eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
84 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد ...✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part226 غزل گیج و سرگردان کارت را برداشت .. هیچ اسم و رسمی نداشت.. تا یک مصیبت تمام نشده مصیبت دیگری سر راهش قرار گرفت.. با بوق های ممتدد ماشین از فکر بیرون آمدو به روبرو خیره شد.. با دیدن دایی اش جلو رفت و در ماشین را باز کرد... _ دایی تو اینجا چیکار می کنی؟ سری تکان داد و نجوا کرد. _بیا بالا باید حرف بزنیم.. غزل کلافه شده بود.. _مگه من بچه ام که دنبالم راه میوفتین..! همه تون قصد کردین اعصاب منو خورد کنید. متعجب ابرویی بالا انداخت .. _باشه، باشه.. ناراحت نشو.. بخدا نگران بودم. غزل مانند بچه ها مظلوم سرش را پایین انداخت.. پشیمان شد از لحنش.... دست خودش نبود.. ، دیگر به هیچکس اعتماد نداشت.. دیگر حتی به چشمانش هم اعتمادی نداشت.. به دایی اش زل زدو نجوا کرد.. _ببخشید.. عذرمی خوام. لبخند کم رنگی زد و ماشین را به حرکت درآورد.. — من درکت میکنم.. خیلی حال روحیت بده.. هر آدمی تو مواقع سخت زندگی هم که باشه مثل یه آدم منطقی نمی تونه برخورد کنه.. غزل سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.. چیزی برای گفتن نداشت.. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part227 به عمارت رسیدند و هردو کلافه یودند و بی حوصله.. اصلا نمی دانستند که چطور به خود انگیزه بدهند تا آرام بانو و سبحان خان را نگران نکنند.. وقتی وارد خانه شدند دقیقا اولین چیزی که به چشمشان آمد آن ها بودند... هرچه سوال میکردند نتیجه دادگاه چه شده است هردو جواب سربالایی دادند. هیچکدام امیدی نداشتند .. چه می گفتند؟؟ _هیچی مادر من فعلا چیزی مشخص نشده.. نتیجه افتاد جلسه بعد.. غزل بدون هیچ حرفی به سمت اتاقش قدم برداشت.. قصد بی احترامی نداشت اما حتی حوصله ی خودش هم نداشت.. ای کاش میشد حداقل فقط برای چند ساعت ذهنش آرام شود.. برای چند ساعت همه چیز را فراموش کند.. مگر خواسته ی زیادی بود؟؟ همیشه بچه تر که بود.. با خود آرزو می کرد.. بزرگ شودو برای خودش کسی شود.. همه احترامش را بگیرند.. اما اصلا آن چیزی که رویایش را در ذهنش ساخته بود نشد.. دیگر بزرگ شده بود، امکان نداشت فرار کند، باید ازپس غم ها، تصمیم های سخت بر می آمد.. دیگر کودک نه، ده ساله نبود که رویا بافی کند.. شاید با مرور زمان مشکل ها برطرف می شد.. اما دیگر ادم سابق نمی شد.. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50 تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
part228 🌿یک ماه بعد🌿 🍁از زبان سعید🍁 بلخره روز آزادیم رسید.. ده دقیقه ای بود که خبر آزادیم رو داده بودن .. تو پوست خودم نمی گنجیدم.. وسیله های شخصی که تو این مدت آیلار و مامان برام آورده بودن رو تحویل گرفتم و زدم بیرون.. وقتی تو فضای بیرون قرار گرفتم ناخواسته لبخندی زدم.. تا چشم گردوندم چهره خندون خواهرمو دیدم که با شوق به سمتم آمد.. _آی برادر به قربانت.. چقد دلم برات تنگ شده بود.. _ چقد لاغر شدی.. اخمی کردم و به سمت ماشین راه افتادیم... _ دیگه خودت که میدونی دوری از شما و غزل پیرم کرد.. غذا درست حسابی از گلوم پایین نمی رفت.. حالا خوبه اونی که مقصر بود خودشو معرفی کرد . هیچ جوابی از سمتش دریافت نکردم که از حرکت ایستاد .. _خوبی؟ چیشد؟ راه بیوفت دیگه.. لبخند فرمالیته ای زد و سری تکون داد.. _آره، آره بریم. انگار چیزی میخواست بگه .. اما دیگه منم سکوت کردم و راه افتادیم.. خیلی ناراحت بودم که امروز باهاش دیداری نکردم...از یه طرف هم با خودم میگفتم این حرف زیادی بی منطقیه.. کدوم آدمی با اون همه ناحقی که در حقش کردی بهت اهمیت می ده.. اون تا همینجاشم زیادی بهم لطف کرده بود. همینکه تا همینجا باهام بودو توی جلسه ها شرکت کرده بود از سرمم زیادی بود.. اما دو، سه هفته ی می شد که هیچ خبری ازش نداشتم.. تو اون چند وقت هم وقتی از آیلار حال و احوال غزل رو می پرسیدم جواب سربالا می داد و تفره می رفت. https://eitaa.com/foglev
جمالت را نمی بینم؛ خیالت می‌کُشد امّا...🤍
پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد ...✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
یار عاشق را به روز سخت می‌باید شناخت ، ور‌نه در ایام دیگر مُدعی بسیار هست .🌱 .
part230 هوف کلافه ای کشید و نگاه شو به زمین انداخت.. در تعجب کاراش بودم.. به اینکه انقد در برار رفتنم مقاومت میکنه.. _داداش جان، صبر کن.. میخوام یه چیزی بگم.. استرس سنگینی تو دلم نشست.. وسط حرفش پریدم.. _چی! چیشده؟ کسی طوریش شده؟ سرش رو پایین انداخت و نجوا کرد.. _غزل رفته. اخم غلیظی بین ابرو هام جا خشک کرد.. _چی میگی! حالت خوبه؟ یعنی چی که رفته! حالا می فهمیدم چرا گرفته بود. دستی به صورتش کشید.. _نیست... دو، سه هفته ای میشه که رفتن.. خنده ی مسخره ای کردم.. _چی میگی؟ مگه دوده که بره هوا.. سکوت کردو چیزی نگفت.. دوباره زدم سیم آخر.. صدام کل خونه رو گرفت: _چی میگییی.. مگه میشهههه.. دارین دروغ میگین اون همین جاست.. درمانده نشستم و سرم و تو دستام گرفتم... بعد چند دقیقه پاکتی جلوم قرار گرفت.. سربلند کردم و با چشمای اشکی زل زدم به خواهری که خودشم دل خوشی نداشت.. خواهری که داغون بود.. اونم به پای ما سوخته بودو از رویایی که در قلبش ریشه کرده بود گذشته بود.. رویایی که هیچ وقت بهش نرسیده بود... من میدونستم تو دلش چیا میگذره. اون فکر میکرد من هیچی از غمش نمیدونم... اما اونم عاشق بود.. عاشقی که الان فکر میکنه دیگه رسیدن بهش غیر ممکنه. إنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰه ِ از رحمت من نا امید نشو.. یه جوری برات می سازم که از شدت خوشحالی گریه کنی. سوره یوسف آیه ۸۷🌱 https://eitaa.com/foglev
اما عزیز من‌ این جهان با آدم‌های بسیارحساس سرسازگاری ندارد..🌱 .