رابطش با مهم ترین آدم زندگیش بهم خورده بود
ازش پرسیدم: چه حسی داری؟
گفت: حس نترسیدن، دیگه هرکسی رو بخوام میتونم ترک كنم!
تو را دوست داشتم چنان که گویی تو آخرین عزیزان من بر روی زمینی و تو رنجم دادی چنان که گویی من آخرین دشمنان تو بر روی زمینم.
بعضی وقتا از خودم میترسم دیگه رفتن ادما ناراحتم نمیکنه یا خودم بدون هیچ ناراحتی و نگرانی ترکشون میکنم حتی پشت سرمم نگاه نمیکنم.
دلم میخواد با یکی که سلیقه موسیقیش مثل منه شب بندازیم تو جاده هیچی نگیم فقط آهنگ گوش کنیم...
از پنجره به پیادهروی مملو از جمعیت
نگاه کرد. گفت میبینی؟
لباسهایی هستند که راه میروند
دروغ میگویند عاشق میشوند، میمیرند.
کمتر لباسی آن بیرون است
که درونش انسان وجود داشتهباشد
به راستی که این دنیا یک رختکن بزرگ است.