زندگی کوتاه تر از اونی هستش که بخوای بجنگی، چه با خودت چه با بقیه. دیدی نمیشه رها کن بره.
ازش خواستم بهم زخم بزنه، درد به وجودم وارد کنه؛ چون اون حتی زخم زدنش هم
برام شیرین بود!
بعضی وقتا واقعاً از این میترسم که شاید جدی دیگه هیچچیز قرار نیست به وجد بیارتم؛ منظورم خوشحالی نیستا، حال ندارم توضیحش بدم، خودتون میفهمید قطعاً.
برای آرزوهای بر باد رفتهام، غمگینم.
برای فاصلهی بینمان، غمگینم.
برای وقتی که در چشمهایت نگاه میکنم و نمیتوانم غمت را بنوشم، غمگینم.
برای این زندگی که به منوتو سخت میگذرد و قصد آمدن رور خوب برایمان ندارد، غمگینم.
روزهایی در زندگی هست که چنان دلتنگ نفراتی میشوی که اگر از این حال بد باخبر شوند؛ شرمسار نبودنشان خواهند شد!
حس میکنم درونم چند نفر وجود دارد
یک نفر بلند میخندد ، دیگری حالش تلخ است
وسومی به هیچ چیزی اهمیت نمی دهد.