eitaa logo
مه عشق|رمان
1.2هزار دنبال‌کننده
37 عکس
26 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part155 _کجا با این عجله ؟ نگاه نفرت انگیزی بهش انداختم و بدون هیچ حرفی راه مو ادامه دادم . که عربده اش شش ستون خونه رو لرزوند . آیلار به حمایت از من جلوم ایستادو تظاهر به عصبانیت میکرد اما میدونستم سنگینی غم تو دلش موج میزنه ... سعید هولش داد اون طرف و با قدم های بلند سمتم هجوم آورد.. کشون کشون برد بیرون از خونه...روزمین مثل یه شی بی ارزش کشیده میشدم و از سوزش کمرم آه از نهادم بلند میشد .. جیگرم واسه مظلومیت خودم میسوخت . تو یه انبار تاریکی مثل دفعه قبل انداختم درم محکم بهم کوبید . ازتاریکیش رعشه به تنم افتادو از وحشت جونم در اومد . به در میکوبیدمو دادو بیداد میکردم ...جنون زده بلند شدم و با گریه صدامو بالا بردم : _میبینی منو ؟تو خدای من نیستی؟من دارم جون میدممم.به حق گناه نکرده داره شکنجه ام میده وتوهیچ کاری نمیکنیییی. مگه من بنده ی تونیستمم... (مظلوم سرجام نشستم و آروم نجوا کردم )من دیگه نمیتونم ،دیگه نمیکشم . انقد همونجا گریه کردم و از سرما به خودم لرزیدم همونجا خوابم برد با سرمایی که بهم خورد چشام باز شد...به حدی یخ زده بودم که دندونام بهم میخورد. به در میزدمو التماس میکردم بیاد از این سرما نجاتم بده .. از گوشه ی در که قسمتیش شیشه نداشت آیلارو از دور دیدم که تند تند سمتم میاد ... روبروم ایستاد و چشمه ی اشکش جوشید دستمو گرفت... _الهی بمیرم برات ..چه بلایی سرت آوردن نامردا بخدا از دیشب پشت در اتاقشم تا راضیش کنم بیارتت بیرون بخدا التماسش کردم اما جوابم شد فقط ضرب دست سنگینش . شرمنده سرمو انداختم پایین . _ببخش آیلار بخاطر من سیلی خوردی ،من هیچ وقت کارای سعیدو به پای تو نمی نویسم ...فقط توروخدا یه تیکه نون بیار برام دارم از گشنگی جون میدم . هق هقش شدیدتر شدو فورا ازم دور شد . نمی خواستم ناراحتش کنم اما معدم بدجور میسوخت و امانمو بریده بود. بعد چند دقیقه با کیسه ای تو دستش نزدیک شد: _ببخش قربونت برم نتونستم تو این زمان کم برات چیزی درست کنم ...لقمه از شام دیشبه کتلته فعلا همینو بخور سعید رفت سرکا... با صدای سعید دقیقا نزدیک گوشمون از جا پریدیم ... نیم نگاهی بهم انداخت و نگاه شو به آیلار داد . _خب داشتی میگفتی سعید بره کجا؟ قبل از آیلار پیش قدم شدمو به حرف دراومدم. _هی..هیچی من گشن..گشنه ام بود ازش درخواست کردم یه کوچولو بهم نون بده ،اون تق..تقصیری نداره من اصرار کردم،بخد... حرفم تموم نشده بود که درو فوری باز کرد. از موهام گرفت و سرمو بلند کرد ... https://eitaa.com/foglev
part156 _تو غلط کردییییییی مگه اینجا خونه ی خاله ست بخوری و بخوابی. _آخه نامرد توکی به من چیزی دادی که بخورم ؟دیشب از سرما چشم رو هم نزاشتم لعنتی ..چه بخور بخوابی . موها مو با شدت ول کرد و کوبوندم دیوار... آیلار سعی میکرد ازم جداش کنه و هردومون مثل ابر بهار اشک میریختیم. بی رحم ترین هم از این وضعیت دلش به رحم میومد اما سعید زده بود رودست همه شون. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و جیغم گوش آسمونو کر کرد . تو این وضعیت دستمم خونریزی کرده بودو شده بود قوز بالا قوز . بلخره ازم جدا شدو از عصبانیت چشاش قرمز شده بودو شقیقه اش نبض میزد. از مچ آیلار گریون گرفت و کشیدش بیرون و لقمه ای که برام آورده بود رو با پا انداخت بیرون . تو دلم می گفتم آخه من به جهنم چرا برکت خدا رو اینجوری میکنی . دوباره گوشه گیر شدم و مظلومانه همونجا نشستم. دعا دعا میکردم باآیلار کاری نداشته باشه و اذیتش نکنه . چند ساعتی گذشت که در باز شدو مرد میانسالی داخل شد. ترسیده کمی جابه جا شدم که کنارم نشست و لبخند تلخی زد . متوجه شده بود ترسیدم و لب زد . _نترس دخترم من دکتر زند هستم اومدم دستتو چک کنم .. بهم گفتن خونریزی کرده . آروم سری تکون دادم و دستمو سمتش گرفتم . بعد از اتمام کارش نیم نگاهی بهم انداخت وآروم نجوا کرد : _تو غزل خانومی درسته؟ تعجب سرتاسر وجودمو گرفت ..این منو از کجا می شناخت. جوابی ندادم که لب زد . _میدونم به ناحق اینجایی من اون دختره رویارو میشناسم میدونم کار خودشه این وضعیت تو. تند از جام بلند شدم . _توروخدا شما میدونید با من چیکار کرده ؟ چه بلایی سرم آورده ؟ شما چیکارشی؟ سرشو پایین انداخت . _من چیزی ...یعنی نمیتونم بگم اما امیدوارم زودتر نجات پیدا کنی .. خواست از در بیرون بره که دوباره برگشت . _درضمن درمورد این حرفامون کسی چیزی نفهمه . عین چوب خشک همونجا ایستاده بودم و حتی پلکم نمیزدم . همه از دلیل بدبختیم خبرداشتن جز خودم ...دور خودم میچرخیدم ونمیدونستم چکار کنم . کلافه شده بودم از این همه مشکل ودلم یه خواب طولانی میخواست ،انقد طولانی که دیگه هیچ وقت بیدار نشم و خودمو از دست این مشکلات راحت کنم . بغض کرده سرمو تو دستام گرفتم و از زمین و زمان شکایت کردم و به این بخت لعنت فرستادم . https://eitaa.com/foglev
part157 شب شده بودو تو این چند ساعت دیگه از سرما نالمم در نمیومد سرم گیج میرفت و ضعف معده ام جون به سرم کرده بود ... با بدبختی خودم و به در رسوندم از بخشی که شیشه نداشت بیرون و دید زدم. از خلوتیش گریه ام اومد ..من کی انقد شجاع شده بودم که تو تاریکی و تنهایی انقد دووم میاوردم. سرمو به دیوار تکیه دادمو چشامو بستم ...فکر دکتره و حرفاش یه لحظه هم از سرم بیرون نمیومد خیلی گنگ حرف میزدو حسابی آدمو گیج میکرد . با صدای بازو بسته شدن در فوری چشامو باز کردم. سعید با یه قیافه بی تفاوتی روبروم ایستاده بودو دست به کمر . از جام پاشدم و تویه قدمیش ایستادم.. به چشای هم زل زده بودیم و چیزی نمیگفتیم . مچ دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند سمت عمارت . وقتی داخل شدیم و گرما رو حس کردم ناخواسته لبخندی رو لبم اومد وبی توجه به سعید فورا به سمت شوفاژ پاتند کردم . ملوک رو صندلیش نشسته بود و چشاش بسته بود . با خودم می گفتم اینجا چقد بی روحه ،همه تولک خودشونو خونه ساکت دلم برای خونه صمیمی خودمون تنگ شد. با جیغ آیلار از جاپریدم... با ذوق سمتم دویید . تنها دل خوشیم تو این خونه آیلار بود و با جرئت میتونستم بگم از سپیده هم بیشتر دوسش داشتم . _یخ زدی دختر ..بمیرم برات بخدا منم عین خودت تازه آزاد کرد. با تعجب زل زدم بهش. _آزاد ؟!مگه توهم حبس کرده بود؟ لبخند تلخی زد: _اره اما منو تو اتاق ..باز جای من خوب بود ...همش به فکر تو بودم تو اون جای سرد . _کم دل بدین قلوه بگیرین بسه دیگه تو که دلت نمیخواد دوباره بندازمت اون انباری سرد. هول کرده از آیلار فاصله گرفتم. چیزی جلو صورتم قرار گرفت کمی که دقت کردم کیک کوچولویی بود . مثل بچه هایی که به خاطر یه اسباب بازی کوچیک ذوق زده میشن خوشحال ازش گرفتم و فورا بازش کردم . نمیدونم چی تو این حرکتم دیدن که سعید سرشو پایین انداخت و آیلار اشکش دراومد . آیلار:_سعید واقعا برات متاسفم تو چطور با دیدن این صحنه دلت به رحم نمیاد و عذاب وجدان نمیگیری . این دختر به خاطر یه کیک کوچیک انقد ذوق زده شد ..ببین چقد بهش گشنگی دادی که اینطور خوشحال شد. وقتی به حرکتم فکر کردم دیگه از گلوم نرفت پایین هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینطور گشنه باشم ..اینطور مظلوم بشم . نگاه سعید هنوز پایین بودو چیزی نمیگفت ..نیشخندی زدم ،خودشم میدونست چه گندی زده که اینطور شرمنده شده . https://eitaa.com/foglev
مه عشق|رمان
ارسالی های دوست عزیزمون مون در رابطه با داستان☺️✨