وقتی نیستی آسمون ماتم گرفته، تیره شده، ماه کمرنگه، خورشید گرم تر و مزخرف تر از همیشه میتابه، ستاره ها یکی یکی خاموش میشن، دریا به زیبایی همیشه نیست، روز با بی حوصلگی میگذره شب با دلتنگی، شبنم رو گل نمیشینه، درختا شکوفه نمیدن، پرنده هارو صبح ها نمیبینم، صبحونه بهم نمیچسبه، وقتی نیستی همیشه یه چیزی کمه. بیا بمون و نرو.
مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن. چقدر حرف زدهام، چقدر در ذهنم حرف زدهام، خروار خروار حرف با لحن و حالت های متفاوت، مغایر، متضاد گفتهام و شنیدهام، خاموش شده و باز برافروختهام، پرخاش کرده و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گر میگیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.
من واقعا دیگه علاقه به هیچی ندارم، هیچی برام ذوق نداره، همه جا سیاه سفیده، همه چی پر از غمه، حالم عین الپاچینو تو اون سکانس از پدرخواندهست که دخترش رو جلوی چشمش کشتن، بی صدا فریاد میزد و همونجا تموم شد، من همونجام که تموم شد.
|شرقیِغمگین|
نه بیمارم... نه خوشحالم..... نه از حالم؛ خبر دارم.. گهی با دل.... گهی با جان... گهی از. هر دو ب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلی حرفای بد ازت شنیدم، نمیدونم راستن یا نه
ولی بهونه ها و توجیحاتت رو قبول میکنم
حتی اگر دروغ بگی
احمقم؛ نه؟! :)