادامه...... بهش گفتم: تا یک ماه برای مادرم هر روز نماز قضای صبح بخون ، از این به بعد هر موقع خسته بودی و بی دلیل عصبی شدی و خودت رو کنترل نکردی ۲ میلیون به حسابم واریز میکنی. اگه در ماه ۲ بار بیشتر این اتفاق افتاد یه سفر کربلا بهم بدهکار میشی😂 یکم مکث کرد و گفت: امید به خدا با اینکه شرایطت مقبول نیست ولی تلاشمون رو میکنیم😉 کنار گذاشتن بعضی عادتها خیلی سخت هستن و در بعضی مواقع غیر ممکن ولی همین که در موردش حرف بزنی و تصمیم بگیری یا عذرخواهی بکنی خودش مثل یک آب سرد تو گرمای تابستون می مونه. به هر حال ما دست دوستی دادیم و مجید هم قول همکاری.... هر روز سفارش مشتریها بیشتر می شد . خدا را شکر کارم رونق گرفته بود منتها اصلا ظرفیتش رو نداشتم ، یه گاز صفحه ای و یه تک گاز داخل بالکن و گاز مادرشوهرم در حیاط خونه. یه روز اول صبح تو حیاط داشتم به اندازه ی ۸۰ نفر کباب شامی درست میکردم ، آتنا اومد پشت پنجره باهام خداحافظی کنه بره مدرسه که یه دفعه نفهمیدم چی شد ، مچ دستم رفت داخل روغن داغ . دستم رو سریع گرفتم زیر آب سرد ، خیلی می سوخت ولی باید کباب شامی ها رو تا ۱۱ و نیم آماده میکردم . رفتم نشستم پشت گاز تا خود ظهر سوختم چون عادت دارم کباب شامی رو با کف دست داخل ماهی تابه بگذارم هیچ پماد یا مسکنی نمی تونستم روی سوختگی بگذارم با خودم می گفتم: ممکنه گوشتها کثیف بشن . خلاصه ظهر مجید اومد دنبالم تا غذاها رو ببریم ، داخل ماشین دستم رو بهش نشون دادم و گفتم: سوغات امروزم رو ببین یه دفعه تا دستم رو دید جا خورد ، یه تاول بزرگ و سرخ و متورم ..... خیلی ناراحت شد ، عمیقا ناراحتی شو حس کردم. بعد از ظهر که درب کارخونه اومد بهم گفت: بیا بریم دستتو پانسمان کنیم . منم گفتم: نه بابا داخل خونه پماد هست بهش میرنم. غذای فردای کارخونه چلو مرغ بود ، باید مرغها رو می شستم و اماده سازی میکردم تا مجید ببره رستوران و تکمیل کنه. بهم گفت: فردا برای کارخونه کباب درست میکنم و چند تا غذای متفرقه که درست می کنی رو هم خودم آماده میکنم. گفتم: نه ، چه کاریه خودم انجام میدم ، با یه لحن. عصبانی و دلسوزونه گفت: لازم نکرده برو به دستت برس ، شام هم درست نکن ، واستون از رستوران غذا میارم، منم قبول کردم . به همین نام و نشان هفته ی بعد دستم عفونت کرد ، مچ دستم درد گرفت و جای سوختگی آبکی شده بود . رفتیم دکتر ، آنتی بیوتیک و پماد مخصوص داد، خدا راشکر دستم بهتر شد ، از اون طرف حساسیت دستم بیشتر شد . نباید با ادویه و مواد شوینده کار میکردم تا آرومتر بشه . تا اینکه مجید بهم تلفن زد و گفت: لباسهاتو بپوش با علی بیا بیرون تا با هم بریم یه دور بزنیم. وقتی سوار ماشین شدم بهم گفت: میخوای بریم کنار مزار مادرت ، منم با خوشحالی گفتم: الهی فدات ، بهترین مکان ممکنه. رفتیم کنار مادرم نشستیم . مقدمات رو رها میکنم ، مجید بهم گفت: لطفا دیگه داخل خونه آشپزی نکن ، خودت رو داری از بین می بری ، تو نظر بده ، پیشنهاد بده ، ولی تنهایی و داخل خونه دیگه ادامه نده. بگذار تو فرصتهای مناسبتر ، به یک شکل دیگه به همون روشی که دوست داری این کار رو ادامه بده. حرفهاش منطقی بودن ، روزها پاسخگوی مشتری بودن و غذا درست کردن و تنظیم پرونده های عقب افتاده و کار مشاوره و از همه مهمتر وظیفه ی مادری و همسری انرژی من رو خیلی گرفته بود . راستش وقتی دیدم حساب شده حرف میزنه قبول کردم. قرار شد تمام آشپزیها داخل رستوران انجام بشن ، همونجا هم آماده بشن و بوسیله ی پیک تحویل مشتری داده بشن من هم بعضی مواقع کمکشون کنم و غذاهای خاص رو تهیه بکنم و کانال رو اداره بکنم و ثبت سفارش و پاسخگوی مشتری باشم. البته بهش گفتم: چند تا شرط دارم راستش من خیلی اهل معامله هستم ، هر جا فرصتش پیش بیاد یه تیری میندازم😉
از وقتی مادرم از دنیا رفته ، نمیدونم چرا رفتن به خونه ی مادرم برام سخت شده. از طرفی پدرم هم تنهاست.... برای اینکه پدرم ناراحت نشه بهش گفتم: باباجون من خیلی سرم شلوغه بخاطره همین همیشه شنبه ها مهمون خونه ی ما باش. اولش قبول نمیکرد ولی چند هفته ایه خدا راشکر شنبه ها مجید بعد از کارش میره دنبالش . چند ساعتی کنارمونه و بعد دوباره با مجید میره خونشون وقتی اینجاست حس خوبی دارم ، احساس میکنم ، مامانم داره می بینه و خوشحاله انگار رضایت مادرم رو با احترام گذاشتن به پدرم تضمین میکنم...... اگه مامان و بابا داری ، بدون همه چیز داری🥺
شبتون خالی از بیهودگی و پوچی فرداتون سرشار از عشق به خانواده درپناه خدا یاعلی✨
السلام علیک یا صاحب الزمان مهدی جان ، دورت بگردم خیلی دوستت دارم 💙
خدایا بابت توفیق خدمتگزاری به پدر عزیزم تو را شکر🙏
قرص شب رو حتما میل کن ببین چه قدر حالت خوب شده🌷!!!