|شرقیِغمگین|
گریه هم بر غمِ این فاصله مَرهم نشود ؛
مثلِ یک قهوه که اَز تلخیِ آن کم نشود ؛
|شرقیِغمگین|
مثلِ یک قهوه که اَز تلخیِ آن کم نشود ؛
روز و شب پیشِ همه رویِ لبم لبخند اَست ؛
|شرقیِغمگین|
روز و شب پیشِ همه رویِ لبم لبخند اَست ؛
تا حواسِ اَحدی جمع به بغضم نشود .
من پر از خستگی ام
خستگی که نمیدونم از کجا میاد
تو مغزم پر حرفاییه که گفته نشده
دهنم دیگه حوصله حرف زدن نداره
و چشامم دیگه حوصله دیدن نداره.
جسمم مثل روحم خستس.
و نیاز دارم به یه خواب خیلی طولانی.)
|شرقیِغمگین|
- با چهرههای مختلفی از جام غم نوشیدم .
± اما هیچ کدام تلختر از آخرین خاطرهیِ من با او نبود :)))!
بنظرم به حضور آدما نیازمند نباشید ، وقتی بزرگ تر میشید ، نجاتتون به حضور آدم خاصی وابسته نیست و اگه بخواید حقیقت زندگی و ببینید میفهمید که نه تشویق آدما ضروری و مهمه، نه نادیده گرفته شدن از طرف اونا. انگار آدما هم شبیه رابطه هایی میشن که ما همش تجربه میکنیم تا رفتارا و توقعات بچه گونمون کمرنگ و کمرنگ تر بشه و شبیه به خودمون بشیم، بدون وابستگی و احتیاج به شخص خاصی.یه وقتایی به یه نفر انقدر اعتماد میکنی ، انقدر بها میدی و انقدر بالا میبریش که تو روی خودت بر میگرده به خودت زخم میزنه. دقیقا تموم آدمای زندگیِ من اینجوری بود تا بهشون اوج میدادم براشون خوب بودم ، ولی تا دیدن منفعتی ندارم براشون ، تموم باور هام رو نابود کردن. و همشونم ولم کردن رفتن.
وقتی داشتم سعی میکردم همه رو خوشحال کنم خودمو گم کردم. حالا که دارم خودمو پیدا میکنم همه رو دارم از دست میدم.