شبها که دلتنگت میشوم
از این شانه به آن شانه
فقط غلت میزنم...
مثلِ یک ماهیِ جدا شده از دریا
باید ببینی جان دادنم را!
آدم گاهی حواسش پرت میشود . .
غذا از دهن میافتد
کاغذ خطخطی میشود
چای یخ میکند
تلفن خودش را میکشد
تاکسی مدام بوق میزند
بعد که به خودش میآید ، میگوید
من فقط داشتم به اون فکر میکردم فقط یک لحظه .
فکرشم نمیکردم یه روز بخوام به این فک کنم که چند وقته صداتو نشنیدم و ازت خبری ندارم؛
نهنگی دید مرگش را؛ ولی دل رابه ساحل زد، من از پایان خود آگاهم اما، دوستت دارم:))