eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
84 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part312 اشکانش پشت سر هم چکید و با کمک عصایش از جا بلند شد ... غزل در تعجب چهره اش بود .. او کی آنقدر شکسته و پیر شده بود .. قدم از قدم برنداشته بود ... اما ملوک هردقیقه داشت نزدیکش می شد و اشکش بیشتر می چکید.. تا در یک قدمیش ایستاد به زانو در آمد دخترش ،آیلار با صورت اشکی کنارش نشست و دستش را گرفت .. سعی داشت بلندش کند اما مادرش سرسختانه نشسته بود . پسرش هم ناراحت شده بود اما در دل خود میگفت : حداقل که باید تقاص پس بده هیچ وقت از زجر کشیدن خوانواده اش خوشحال نمی شد اما شدیدا به کارما و چوب خدا اعتقاد پیدا کرده بود . بعد چند دقیقه غزل خم شدو و از دستان ملوک گرفت. . اوهم اشکش می چکید و انگاری دلش بغض کرده بود. —من بخشیدمت ملوک خانوم .. برو دعا کن ، نماز بخون خدا ببخشتت ... چون اونه که فقط میتونه نجاتت بده .. نمیگم کم سختی کشیدم که الان دارم به راحتی می بخشم تون ..نه! اما همونجور که گفتم خدا باید ببخش تون .. حالا م پاشید خوب نیست ، شما جای مامان آرام منید .. پاشید .. دستش را گرفت و همراه آیلار کمکش کرد از جا بلند شود .. سعید به وجود این فرشته در زندگی هرچقدر هم که خدارا شکر میکرد کم بود ... دیگر از این دختر نبود و نمی توانست پیدا کند .. انگار خدا از آن فقط یک دانه خلق کرده بودو به این بنده اش هدیه داده بود ... https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part313 در کنار هم نشسته بودند و حال شان خوب بود .. خوبِ خوب ... می گفتند و می خندیدند ، بلخره بعد از چند وقت خوشی به زندگی شان روی آورده بود ... ملوک بی مقدمه نجوا کرد: —دخترم ..آقاجانت اینا چرا نیومدن ..! غزل برای جواب حرفش مانده بود چه بگوید که سعید فورا به حرف آمد .. —مامان جان باید اول ما بریم خونه شون دیگه ... نمیشه که ... ملوک وسط حرفش پرید و نجوا کرد : —تو درست میگی مادر .. باید خودمون بریم از دل شون در بیاریم .. همینطور که نمیشه .. جواد بی صبرانه نجوا کرد —البته که بعدش مادر پدر منم باید خدمت شما برسن .. ملوک ابرویی بالا انداخت و در جایش جابه جا شد .. —شما چرا آقا جواد .. ما باید بیایم .. —خیره ان شاءالله .. به زودی می فهمین .. آیلار نمایشی دستی به شالش می کشید و پاهایش را تند تند تکان می داد .. https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
پارت بعدی (314) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
نتیجه کپی....
part315 —مامان خانوم خوب غزل خانوم رو برای خودت برداشتیا .. ملوک بعد مدت ها لبخندی از ته دل زد .. —حسود نباش پسر .. دو کلوم با عروسم اختلاط میکنم سه کلوم ازش عذر خواهی گذشته هارو میکنم .. بخدا قسم وقتی تو چشماش نگاه میکنم از خجالت آب میشم.. غزل کلافه شد .. —من که گفتم از من شرمنده نباشید.. شما همین که به اشتباه تون بردید واسه من امیده ..ولی ... راستش چطور بگم .. منم عین آیلار خودتون ... فکر کنید دختر تونم ... حرفم به شما اینه که از بد کسیو خواستن دیگه دوری کنید ..حتی اگه کسی بهتون بد کرد بسپاریدش به خدا .. خودش خیلی خیلی بهتر میدونه چطور جواب شو بده ... همه از حرف زدنش کیف می کردند .. حتی زهرا هم از شنیدن حرف هایش به وجد آمده بود.. —ماشاالله.. خدا حفظ کنه زنداداشمو .. ملوک جون بعدا یادت باشه یه اسفند براش دود کنیم. میرزا اخمی کرد .. —زهرا خانوم تو چرا یاد نمیگیری .. زهرا بادی به غبغبه اش انداخت .. —چه شما چه بخواین با شخصیت بودن من حفظه .. تازه همه ام ازم تعریف میکنن ... همین غزلم که میبینین از من یاد گرفته باشخصیت بودنشو .. همه میخندیدند اما جواد با یک لبخند مصنوعی تمام هوش و حواسش به آشپز خانه مانده بود .. https://eitaa.com/foglev
part316 تا خواست از جا بلند شود آیلار با سینی چای از آشپز خانه خارج شد .. تکیه اش را به مبل داد .. اصلا نفهمید کی چای مقابلش قرار گرفت که دستش را دراز کردو یک چای برداشت .. —خیلی ممنون .. آیلار بدون حرفی سینی را روی میز گزاشت و سرجای قبلش نشست و سرش را پایین انداخت .. این فقط یک دیدار خوانوادگی ساده بود .. بعد تر ها که قرار بود رسمی شود چه؟ آن موقعه هم میخواست این طور خجالت بکشد ؟ سعید ریز ریز به آن دو می خندیدند ... جواد تا خنده اش را دید چشم غره ای حواله اش کرد و بی توجه چایی اش را نوشید... https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 50 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷