eitaa logo
مه عشق|رمان
1.4هزار دنبال‌کننده
43 عکس
31 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part82 دیگه نتونستم سکوت کنمو جیغ بلندی کشیدم.. تاتونستم فرار کردم. نفسم بالا نمیومد، تو دلم فقط جوادو فحش میدادم.. مثل ابر بهار گریه میکردم.. جواد هراسون از خونه اومد بیرون و دنبالم میگشت تا صدای گریه های بلندمو شنید با دو جلو اومد که متوجه سگه شد.. دیگه از سرگیجه و نفس تنگی طاقت نیاوردمو چشام بسته شد. با صداهایی بالای سرم چشام باز کردم که عین مترسک بالاسرم ایستاده بودن، کمی خودمو جابه جا کردم که به خودشون اومدن و ازم فاصله گرفتن.. جواد کمکم کرد درست بشینم. با دیدن سعید گل از گلم شکفت.. بی توجه به حضور بقیه با چشای برق زدم دستامو باز کردم به نشانه آغوش.. سعید تعجب زده نگام میکرد، گیج اطرافش رو دید میزد، انگار این حرکت منو باور نداشت. جواد سرفه ی مصلحتی کردو رفت بیرون آقاجون اینام پشت سرش.. انقد حرکتم یهویی بود فرصت حرف زدن رو هم ازشون گرفته بودم.☆ کنارم نشست و بی صبرانه در آغ.وشم گرفت. بعد از چند دقیقه کنار گوشم تک خنده ای کردو لب زد: آخه این چه کاری بود وروجک؟ قصد داری کاری کنی آقاجونت بندازتم بیرون. خودم یه لحظه از کاری که کردم خیلی خجالت کشیدم.. مطمئن بودم گونه هام قرمز شده از شدت خجالت. https://eitaa.com/foglev
part83 _حالا دیگه کار از کار گذشته لپ قرمزی.. و با صدای بلندی خندید.. چشم غره ای بهش رفتمو کوفتی نثارش کردم. _خودتو مسخره کن تازه چشام بازکرده بودم خب ندونستم دارم چیکار میکنم.. داشتم حرف مفت میزدم اتفاقا با دیدنش کامل هوش و حواسم اومد سرجاش.. نمیدونستم با کدوم رویی با آقاجون اینا چشم تو چشم بشم. دلم میخواست کلا دور از چشمشون باشم. جواد یاالله گویان وارد اتاق شد.. چشمک بامزه ای زدو گفت: اهم اهم آقا سعید خوشبحالت تا چشم باز کرد ما هیچ، ماکشک.. خجالت زده سرمو انداختم پایین که جواد دستشو گذاشت رو شونه ام: خجالت نکش دختر فقط آقاجون و بدجور حرصی کردیا.. ترسیده سرمو بالا گرفتم که جفتشون غش غش زدن زیر خنده. حرصی نگاهشون کردم و جیغ عصبی کشیدم.. با قدمای تند زدم بیرون. به آشپز خونه نرسیده بودم که صدای آقاجون اینا توجه مو جلب کرد.. دربین حرفاشون اسم منو سعید خیلی میومد، پشت دیوار جا گرفتمو گوش به حرفاشون سپردم. با شنیدن صحبت هاشون دلم گرفت چیزی جز حقیقت نبود اما منو بدجور سرافکنده کرد پیش آقاجون اینا.. نه بخاطر انتخابم فقط به خاطر آدمای دورمون. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_
part84 آقاجون: خانوم من میترسم از عاقبت غزل با سعید نه اینکه بگم سعید پسر بدیه اتفاقا مثل جوادم بهش اعتماد دارم ولی مادرش قطع به یقین زندگی شون رو خراب میکنه... _مامان: چی بگم والا انشالله که اینطور نیست نفوذ بد نزن آقا، امید وارم که چیزی نمیشه.. بغض کرده راهمو کج کردم سمت اتاقم، آخه چرا مامان سعید کوتاه نمیاد من دیگه نمیکشیدم با اینکه چند روز دیگه عقد مون بود ولی اون خوشحالی از ته دلو نداشتم.. از پله ها بالا میرفتم که باهاشون روبرو شدم. جواد: کجاییی عروس خانوم مثلا آقا سعید اومده پیش تو.. کلافه و بی حوصله جواب دادم: اذیت نکن جواد میخوام یکم تنها باشم. هر دوشون اخم کرده بهم زل زده بودن سعید مچ دستمو گرفت و غرید: چیشده غزل؟ چرا چشات نم برداشته؟! کلافه لب زدم: سعیدم میخوام یکم خلوت کنم اگه وقت داشتی بمون یه چند دقیقه دیگه میام پیشتون. سریع مچ دستمو از دستاش کشیدم بیرون و پرواز کردم سمت اتاق. تنها چیزی که الان آرومم میکرد نوشتن بود.. سریع یه کاغذ و قلم برداشتمو هرچیزی که قلبم دستور میداد مینوشتم.. هرچی تودلم ریخته بودم نوشتم. https://eitaa.com/foglev
part85 بعد از چند دقیقه که آروم شدم فورا رفتم پایین.. همه تو سالت نشسته بودن اما ساکت و مغموم متعجب کنار سعید نشستم همه خیره من بودن. _وا چیه چیشده چرا به من زل زدید؟ آقاجون _دخترم جواد میگفت ناراحت بودی چیزی شده بود بابا جان؟ ای لعنت بهت جواد نخود تو دهنت خیس نمیخوره... خنده مصنوعی کردم و گفتم: نه بابا چه ناراحتی یکی از بچه ها زنگ زده بود جواب اونو دادم.☆ معلوم بود قانع نشده اما سری تکون دادو سرشو تکیه داد به عصاش.. سعی کردم جو جمع مون رو از این حالت در بیارم که خداروشکر موفق هم بودم.. قرار شد سعیدم برای نهار کنارمون باشه.. وقتی کنار هم بودیم دردامو از یاد میبردم انقد خوب حرف میزدو دلداری میداد که به خودم بابت انتخابم افتخار میکردم. همون شب با آیلار و سپیده هماهنگ کردم که برای خرید چند وسایل کوچیک دیگه برای عقد مون بریم بیرون.. وقتی درمورد خرید عقد میگفتم یاد حلما میوفتادم همیشه با خنده و شوخی بهم میگفت:« کی میشه یکیم بیاد توروبگیره باهم بریم خرید عروسیت آخ که چی بشه اون روزا» ... به یاد حرفاش پوزخندی روی لبم اومد چی فکر میکردیم و چیشد. https://eitaa.com/foglev
_
part86 خریدای عقد همه تموم شده بودو خیالم راحت.. قرار شد یه مهمونی ساده ای تو یه باغ گرفته بشه و دوست و آشنا هارو هم دعوت کنیم. مردد بودم برای دعوت حلما اصلا نمیدونستم میپذیره یا نه بدبختیم کم بود اونم اضافه شد.. استرس شیرینی افتاده بود به جونم، دلم میخواست بدونم حس و حال سعیدم چیه.. امروز بلخره روز موعود بود ساعت 2 وقت محضر داشتیم و از ساعت 10زیر دست آرایشگر بودم... وقتی سعید رسید و دیدمش چشام برق زد مرد جذاب من جذاب تر شده بود. با ذوق خاصی لب زد: سلاااام زیبای من دور چشات بگردم جرئت نمیکنم ببرمت از بس خواستنی شدی. با حرفاش قند تو دلم آب میشد و حسابی ذوق زده میشدم.☆ وقتی رسیدیم تالار با جمعیتی روبرو شدیم که حسابی برامون عزیز بودن.. وقتی از سعید هم برای دعوت حلما نظر خواستم مخالفت جدی کرد و مانع دعوتم شد، اما خودمم مطمئن بودم به این جشن نمیادو چقد جاش خالی بود.. نمیدونم چرا هیچ کینه ای تودلم ازش نگرفته بودم و هنوز مثل قبل برام عزیز بود.. وقتی عاقد عقد رو خوند نفس راحتی کشیدم وآخیشی از ته دل گفتم.. بلخره من رسمی قانونی زنش شده بودم ولی خب ترس از مامانش ته دلمو چنگ مینداخت. https://eitaa.com/foglev
part87 تنها کسی که از خوانواده سعید بود آیلار بود و بس غم رو تو چشمای سعید میدیدم میدونستم دلش میخواد خوانوادش کنارش باشن، حس تنهایی شو قشنگ میفهمیدم جوادو آیلار با خنده نزدیکمون میشدن که از واکنش سعید ترسیدم نگاهی انداختم بهش که بالبخند خیره جمعیت بود.. میترسیدم از اینکه آیلارو کنار جواد ببینه برزخی بشه وقتی کامل روبرومون قرار گرفتن منتظر اخم سعید بودم که درکمال تعجب با لبخند باهاشون حرف میزد... سعیدو میشناختم رو آدمای حساس زندگیش حسابی تعصبی بود و انتظار این واکنشُ نداشتم ازش. بعد از تبریک بهمون تنهامون گذاشتن وقتی نشستیم با لبخند مصنوعی روبه سعید کردم و گفتم: چه عجب آقا سعید دست از تعصب فراوان شون کشیدن. تک خنده ای کردو لب زد: نه. عزیزم دست نکشیدم ولی به جواد اعتماد کامل دارم میدونم چشمش هرز نمیپره البته خود آیلار به سنی رسیده که خودش برای خودش تصمیم بگیره و عاقل و بالغ شده ولی خب جز جواد هرکی بود من الان دست به یقه شده بودم باهاش. 😅 _اووو بله بله. ولی خب سعیدم نمیگم این خصوصیتت بده ولی یکم به این فکر کن که شاید با این گیر دادنای زیادو شکای بی موردت بقیه آزار ببینن و رنج شون بدی. پوزخند تلخی زدو گفت: ارع میدونم ولی خب دست خودم نیست نمیتونم این کارمو کنترل کنم درواقع میترسم با بیخیالیم کار دست زندگیم بدم. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030 در vip پارت 188هستیم..
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولادت امام علی تنها مولود کعبه مبارک ✨🤍
part88 لحظه ای ترسیدم و لرز تمام وجودمو گرفت با خودم گفتم نکنه تو زندگی مشترک با این همه گیرای بیخودی و شک های نابجا زندگی رو برای جفتمون زهر کنه.. سعی کردم از فکرای بیخود دربیام و با صدای بچه ها دیگه کم کم مراسم عقد تموم شد.. بعد مراسم با سعید بودم و به قدری خوش گذشت که کل غمامو از یاد ببرم اصلا اون بیرون روفتن یه جور دیگه به دلم نشست و مطمئن بودم سعیدم شده مرد زندگی من.. شبم وقتی رسیدم عمارت کنار آقاجون ایناهم کلی خوش گذشت.. شب موقعه خواب بود که فکری به سرم زدو فورا از جا بلندشدم. چی میشد خودم تنهایی برم و با مامان سعید حرف بزنم شاید از خر شیطون پیاده میشد شاید کوتاه میومد قبلا محرم سعید نبودم و میترسیدم الان چی؟ الان مطمئن بودم که دیگه سعید واسه خودم شده و دیگه از دستش نمیدم.. انقد فکر کردم که صدای اذان به گوشم خورد میدونستم با خدا خلوت کنم کلی سبک میشم.... ☆ صبح به قدری استرس داشتم که حالت تهوع گرفته بودم و ازبس پوست لبمو کنده بودم خون میومد. انگار بار اولمه میخوام باهاش دیدار کنم و هنوز به این مخالفت هاش عادت ندارم... ترجیح دادم فعلا به سعید چیزی نگم میدونستم مخالفت میکنه شاید کارم اشتباه بود که بدون اجازه اش این کارو میکردم اما من نمیخواستم تو این رابطه عین چوب خشک باشم و هیچ تلاشی نکنم. از شدت استرس با هرکی حرف میزدم به منِ و مِن میوفتادم و کلی تُپغ میزدم. https://eitaa.com/foglev