|شرقیِغمگین|
گریه هم بر غمِ این فاصله مَرهم نشود ؛
مثلِ یک قهوه که اَز تلخیِ آن کم نشود ؛
|شرقیِغمگین|
مثلِ یک قهوه که اَز تلخیِ آن کم نشود ؛
روز و شب پیشِ همه رویِ لبم لبخند اَست ؛
|شرقیِغمگین|
روز و شب پیشِ همه رویِ لبم لبخند اَست ؛
تا حواسِ اَحدی جمع به بغضم نشود .
من پر از خستگی ام
خستگی که نمیدونم از کجا میاد
تو مغزم پر حرفاییه که گفته نشده
دهنم دیگه حوصله حرف زدن نداره
و چشامم دیگه حوصله دیدن نداره.
جسمم مثل روحم خستس.
و نیاز دارم به یه خواب خیلی طولانی.)
|شرقیِغمگین|
- با چهرههای مختلفی از جام غم نوشیدم .
± اما هیچ کدام تلختر از آخرین خاطرهیِ من با او نبود :)))!