قلبم منبسط می شود. اینبار از احساسی مسرور است. حسی که از اعتماد و شفقت حاصل شده.
تنها با گذاشتن سری برا شانه ام!
@fog_of_the_dead
در پیچ و تاب کوچه های نم خورده،قطره ای بر گونه ام می غلتد. شاید در این لحظاتی که شامه ام پر می شود از بوی خاک،
مادری بر زمین خورده؛
چادری خاکی شده؛
دَری مقهور شده؛
پهلویی شکسته؛
و قلبی خرد شده باشد.
قبلی که با رفتن مرحمش، دوباره زخم باز کرده و هزار تکه شده!
@fog_of_the_dead
لبخند می زنم. لبخندی عمیق.
آخر، نمی دانی نادیده گرفته شدن چقدر خنده دار است.
خنده ای جانکاه.
@fog_of_the_dead
. گر سخنی در گلویت مانده و غده ای از اندوه را ساخته،
یا سینه ات پر از آهنگ هایی برای ایده هایی نوست،
یا اینکه خواهی نکته گیری ات را به گوشم برسانی؛
شنوایش هستم!
باشد که سنگینی باری کم شود.
هر چند کم.
_کانال ناآشنایانی غریب_
نغمه درون
در پیچ و تاب کوچه های نم خورده،قطره ای بر گونه ام می غلتد. شاید در این لحظاتی که شامه ام پر می شود ا
یا فاطِمَةَ الزَهرا (س) صَلَ اللهُ عَلَیکِ
خدایا!
حالم از زمانه سخت گرفته است.
من به تو نیاز دارم!
به آغوشت.
آرامش الفت با تو را می خواهم.
عاجزانه می خواهم، نصیبم کن!
@fog_of_the_dead