part157
شب شده بودو تو این چند ساعت دیگه از سرما نالمم در نمیومد سرم گیج میرفت و ضعف معده ام جون به سرم کرده بود ...
با بدبختی خودم و به در رسوندم از بخشی که شیشه نداشت بیرون و دید زدم.
از خلوتیش گریه ام اومد ..من کی انقد شجاع شده بودم که تو تاریکی و تنهایی انقد دووم میاوردم.
سرمو به دیوار تکیه دادمو چشامو بستم ...فکر دکتره و حرفاش یه لحظه هم از سرم بیرون نمیومد خیلی گنگ حرف میزدو حسابی آدمو گیج میکرد .
با صدای بازو بسته شدن در فوری چشامو باز کردم.
سعید با یه قیافه بی تفاوتی روبروم ایستاده بودو دست به کمر .
از جام پاشدم و تویه قدمیش ایستادم..
به چشای هم زل زده بودیم و چیزی نمیگفتیم .
مچ دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند سمت عمارت .
وقتی داخل شدیم و گرما رو حس کردم ناخواسته لبخندی رو لبم اومد وبی توجه به سعید فورا به سمت شوفاژ پاتند کردم .
ملوک رو صندلیش نشسته بود و چشاش بسته بود .
با خودم می گفتم اینجا چقد بی روحه ،همه تولک خودشونو خونه ساکت دلم برای خونه صمیمی خودمون تنگ شد.
با جیغ آیلار از جاپریدم... با ذوق سمتم دویید .
تنها دل خوشیم تو این خونه آیلار بود و با جرئت میتونستم بگم از سپیده هم بیشتر دوسش داشتم .
_یخ زدی دختر ..بمیرم برات بخدا منم عین خودت تازه آزاد کرد.
با تعجب زل زدم بهش.
_آزاد ؟!مگه توهم حبس کرده بود؟
لبخند تلخی زد:
_اره اما منو تو اتاق ..باز جای من خوب بود ...همش به فکر تو بودم تو اون جای سرد .
_کم دل بدین قلوه بگیرین بسه دیگه تو که دلت نمیخواد دوباره بندازمت اون انباری سرد.
هول کرده از آیلار فاصله گرفتم.
چیزی جلو صورتم قرار گرفت کمی که دقت کردم کیک کوچولویی بود .
مثل بچه هایی که به خاطر یه اسباب بازی کوچیک ذوق زده میشن خوشحال ازش گرفتم و فورا بازش کردم .
نمیدونم چی تو این حرکتم دیدن که سعید سرشو پایین انداخت و آیلار اشکش دراومد .
آیلار:_سعید واقعا برات متاسفم تو چطور با دیدن این صحنه دلت به رحم نمیاد و عذاب وجدان نمیگیری . این دختر به خاطر یه کیک کوچیک انقد ذوق زده شد ..ببین چقد بهش گشنگی دادی که اینطور خوشحال شد.
وقتی به حرکتم فکر کردم دیگه از گلوم نرفت پایین هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینطور گشنه باشم ..اینطور مظلوم بشم .
نگاه سعید هنوز پایین بودو چیزی نمیگفت ..نیشخندی زدم ،خودشم میدونست چه گندی زده که اینطور شرمنده شده .
https://eitaa.com/foglev