می دونی چه حسی داره وقتی خودتو به سرنوشت می سپری؟ یه جورایی بهت خوشامد می گه. دیگه نه دردی هست، نه ترسی و نه اشتیاق و آرزویی. مرگ، امید بود که داشت با این تسکین به وجود می اومد. به زودی می توانستم ادوارد رو ببینم. ما تو اون دنیا به هم می رسیدیم، چون مطمئن بودم که خدا مهربونه، خدا هرگز اون قدری بی رحم نیست که ما رو از تسکین تو اون دنیا محروم کنه.
کتاب:دختری که رهایش کردی
جوجو مویز
گاهی باید دروغ را راست پنداشت و گاهی راست را دروغ !
بی فریبخوردن ، زندگی سخت است...
فروغ فرخزاد
همه می دانند که روزی می میرند،
اما کسی این را باور نمی کند!
اگر باور می کردیم
رفتارمان را تغییر می دادیم....
کتاب:سه شنبه ها با موری
اینجا
بعضی ها زندگی نمی کنند، مسابقه ی دو گذاشته اند ،
می خواهند به هدفی که در افق دور دست است برسند
و در حالیکه نفسشان به شماره افتاده
می دوند و زیبایی های اطراف خود را نمی بینند ؛
آن وقت روزی می رسد که پیر و فرسوده هستند
و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بی تفاوت است ...
کتاب:بابا لنگ دراز
جین وبستر
وقتی زندگی تورو پایین میکشه، میدونی باید چیکار کنی؟ فقط به شنا کردن ادامه بده!
سریال میدیدم که یهو پسره برگشت به مادرش گفت:
منو میبینی؟
من بیست سالمه اما به اندازه چهل سال غصه خوردم،
ورزش کردم، سریال دیدم، مهمونی رفتم، اما همیشه قلبم غصه داشت.
باور کن من اگه پیر بشم هيچوقت دلم برای جوونیم تنگ نمیشه.
و چقدر حالش شبیه حال همهی ما بود.
|شرقیِغمگین|
-
و آغوشت اندک جایی برای زیستن
و اندک جایی برای مردن!
-احمد شاملو