ولی بنظرم آدما خیلی خوب میفهمن کی دوسشون داره کی نداره، پس خیلی خودتونو خسته نکنین برای ثابت کردن حستون .
|شرقیِغمگین|
اون ۱۷ سالشه ولی ، فکرِ آیندش داره نابودش میکنه ..!
منم همین طور، منم همین طور
هدایت شده از ایده و ترفند خانوم خونه👸🏘
یه سری چیزا نوشتنی و گفتنی نیست،
حس کردنیه. مثلاََ من چطور بنویسم که
چقدر دوست دارم؟ یا چی بگم تا بفهمی
چقدر دوستدارم؟ باید قلباََ حسش کنی،
باید با همهیِ وجودت این حسرو داشته
باشی تا بفهمی من چی میگم.
روزگار عجیبی شده است،
حتی وقتی میخندیم
منظورمان چیز دیگریست،
وقتی همه چیز خوب است
میترسیم،
ما به لنگیدن یک جای کار
عادت کردهایم .
آدم متوجه نیست، متوجه نیست تا وقتی که میشینه برای یکی تعریف میکنه، اونجاس که میفهمه چه فاجعه تلخی رو پشت سر گذاشته.
غمگین که باشم فرو میریزم
مثل اشک نه ، مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن به یادگار نوشته است.
این شعر وحشی بافقی یکی از قشنگ ترین چیزاییه که خوندم:
« ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نِشیند
از گوشهٔ بامی که پریدیم، پریدیم... »
اینقدر از خودت توقع نداشتهباش و اینقدر از خودت شاکی نباش! بپذیر که یکروزهایی هم قرار است هیچ کار مفیدی نکنی و ذهنت برای هرگونه کنش و واکنش سازندهای قفل باشد! بپذیر که گاهی اوقات، هرکاری میکنی، گند میزنی و آنقدر این روند ادامه پیدا میکند تا در نهایت ترجیح میدهی بیخیالِ هر کاری کردن شوی و هیچ کاری نکردن را انتخاب کنی.
با خودمم: اینقدر کمالگرا نباش و خودت را با هیچکس قیاس نکن و روان خودت را بههم نریز! اگر قرار به قیاس باشد، منصفانه که نگاه کنی؛ تو در شرایط فعلی از خیلیها جلوتر و از خیلیها عقبتری و این به تنهایی، برای نقض فرضیهی مقایسه کافیست! آرام پیش برو و حواست به گامهای خودت باشد و قبول کن که قرار نیست هر روز از خواب بلند شوی و قلهی جدیدی را فتح کنی!!!
با خودمم: بپذیر که گاهی لازم نیست هیچ کار خاصی بکنی و هیچ قدم مفیدی برداری و هیچ وزنهی سنگینی را بلند کنی! همین که بتوانی وسط بلبشوی روزگار، آرامش خودت را حفظ کنی و از کوره در نروی و دوام بیاوری، خیلی هنر کردهای و باید به خودت افتخار کنی!