eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
84 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part221 غزل دیگرطاقتش بریده بود.. دیگر چه غروری؟ حاضر بود قسم بخورد از الان به بعد حاضر است برای آزادی سعید هرکاری بکند.. سعید در زندان نابود می شد... همین الانشم داغون بود.. تا فهمید دایی اش راه خانه راه پیش گرفته است با حواس پرتی صدایش کردو درخواست پیاده شدن کرد. _پیاده برای چی خب... غزل کلافه سمتش برگشت و سری تکان داد. _جواد جان، دایی.. کاردارم یه اسنپ بگیر واسم خودت برو.. دیگر اعتراضی نکرد می دانست غزل نه اعصابی دارد نه حال روحی خوبی. اسنپ را گرفت وبعد چند لحظه پیدایش شد.. غزل با خداحافظی کوتاهی به سمت ماشین اسنپی قدم برداشت. اما جواد به همین راحتی ها دست بردار نبود..به دنبال ماشین شان با احتیاط راه افتاد و وقتی ماشین توقف کرد و مقصد غزل را دید تعجب سرتاسر وجودش را گرفت. او برای چه به اینجا آماده بود! چه کاری داشت که به خانه ی خوانواده ی باقری آمده بود! تا خواست پیاده شود.. به فکر غزل افتاد.. او اگر می دانست جواد تا اینجا تعقیبش کرده قطعا ناراحت و دلگیر می شد.. پشیمان درجای خود جابه جا شد.. غزل سمت در قدم برداشت و سرش را پایین انداخت.. انگاری بازهم زبانش قفل کرده بودو مغزش از کار افتاده بود که نمی دانست باید چه به زبان بیاورد. دستش روی آیفون خشک شد.. انقدر گیج و سرگردان بود که نمی دانست چه بگوید.. اصلا برای چه آمده. هیچ موقع خودرا انقدر ضعیف ندیده بود.. او ایمان داشت زن ها همیشه قوی هستند و درمواقع سختی یه تنه دربرابر مشکلات می ایستند.. اما اکنون خودش ضعیف ترین شده بود کم آورده بود. https://eitaa.com/foglev
part222 حق هم داشت.. فرقی نمی کند مرد باشی یا زن، جوان باشی یا پیر.. از یک جا به بعد دیگر نمی توانی، دیگر روزگارت تلخ می شود، کمرت خم می شود و توان انجام دادن هیچ کاری را نداری.. حتی اگر قوی ترین انسان هم که باشی. مشکلاتت هوش از سرت می پراند.. با لرزش دستانش آیفون را فشرد و منتظر ماند. ناهید وقتی چهره غزل را از آیفون تماشا کرد.. خشم سرتاسر وجودش را گرفت.. از نظر او غزل بسیار آدم بی فکری بود..در دل با خود زمزمه می کرد: این دختر با انتخاب اشتباهش همه رو به خاک سیاه نشوند، هم خودشو سیاه بخت کردهم دسته گل من به رحمت خدا رفت.. با شنیدن صدا های پی در پی آیفون برزخی جوابش را داد: _باز چی میخوای اینجااا؟ من درو به روت باز نمیکنم دختر جون، برو به سلامت.. دیگه این ورا پیدات نشه. غزل ناخودآگاه گریه اش شدید تر شد.. _توروخدا بزار حرف بزنیم.. من دارم دق میکنم ناهید خانم... هرکاری بگی میکنم.. رضایت بده سعید بیاد بیرووون. نشنید، بازهم یک نفر دیگر گریه ها و خواهش های این دختر را نشنید.. آیفون را سرجای خودش گزاشت و با بغضی که در گلویش جمع شده بود سمت پذیرایی رفت تا بانشستن شاید کمی نفسش جا بیاید. فکر می کرد با رضایت دادن به رفتن پسرش بی توجهی کرده... اصلا پس حرف مردم چه؟؟ پس آنها چه می شوند؟ خوب است بگویند از پسرش گذشته بخاطر پول. مشکل از آنجا شروع شدکه قبل از انجام هرکاری به جای اینکه بگوییم خدا چی میگه؟ گفتیم: مردم چی میگن؟ 🌱حرف مردم مثل جریان شدید آب است. اگر درمقابلش بایستی خسته ات میکنند.. واگر باهاشان همراهی کنی غرقت میکنند.🌱 https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part223 غزل آشفته سمت خیابان قدم برداشت.. اصلا نمی دانست به کجا می رود.. مقصدش کجاست؟ می رفت.. می رفت و به همسرش فکر می کرد.. اگر محکوم می شد هیچ وقت خود را نمی بخشید.. همسرش به خاطر او به این مخمصه افتاده بود... آنقدر راه رفت و راه رفت تا چشم باز کردو و خودش را جایی دید که چند وقتی بود در اینجا پا نگذاشته بود. دلتنگ و با چشمان اشکی داخل قبرستان شدو به دنبال خاک پدرو مادرش رفت... قبل ها با دایی اش چند باری به بیرون آمده بود و او آورده بودش بر سرخاک پدر مادرش... آن روز جفت شان زیادی گریه کرده بودند.. جواد از غم دلتنگی خواهرش و دامادی که مانند برادر نداشته اش دوستش داشت.. غزل برای پدر و مادری که نبود تا پشت و پناهش باشند... نبودند تا حداقل دلخوشی بر این زندگی داشته باشد.. مگر می شود دختر هم انقد بی سر پناه. هرچه بیشتر نزدیک پدر مادرش میشد دلتنگی امانش را ذره ذره می کشید... کلی حرف داشت.. کلی دلخور بودو باید می گفت، از دردسر هایی که کشیده. وقتی بهشان رسید.. زانو خم کردو نشست، دستش جلوی صورتش بودو به پهنای صورت اشک می ریخت. نمی دانست از کجا شروع کند، از کدام بدبختی اش زار بزند. دستش را از جلوی صورتش برداشت و روی خاک پدرش گزاشت.. _دیدی بابا؟ خودت که دیدی من چقد دوام آوردم! دیدی که چقد جنگیدم.. پس چرا این مشکلات درست نمی شن.. بابااااا همه به من بد کردن.. حتی شوهرم، همسری که آوازه ی خوب بودنش به گوش همه رسیده بود ، خوردم کرد...اگه شمارو داشتم شاید هیچکس جرات نمیکرد در حقم بدی کنه.. اگه توروداشتم شاید هیچکس جرات نمیکرد ، قضاوتم کنه و بهم تهمت بزنه. گریه کرد آنقدر گریه کرد که دیگر صدایش بالا نمی آمد. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
part224 با صدای زنگ گوشی اش از گریه کردن دست کشیدو اشک هایش را پاک کرد.. بیخیال جواب دادن فاتحه ای خواند و بلند شد.. قدم قدم سمت خیابان اصلی رفت.. اسنپی هماهنگ کردو منتظر ماند.. در صندلی های پیاده رو نشست و سرش را پایین انداخت.. دم ظهر بود و خیابان خلوت.. با نشستن کسی روی صندلی سر بلند کردو اخم روی صورتش نشست.. تا قصد بلند شدن کرد صدای آن فرد به گوشش رسید . _بشین غزل خانوم. تعجب سرتاسر وجودش را گرفت، او اسمش را از کجا می دانست؟ _شما کی باشین؟ نیشخندی تحویلش دادو سری تکان داد. _دادگاه چیشد؟ تعجب کرده بود ! او این چیز هارا از کجا می دانست؟ _چی میگین شما کی هستین؟! _من؟ فرشته ی نجات توام.. اگه بدونی میخوام چیکار کنم برات از خوشحالی بال در میاری . غزل کلافه سرش را تکان داد و هوف کلافه ای کشید. _درست حسابی حرف بزنین ببینم چی میگین، من هیچی از حرفاتون متوجه نمیشم. _سعیدو میارم بیرون، .. همه چی رو گردن میگیرم.. تو همین هفته میاد بیرون اگه خوب به حرفام گوش کنی.. به او مشکوک شد.. یعنی کارش انقد مهم بود ؟! مطمئنا کارش ریسک زیادی داشت .. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد ...✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part226 غزل گیج و سرگردان کارت را برداشت .. هیچ اسم و رسمی نداشت.. تا یک مصیبت تمام نشده مصیبت دیگری سر راهش قرار گرفت.. با بوق های ممتدد ماشین از فکر بیرون آمدو به روبرو خیره شد.. با دیدن دایی اش جلو رفت و در ماشین را باز کرد... _ دایی تو اینجا چیکار می کنی؟ سری تکان داد و نجوا کرد. _بیا بالا باید حرف بزنیم.. غزل کلافه شده بود.. _مگه من بچه ام که دنبالم راه میوفتین..! همه تون قصد کردین اعصاب منو خورد کنید. متعجب ابرویی بالا انداخت .. _باشه، باشه.. ناراحت نشو.. بخدا نگران بودم. غزل مانند بچه ها مظلوم سرش را پایین انداخت.. پشیمان شد از لحنش.... دست خودش نبود.. ، دیگر به هیچکس اعتماد نداشت.. دیگر حتی به چشمانش هم اعتمادی نداشت.. به دایی اش زل زدو نجوا کرد.. _ببخشید.. عذرمی خوام. لبخند کم رنگی زد و ماشین را به حرکت درآورد.. — من درکت میکنم.. خیلی حال روحیت بده.. هر آدمی تو مواقع سخت زندگی هم که باشه مثل یه آدم منطقی نمی تونه برخورد کنه.. غزل سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.. چیزی برای گفتن نداشت.. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا