[پنجشنبههایبهیادماندی]
حرف از ماکارونی شد و اینکه عمه کوچیکه چرا دوست نداره و نمیخوره
یاد پنجشنبه ها افتادم پنجشنبه های دوسال و خورده ای پیش
ماکارونی ای که با دست پخت طلایی مادر جونم دم میکشید و با کمک عروسا و دختراش آماده میشد
و سفره رنگارنگی که با ترشی های تو دل بروی مادرجون چیده میشد.
واقعا یادش بخیر
حاضرم چندین سال از عمرم رو بدم تا یه روز
فقط یه بار دیگه یکی از اون پنجشنبه ها رو داشته باشم:))
اون ذوقی که چهارشنبه شب ها داشتم برای فردا صبحش که تا شب تو خونه مادر بزرگم داشته باشم رو نمیتونم توصیف کنم
به قدری قشنگ بود که اصن غصه ام میگیره!
بعد اون هیچ وقت اونطوری ذوق نکردم
انگار همه ذوقام کور شدن
میگم خب تهش که چی؟ کی میمونه؟ اونی که انقد دوستش داشتم تنهام گذاشت و رفت
بدون خدافظی و دردش رو هنوز روی سینه ام و حتی تو اعماقش حس میکنم.
قدر آدم های اطرافتون رو بدونید و بیشتر بهشون سر بزنید و زنگ بزنید و صداشون رو بشنوید که بعد ها فقط حسرتش براتون میمونه :)))
-3 اسفند 1401
-راد
|شرقیِغمگین|
[پنجشنبههایبهیادماندی] حرف از ماکارونی شد و اینکه عمه کوچیکه چرا دوست نداره و نمیخوره یاد پنجش
و فردا هم یه پنجشنبه دیگه :)!
به جز اینکه فقط نگاهت کنم کار دیگه ای نمیتونم بکنم
و این داره دیوونه ام میکنه
هدایت شده از - کاسانو فمیلی :)
-ceroopegia- AUD-20201101-WA0275.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
قبلا: من از تاریکی متنفرم! برقا رو روشن کن!
الان: لطفا... فقط برقو خاموش کن بزار راحت باشم
عاشق شدن اینجوریه که دراز میکشی،به سقف نگاه میکنی،به اون فکر میکنی،به سقف میخندی :)
جذابیتش در این است که
نمیکوشد تا موردِ پسند قرار بگیرد
عادتی دارد: همیشه حقیقت را میگوید...
کریستینبوبن
پنهان کردن بیفایدهست؛
آدمی وقتی عاشق میشود
چنان خواب که از چشمانِ کودکی
جاریست نگاهش همهچیز را لو میدهد...
نیهاتبهرام
پیر میشویم
و این اشتباه است
که میگویند
عکسها از جوانیِ ما سخن خواهند گفت
گوشِ دنیا
سنگینتر از آن است
که شنیده باشد
پشتِ هرلبخند
چه نفسهای سالخوردهای کشیدهایم...
یاورمهدیپور
"كنت أنا يوماً ما الان كُلّي أنت"
روزگاری تنها من بودم، اما حالا تمام من تویی!