|شرقیِغمگین|
من عاشق آدمای باهوشی هستم که میتونن به من چیزای بیاموزن بدون اینکه احساس خنگی کنم.
ولی از آدمایی که بهم حس خنگ بودن میدنن متنفرم
خدایا برای خودم چیزی نمیخوام، به پدر و مادرم یه دوماد با شخصیت و پولدار و خوشگل بده .
من نصف مشکلاتم با پول حل میشه
نصف دیگشم با پول
فقط چون زیاد بود تقسیمش کردم
تابستون یه ثانیه هم خوابم نمیومد، الان همینجوری نشسته خوابم میبره و از زندگی جا میمونم.
[ هجدهمین روز از مهرِ ۴۰۲ ، حوالیِ دو نیمِ ظهر ]
کمی خمارِ خوابم، باالطبع تنها خواب است که مرا شاعر میکند .. خواب و خیالِ محسور کنندهی تو. عجیب است که تو را در ماورای زندگی لمس میکنم، در عالمِ بیداری خوابت بینم و خوابِ تو را زندگی میکنم.
اینهمه ظرافت و زیبایی در دنیای کدر و ماتم گرفته شبیهِ شوخیست، تو را یا خالقت همانی نیست که میشناسیمش یا خالق را همان مخلوقِ <همیشگی> نیستی.
به مانندِ سازههای ایتالیا میمانی، برجهایش را بر خاک تو آوار کردهاند، خرامانخرامان بر سنگفرشهای خیابانهای فرانسه قدم برمیداری و میانِ موهایت مزارعِ قهوه را مستور و نهفته میداری. در چاهِ تاریکِ چشمانت آب ِ خنک جاریست و گنجشگها بر فراز آرامشِ آب آواز میسازند.
تو رقص سایهی خورشید بر رویِ دیوارهای تاریکی هستی، سحرآلود و رویایی ..
< توی خوابام بودی از قدیم ندیما >
نمیدونم آدما چطوری میتونن خوش اخلاق باشن، من یه ذره، نوک یه مثقال، یه قاشق چایخوری عرصهی جهان واسم تنگ میشه یه سگِ هار و وحشی میشم.
روزی، جایی، صدایی از گذشته تو را به روزهای قدیمی فرا خواهد خواند، همان روزهایی که شجاعتش را نداشتی حتی در تنهاییهایت بهشان رجوع کنی.
من از اون دسته آدمام که هی نگاه میکنم .
هی نگاه میکنم .
هی نگاه میکنم .
بعدش تو نگاه میکنی و میبینی دیگه نیستم!
خیلی وقت پیش رفتم چون دیگه موندن فایده نداشت،نگاه کردن و حرف زدن فایده نداشت
رفتن بعضی وقتا بهترین راه حله.
آدم ها قابلیت اینو دارن که دلتنگ آدما و چیزهایی بشن که هیچوقت نداشتن.
مثل آدم مورد علاقشون ، آرامش و امنیت و چیزی که تا حالا تجربهش نکردن
﮼ممکنه زمان همه زخمها رو درمان کنه،
اما نمیتونه اونارو پاکشون کنه..