eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part8 _سپیده: یعنی ممکنه اون شماره تو داده باشه؟ _هرچیزی ممکنه. _حالا فعلا جوابشو بده. باز استرس افتاد به جونم، لب زدم: وااای سپیده چی بگم بهش؟ کلافه گوشی رو از دستم کشید: دختر تو چرا این همه استرس داری؟ . ☆ گوشیو آروم انداخت سمتم ، فوراً به صفحه گوشی نگاه کردم. جواب با این مضمون بود: سلام اوکی فردا میبینمت. _وایییی سپیده چرا قبول کردی؟ _مگه میخواد چکار کنه خب برو ببین چی میگه. _الان میخواد با خودش خیال بافی کنه حتما هنوز براش مهمم . _غلط کرده، توام رفتی سرد و جدی برخورد میکنی . با حالت حرصی گفتم:_از دست تو سپیدههههه. لبخند دندون نمایی زدو بیخیال گرفت خوابید. ☆ هیچ وقت فکر نمیکردم برای دیدار باهاش انقد استر.س بگیرم. https://eitaa.com/foglev
part9 سر شام بودیم که یهو باباگفت: غزل بابا بعد شام بیا اتاقم کارت دارم _چشم نمیدونم چرا احساس کردم توصداش غم موج میزنه.. بعد شام همراه بابا رفتم تو اتاق،از حرکاتش استرس می بارید. _ باباجانم چیشده چرا انقدکلافه ای؟ _بشین میگم بابا جان نشستم رو تخت و گفتم: خب بفرمایید من سر تا پاگوشم. _قول میدی اگه حقیقتو دونستی از دستم ناراحت نشی؟ گیج سری تکون دادم: کدوم حقیقت بابا؟ _باور کن من همه تلاشمو کردم تو این چند سال شرمنده تو، اون دوتا خدابیامرز نشم، همه تلاشمو کردم که تو این چند سال چیزی کم نداشته باشی ولی... (اینجای حرفش که رسید سرشو انداخت پایین) حالا دیگه باید بری، من همه تلاشمو کردم تورو پیش خودم نگهدارم ولی نشد.☆ از حرفای بابا اصلا سردرنمیاوردم یعنی چی؟ من کجا باید برم؟ کلافه گفتم: چی میگی بابا؟ من کجا باید برم؟ توروخدا واضح حرف بزنید قلبم داره میاد تودهنم... _الان نمیتونم بگم بابا خودت میفهمی همه چیزو، بخدا من حالم از توام بدتره. https://eitaa.com/foglev
part10 درمانده گفتم:_ باباااا تو... پرید وسط حرفمو گفت:_غزل بابا فردا خودت همه چیو میفهمی.. _باشه شبتون بخیر.. ☆ برگشتم اتاقم، حرفای بابا همش تو سرم اکو میشد، اخه یعنی چی؟ هزارتا سوال تو ذهنم بود. سپیده که دید بی حوصله ام گفت:_چیه آبجی کوچیکه پکری؟ _چیزی نیست خستم میخوام بخوام. قیافش داد میزد که قانع نشده اما شب بخیری گفت و گرفت خوابید. ☆ هرکاری میکردم خوابم نمیبرد حرفای بابا مثل خوره افتاده بود به جونم. با صدای اذان لبخندی زدم.. خیلی نیاز داشتم با خدا حرف بزنم بلکه کمی سبک شم... ☆ واقعا حالم بهتر شده بود انگار یه باری رو از رو دوشم برداشته بودن. ساعت کوک کردم برای ساعت هفت تا برای دانشگاه خواب نمونم و با آرامش خوابیدم. https://eitaa.com/foglev
⭕️روزانه دو پارت گزاشته میشه.. ⭕️ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد. ⭕️بعد از سی و پنج پارت vip بارگزاری میشه که در اونجا روزانه چهار پارته...
من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اما، دانم این چشم همان قاتل دلخواه من است.🌱
part11 از وقتی راه افتادم سمت دانشگاه از استرس داشتم پس میوفتادم یه طرف حرفای بابا یه طرف روبرو شدن با اون، اصلا آمادگی شو نداشتم ولی خب دیروز قول داده بودم... به دانشگاه که رسیدم استرسم بیشتر شد، سعی کردم خودمو بیخیال جلوه بدم که فکر کنم موفق نشدم چون حلما زد روشونم و گفت:_غزل چته؟ _کم حرف بزن، بریم سرکلاس دیر شد. ☆ خداروشکر سر کلاس نبود... یک دقیقه از شکر گزاریم نگذشته بود که در باز شدو داخل چهار چوب درقرار گرفت، نگاه پرمعنی بهم انداخت و پشت سر من که یه صندلی خالی بود نشست. حلمادر گوشم پچ زد: هزار الله و اکبر.. کلافه پسش زدم: کم چرت و پرت بگو ببینم کم چشمت بچرخه، اون بچه خالت کم دوستت داره؟ از اهواز می کوبه میاد تهران خانوم اصلا بهش اهمیت نمیده... _خب بابا کم ضد حال باش، بعدشم من چشمم رو اینو اون نیس فقط نظر بود، ثانیاً کم از اون نچسب حرف بزن ببینم صدبار گفتم خوشم نمیاد ازش.. _قشنگ معلوم بود فقط یه نظر بود. https://eitaa.com/foglev
part12 چشم غره ای کردو روشو برگردوند. دودقیقه بعد استاد اومد سرکلاس... استاد که خسته نباشیدو گفت سکته روکردم... با صدای پیام گوشیم صفحه قفل رو باز کردم.. _ سعید: سلام جلوی بوفه منتظرتم. ❤ وسایل هامو جمع کردمو جواب حلمارو سربالایی میدادم تا رسیدم کنار بوفه ... به دیوار تکیه داده بودو یه شاخه گل دستش بود. جدی و سرد رفتم جلو تا منو دید تکیه شو از دیوار گرفت. _سلام، زودتر کارتو بگو میخوام برم. _اول اینکه سلام، دوم اینکه خسته نباشی، سوم این گل برای توئه... _مناسبتش؟ _گل دادن که مناسبت نمیخواد. _چرا اتفاقا من هیچیو بدون مناسبت قبول نمیکنم که... پرید وسط حرفمو گفت:_باشه، باشه توبزار پای عذر خواهی. https://eitaa.com/foglev
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی نشدنش؛ از شدنش بهتر و پر برکت تر است. ما نمی دانیم اما خدا میداند..🤍🌱
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است...
part13 _عذرخواهی برای چی؟ _هیچی ولکن از خودت بگو؟ _باید توضیح بدم؟ _ گفتم شاید دوست داشته باشی بگی. همونجور که داشتم ازش فاصله میگرفتم گفتم: مثل اینکه چرت و پرت گفتنای توتمومی نداره. _کجامیری غزل صبر کن کارت دارمممم. بی اختیار برگشتم عقب و بالحنی تندوعصبی گفتم: ولی من هیچ کاری با تو ندارممممم، اون موقعه که من التماست میکردم بزاری باهات حرف بزنم کجا بودی؟ هان؟.. اشک تو چشماش پرشدوگفت:_بخدا من حالم از تو بدتر بود، بخدا منم شب وروز نداشتم، ب... پریدم وسط حرفشو گفتم: ساکت شو کم برای من قسم بخور، بخدا که خیالتم نبود، اگه بود یه زنگ میزدی بهم اصلا اگه واقعا دوسم داشتی گول اون دختر عمو تو نمیخوردی، تیکه و سرکوفت همه رو شنیدم، داغون شدم میفهمی؟؟ یهو زدم زیر گریه و رفتم... _غزل نرو توروخدا نرو یک دقیقه به حرفام گوش کن. _هیششش یبار دیگه ببینم دنبالم میای من میدونم و تو. رفتم و احساس کردم دیگه پشت سرم نیومد. ☆ حلما تا منو دید جا خورد:_چته؟ این چه قیافه ای؟ ؟ جواب شو ندادم و رفتم سر کلاس. https://eitaa.com/foglev
part14 اون چند ساعتی که کلاس بودم فکرم همه جا بود جز درس، حرفای بابا، سعید... نمیدونستم چی درانتظارمه، خیلی دوست داشتم بدونم چی میخواست بهم بگه که گفت صبر کن حرف بزنیم ولی غرورم اجازه نداد، شاید این حرفم احمقانه باشه ولی وقتی بغض کرد دلم گرفت.. آدمی مثل اون آرزوی همه بود، پولدار، باخوانواده... چند تاشرکتم داشت و کارمنداش تاکمر براش خم میشدن... ولی خب هرچی بود آدم امن من نشد، چیزی نبود که فقط منو اون حق معاشرت داشته باشیم. درآخرم که خودش همون ارتباط تَق و لَقو خراب کرد. باصدای حلما ازافکارم دست دختر توآسمونایی؟ کجایی؟ سه ساعته دارم صدات میزنم. _چیه؟ چیشده؟ _کلاس تموم شدا نمیخوای بلندشی؟ _کم حرف بزن حلما حال و حوصله ندارم، بریم. وسایلمو جمع کردمو راه افتادیم، توحیاط انگار بحث شده بود که جمع شده بودن یه گوشه، وقتی رفتیم جلوتر درکمال تعجب سعید بود که با پسر دیگه ای بحث میکرد.. https://eitaa.com/foglev