<و کأن وُجودک وسیلة لحُبّ الحَیاة.>
و انگار که بودنَتراهیست برای دل بستن به زندگی.
باید بهمون یادمیدادن که باهم مهربون باشیم
اما به جاش چی یادگرفتیم؟
بجنگ،برنده باش،اول شو
هیچوقت نگفتن،
اینجوری یه نفرو دوست داشته باش
اینجوری حواست باشه دل آدما نشکنه
هیچوقت....
<عانقیني فهذا الليل طويل و أضلُّعي متعبة>
در آغوشم بگیر که این شب طولانی است و استخوانهایم خستهاند.
سلام!
حالِ همهی ما خوب است...
ملالی نیست؛ جز گم شدنِ گاهبهگاه در خیالی دور! که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند.
هربار که خداحافظی میکنیم،
من کمی میمیرم.
Every time we say goodbye,
I die a little.