گاهی آنقدر میترسم که نیمه شب از خواب میپرم. میترسم دیگر هرگز بهتر نشوم. همیشه همینطور پیچیده باقی بمانم و اینجا پیر شوم. آنقدر سردم میشود که انگار از درون یخ زدهام. وحشتناک است. خیلی سردم میشود.
ما قسمتی از روح خودمونو به همدیگه دادیم، بخاطر همین غم و رنجی که تو داری قلب منم نشونه میگیره.
هیچی ازت نمیخوام، فقط بیا باهم ادامه بدیم، باهم تلاش کنیم، باهم درستش کنیم، باهم جلو بریم، باهم پیشرفت کنیم، باهم برسیم،همین.
ولی بنظرم آدما خیلی خوب میفهمن کی دوسشون داره کی نداره، پس خیلی خودتونو خسته نکنین برای ثابت کردن حستون .
|شرقیِغمگین|
اون ۱۷ سالشه ولی ، فکرِ آیندش داره نابودش میکنه ..!
منم همین طور، منم همین طور
هدایت شده از ایده و ترفند خانوم خونه👸🏘
یه سری چیزا نوشتنی و گفتنی نیست،
حس کردنیه. مثلاََ من چطور بنویسم که
چقدر دوست دارم؟ یا چی بگم تا بفهمی
چقدر دوستدارم؟ باید قلباََ حسش کنی،
باید با همهیِ وجودت این حسرو داشته
باشی تا بفهمی من چی میگم.
روزگار عجیبی شده است،
حتی وقتی میخندیم
منظورمان چیز دیگریست،
وقتی همه چیز خوب است
میترسیم،
ما به لنگیدن یک جای کار
عادت کردهایم .
آدم متوجه نیست، متوجه نیست تا وقتی که میشینه برای یکی تعریف میکنه، اونجاس که میفهمه چه فاجعه تلخی رو پشت سر گذاشته.