روزهایی در زندگی هست که چنان دلتنگ نفراتی میشوی که اگر از این حال بد باخبر شوند؛ شرمسار نبودنشان خواهند شد!
حس میکنم درونم چند نفر وجود دارد
یک نفر بلند میخندد ، دیگری حالش تلخ است
وسومی به هیچ چیزی اهمیت نمی دهد.
هدایت شده از هاله ﻤاه
من شنونده همه حرفاتون بودم،وقتي ناراحت بودين اومدين سمت من،مشكل داشتيد اومدين سمت من،دلتون گرفته بود اومدين سمت من،من به تك تك حرفاتون گوش دادم و كنارتون بودم..
فقط يبار ارزوم بود يكي بهم بگه خوبي؟دلت كه نگرفته؟:)مگه من ادم نيستم،من دلم نميگيره؟من ناراحت نميشم؟من مشكل ندارم؟چرا فكر ميكنيد من هميشه خوبم اصلا چرا وقتي بهتون ميگم خوبم باور ميكنيد؟؟من حالم بدتر از تك تك شماهاس ولي بازم دارم ميگم خوبم و به حرفاتون گوش ميدم:)
از پنجره به پیادهرویِ مملو از جمعیت نگاه کرد..
گفت:
میبینی؟
لباسهایی هستند که راه میروند،
دروغ میگویند،
و در نهایت، میمیرند.
کمتر لباسی آن بیرون است ؛
که درونش انسان وجود داشته باشد!
بهراستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است!-
به هر سو خیره شوم جماعتی نادان به چشمم میخورند که خود را قاضی میبینند و قضاوت میکنند ، بی آنکه چیزی بدانند!-