eitaa logo
|شرقیِ‌غمگین|
2 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
214 ویدیو
5 فایل
^^
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  ˹Twitter˼
نمیدونم اینو گفتم تو چنل یا نه، یه پسره کلا خیلی رفیق باز بود و همیشه با رفیقاش بیرون بود یه روز که داشت می‌رفت بیرون پدرش گفت این همه با اونا هستی و به خاطرشون هرکاری می‌کنی اونا هم همینن پسره خیلی مطمئن گفت معلومه که آره رفیقامن پدره گفت باشه بهم ثابت کن میریم جلوی در خونشون و تو میگی من آدم کشتم بزار بیام بمونم پیشت خلاصه اینا رفتن اولین رفیقش که که گفت برو اینجا چیکار میکنی دیگه به من زنگ نزن و خلاصه راش نداد رفتن خونه دومین رفیقش گفت من آدم کشتم بزار بیام اینجا بمونم و.... اینم مثل قبلی پیچوند بعدی ها هم همینطور پدره گفت حالا بیا رفیق واقعی رو بهت نشون بدم رفتن جلوی یه در و آیفون زدن پدره گفت رفیق من آدم کشتم نمیدونم چیکار کنم فرار کردم کمک کن رفیق پدره گفت فعلا جسد رو بیار تو باغچه خاکش کنیم بعدش ببینیم چیکار میشه کرد پدره برگشت به پسرش گفت دیدی رفیق واقعی به این میگن خلاصه بگردین دنبال همچین آدمایی و وقتتونو برای اینا بزارین که تهش پشیمون نشین
هدایت شده از 𝑻𝒆𝒙𝒔𝒕_𝒎𝒐𝒓𝒇𝒊𝒏
نفری دو تا صلوات بفرستید یه مشکلی فردا حل بشه:))))
ترجیح میدم به خاطر کسی که واقعا هستم،ازم متنفر باشن تا اینکه به خاطر کسی که نیستم دوستم داشته باشن
تنها چیزی که میتونه قانونِ برابری انسان هارو نقض کنه، تفاوت در اندازهٔ شعور اوناست! این دیگه نابرابری اجباری نیست و همش دست خودمونه.. برای برابر شدن تو این مورد تلاش کنید!
کاش زمان متوقف میشد تا بتونم به اندازه کافی فکر کنم به اندازه کافی به کار های عقب موندم برسم...
می‌ دونی چه حسی داره وقتی خودتو به سرنوشت می‌ سپری؟ یه جورایی بهت خوشامد می‌‌ گه. دیگه نه دردی هست، نه ترسی و نه اشتیاق و آرزویی. مرگ، امید بود که داشت با این تسکین به وجود می‌ اومد. به‌ زودی می‌ توانستم ادوارد رو ببینم. ما تو اون دنیا به هم می‌ رسیدیم، چون مطمئن بودم که خدا مهربونه، خدا هرگز اون‌ قدری بی‌ رحم نیست که ما رو از تسکین تو اون دنیا محروم کنه. کتاب:دختری که رهایش کردی جوجو مویز
گاهی باید دروغ را راست پنداشت و گاهی راست را دروغ ! بی فریب‌خوردن ، زندگی سخت است... فروغ فرخزاد
همه می دانند که روزی می میرند، اما کسی این را باور نمی کند! اگر باور می کردیم رفتارمان را تغییر می دادیم.... کتاب:سه شنبه ها با موری
اینجا بعضی ها زندگی نمی کنند، مسابقه ی دو گذاشته اند ، می خواهند به هدفی که در افق دور دست است برسند و در حالیکه نفسشان به شماره افتاده می دوند و زیبایی های اطراف خود را نمی بینند ؛ آن وقت روزی می رسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بی تفاوت است ... کتاب:بابا لنگ دراز جین وبستر
Your kisses burnt to my skin...
Save me!