part13
_عذرخواهی برای چی؟
_هیچی ولکن از خودت بگو؟
_باید توضیح بدم؟
_ گفتم شاید دوست داشته باشی بگی.
همونجور که داشتم ازش فاصله میگرفتم گفتم: مثل اینکه چرت و پرت گفتنای توتمومی نداره.
_کجامیری غزل صبر کن کارت دارمممم.
بی اختیار برگشتم عقب و بالحنی تندوعصبی گفتم: ولی من هیچ کاری با تو ندارممممم، اون موقعه که من التماست میکردم بزاری باهات حرف بزنم کجا بودی؟ هان؟..
اشک تو چشماش پرشدوگفت:_بخدا من حالم از تو بدتر بود، بخدا منم شب وروز نداشتم، ب...
پریدم وسط حرفشو گفتم: ساکت شو کم برای من قسم بخور، بخدا که خیالتم نبود، اگه بود یه زنگ میزدی بهم اصلا اگه واقعا دوسم داشتی گول اون دختر عمو تو نمیخوردی، تیکه و سرکوفت همه رو شنیدم، داغون شدم میفهمی؟؟ یهو زدم زیر گریه و رفتم...
_غزل نرو توروخدا نرو یک دقیقه به حرفام گوش کن.
_هیششش یبار دیگه ببینم دنبالم میای من میدونم و تو.
رفتم و احساس کردم دیگه پشت سرم نیومد. ☆
حلما تا منو دید جا خورد:_چته؟ این چه قیافه ای؟ ؟ جواب شو ندادم و رفتم سر کلاس.
https://eitaa.com/foglev
part14
اون چند ساعتی که کلاس بودم فکرم همه جا بود جز درس، حرفای بابا، سعید...
نمیدونستم چی درانتظارمه، خیلی دوست داشتم بدونم چی میخواست بهم بگه که گفت صبر کن حرف بزنیم ولی غرورم اجازه نداد، شاید این حرفم احمقانه باشه ولی وقتی بغض کرد دلم گرفت..
آدمی مثل اون آرزوی همه بود، پولدار، باخوانواده... چند تاشرکتم داشت و کارمنداش تاکمر براش خم میشدن... ولی خب هرچی بود آدم امن من نشد، چیزی نبود که فقط منو اون حق معاشرت داشته باشیم. درآخرم که خودش همون ارتباط تَق و لَقو خراب کرد.
باصدای حلما ازافکارم دست دختر توآسمونایی؟ کجایی؟ سه ساعته دارم صدات میزنم.
_چیه؟ چیشده؟
_کلاس تموم شدا نمیخوای بلندشی؟
_کم حرف بزن حلما حال و حوصله ندارم، بریم.
وسایلمو جمع کردمو راه افتادیم، توحیاط انگار بحث شده بود که جمع شده بودن یه گوشه، وقتی رفتیم جلوتر درکمال تعجب سعید بود که با پسر دیگه ای بحث میکرد..
https://eitaa.com/foglev
part15
برام سوال بود که یعنی چی باعث شده بخواد اینطور صداشو بالا ببره...
همون لحظه ها بود که حراستم پیداش شد: چخبره؟ مگه اینجا چال میدونه؟
آقای رضوی(سعید) از شما بعیده...
سعید نگاهی به همون پسره سیامک انداخت و رفت.
_حلما: منتظری یه بحث دیگه شه نگاه کنی؟ خب راه بیوفت دیگه. ☆
وقتی رسیدم خونه اصلا حوصله نداشتم با اینکه چیز زیادی ام نخورده بودم اما میل نداشتم غذا بخورم، بیخیال رفتم سمت اتاقم.
هرکاری میکردم خوابم نمیبرد خیلی دوست داشتم برم انقد با بابا حرف بزنم تا بهم بگه قضیه چی بوده اما خب تو دلم میگفتم حتما صلاح دیده که میگه صبر کن...
نمیدونم حکمت این اتفاقا چیه ولی امیدوارم پایان همشون خوب باشه.
یه بنده خدایی میگفت اینجور مواقع یه کاغذ و قلم بردار هرچی تو مغزته بنویس...
و واقعا کارساز بود از وقتی این راه حل رو یاد گرفته بودم خودمو اینجورسبک میکردم.
https://eitaa.com/foglev
part16
وقتی از خواب بلند شدم فضای اتاق کامل تاریک شده بود، خودمم تعجب کردم که این همه خوابیدم...
وقتی گوشیمو چک کردم پیامی از اینستا نظرمو جلب کرد.
از پروفایلش فهمیدم آقا جواده یه ماهی میشد که به خونمون خیلی رفت و آمد داشت .. ادم خیلی خوبی بود از یه خوانواده سرشناس.
_سلام وقتتون بخیر خواستم بگم وقت دارین یه قرار بزاریم؟
خدایا این یکی رو دیگه کجای دلم بزارم همینو کم داشتم..
_سلام راستش این روزا خیلی سرم شلوغه، اگه مهم نیست بزارین برای یه وقت دیگه...
دیگه صبر نکردم برای جواب و فورا افلاین شدم.
بابا اینا تازه از خونه عمو برگشته بودن.
شام و که خوردیم بعد از کمک رفتم سراغ درسم، همه این مشکلات یه طرف سردردی ام که داشت صبرمو لبریز میکرد یه طرف...
یاد پیام جواد افتادم فوری انلاین شدم از پیامش اخمام رفت تو هم: خودتو آماده کن همین روزا میام خونه تون خبری که قراره بهت بدم قراره یه زندگی جدید برات رقم بزنه.
قربونش برم خدا قشنگ پَک مشکلاتو تقدیمم کرده، کرمتو شکر، اخه اون دوتا کم بود؟
https://eitaa.com/foglev
part17
دوساعتی درس خوندم وبعدش کمی با سپیده صحبت کردیم... ☆
از وقتی بلند شدم دلشوره عجیبی داشتم، همش گیج میزدم و نمیدونستم چجور دارم حاضر میشم برای دانشگاه...
توراه حلما انقدر غر زد نفهمیدم چجور رسیدیم...
توکلاسم انقد خودخوری کردم بازم طبق معمول چیزی از درس گیرم نیومد، همش فکر میکردم یه اتفاق بد برام بیوفته.. ☆
تایم استراحت با چند تا از بچه ها و حلما تصمیم گرفتیم بریم فضای سبز دانشگاه...
از وقتی که اومدم اصلا ندیدمش، سوال شده بود برام چرا نیومده.
ما دخترا درظاهر نشون میدیم که چیزی برامون مهم نیست ولی تا بخوای مهمه هی بهش فکر میکنیم، هی استرسشو میگیریم، هی خودخوری میکنیم ولی آخرشم خودمون میشیم بازنده ...
پنج دقیقه ای گذشته بوداز تایم استراحت که گوشیم صداش در اومد.
وقتی شماره شو دیدم استرس سراغم آمد.انقد به گوشی خیره موندم تا قطع شد.
تا خواستم گوشی رو بزارم تو کیف بازم زنگ خورد. با یه ببخشید از بچه ها فاصله گرفتمو تماسو وصل کردم.
https://eitaa.com/foglev
part18
_الو؟
_الو، غزل سلام خوبی؟
_خوبم، کارت؟
_غزل توروخدا به حرفم گوش کن، یه دقیقه بیا پیش بوفه، کارت دارم.
_ببین من اون روز اومدم حرفاتو شنیدم، خودمم حرفامو زدم بس کن دیگه
_من کل حرفامو نزدم، ببین خیلی وقتتو نمیگیرم، لطفااااا.
برای رفتن دو دل بودم ، خیلی دوست داشتم حرفاشو بشنوم، ولی وقتی یادم میومد اون زمان به من فرصت حرف زدن نمیداد از رفتن منصرف میشدم...
با صدای گوشیم از فکر کردن دست برداشتم.
پیام داده بود:«غزل خواهش میکنم بیا باید حرفامو بشنوی، منتظرتم»
دست و پامو گم کرده بودم انگار نمیدونستم از کدوم طرف باید برم...
دیدمش، به دیوار تکیه داده بود و پاشو تکون میداد، انگار یه چیزیو گم کرده باشه کلافه بود، هی اینور، اونورو نگاه میکرد تا چشمش به من خورد..
https://eitaa.com/foglev
part19
🌱«از زبان سعید» 🌱
بهش حق میدادم ، اعتماد کردن به منی که یه روز ولش کرده بودم سخت بود..
مقابلش ایستادمو با لبخند سلام دادم ولی اون به تکون دادن سرش اکتفا کرد.
_میشه بریم بشینیم؟ اونجور بهتره.
_کارتو بگو، باید برم کلاسم شروع میشه.
_باشه میگم ولی بیا بریم یه جا دیگه ..
اجازه ندادم حرف دیگه ای بزنه و جلوتر راه افتادم ..
وقتی نشستیم فورا گفت:_خب میشنوم؟
_ببین بخدا من دوبرار تو از همه لحاظ تو فشار بودم،
باور کن منم سختی کشیدم...
تا خود صبح تو خیابونا میچرخیدم،
من مجبور بودم ..
مامان خبر دارشده بودکه باهات ارتباط دارم اتمام حجت کرده بود که اگه ادامه بدم بلایی سرت میاره.
ترسیدم بخدا من مامانمو میشناسم اون به حرفش عمل میکنه.
اون موقع تا عمر داشتم خودمو نمیبخشیدم.
https://eitaa.com/foglev