3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوش به حال دل فرهاد که درمدت عمر، مزه ی تلخ ترین خاطره اش شیرین بود... ❤️🩹
https://eitaa.com/foglev
part143
وارد پذیرایی که شدم با سعید و رویا چشم تو چشم شدم درحالی که کنار هم صبحانه می خوردند و خنده از رولب شون پاک نمیشد .
سرمو پایین انداختم و مغموم سمت آشپز خانه قدم برداشتم .
برام شده بود حسرت که حداقل یه روز چشام اشکی نشه .
خیلی سخته تمام جون تو کنار یکی دیگه سرحال و خندان ببینی اما با خودت شبیه یه دشمن برخورد کنه .
با خانم گل که روبرو شدم بغضمو قورت دادم تا ناراحت نشه اما دست کم گرفته بودمش اون آدم شناس خوبی بود .
_تو باز گریه کردی تاج سر؟
بغضمو قورت دادم سری تکون دادم :_نه گریه نکردم دیشب کم خوابیدم چشام قرمز شده .
_من تورومیشناسم غزلم تو یه ثانیه ام که گریه میکنی چشات قد توپ تنیس پوف میکنه ..سر منو شیره نماااال .
لبخندی به این همه دقتش زدم .
چقد دوست داشتم این توجه هارو سعید رومن داشته باشه .
ولی نشد که بشه . یعنی اگه میخواست میشد .
کنارشون نشستم اما اصلا لب به صبحونه نزدم یه ماهی بود که اشتهام کور شده بودو هرچی میزاشتن جلوم میلم نمیکشید . به شدت لاغر شده بودم و کلا چهره ام تغییر کرده بود تو این چند ماه یه قدری عذاب کشیده بودم که کلا قاطی کرده بودم .
دوره شیمی درمانیم چند جلسه ای مونده بودو سعید حاضر نمیشد ببرتم ..حتی حاضر نمیشد برام دارو بگیره که کمتر درد بکشم .
میدید چقد از درد سرم و خونریزی های بینیم زجر میکشم اما به هیچ صراطی مستقیم نبود .
واقعا برام تعجب آور بود که که سعید تا این حد بی رحم بشه .
خانم گل کلی به بخاطر غذانخوردنم حرص میخورد و اعصابش خورد میشد
زینب و بقیه خدمه ها هم از این رفتار من و گوشه گیر بودنم تعجب کرده بودن . اما از ترس خانم گل و سعید کاری به کارم نداشتن.
فقط تنها کسی که تا الان سرپا نگه داشته بودم اول خدا بود بعدش مهربونی های خانم گل . نمیدونستم این کاراشو چجور جبران کنم و قدر دانش باشم .
https://eitaa.com/foglev
part144
موقعه جمع آوری صبحانه وقتی دست به دست هم دیدمشون سرم نبض گرفت ،انگارنه انگار که روزی سعید از این آدم نفرت داشت..
وقتی جلوی رویا بهم دستور میداد و های های بهم میخندیدن از زور غم و حرص وسیله هارو همونجا رو میز گزاشتم وحرصی سمت اتاق رفتم .
درو محکم بهم کوبیدم که پنج دقیقه نگذشت ضربه های محکم و عربده های سعید به گوشم خراش انداخت.
وقتی موفق شد درو باز کنه با لگد های محکمش نفسم ایستاد.
تو دلم فاتحه خودمو خوندم ...از چهره ترسناکش هر آدمی میترسید ،چه برسه به منی که خطابش منم ..
شقیقه هاش نبض گرفته بودو صورتش از فشار حرص سرخ سرخ بود .
_حالا کارت به جایی رسیده که به من بی احترامی میکنی ،آره؟
زبونم بند شده بود حداقل بپرسم چه بی احترامی من که جرات نمی کنم تو چشمای تو نگاه کنم حالا میتونم بهت بی احترامی کنم؟!
از دستم گرفت و دنبال خودش کشوند ...از درد دستم گریه ام گرفته بود .
_توروقرآن سعید به پات میوفتم ولم کن .. سعید جون عزیزت ولم کنننننن نامرد.
هق هقم جیگرمو میسوزوند .برای نفس کشیدن تقلا میکردمو سعید کار خودشو میکرد.
به پذیرایی که رسیدیم دستمو محکم ول کرد و انداختم زمین .
با چشای اشکی سربلند کردم که قیافه پیروزمندانه رویا آتیش درونمو شعله ور تر کرد.
با نفرت بهش زل زدم ...
_سریع بیوفت به پای خانوم و ازش عذرخواهی کن .
فوری سرمو بالا گرفتم و متعجب بهش خیره شدم.
هیچ موقعه توقع شنیدن همچین حرف رو از سعید نداشتم .
بدبختیام دیدن نداشت ،یکی از یکی بدتر ،یکی از یکی دردناکتر ...
_مگه نشنیدی ؟داره میگه به پای من بیوفت و ازم عذرخواهی کن تا کتک نخوری.
ترسون فوری سری تکون دادم و عقب نشینی کردم .
_هیچ وقت ،هیچ وقت به پای تو نمیوفتم ،حتی اگه قرار باشه در عوضش جونمو بدم . تو کثیف ترین آدمی هستی که دیدم .
سعید جنون زده سمتم اومدو آستین لباسمو گرفت :_حتی اگه قرار باشه در عوضش جون خوانوادت به خطر بیوفته؟
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
مه عشق|رمان
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزا
از فردا شب قیمت vip بیشتر می شه❗️
part145
ترسیده دستشو گرفتم :
_اخه لعنتی به اونا چیکار داری تو ..مگه بدبخت کردن من برات کافی نبود ،اونا چیکارت کردن .مگه منو نسوزوندی ..خب نکن نامرد من الان تنها دلخوشیم دیدن اوناست نکن توروخدا .
سرش پایین بودو هیچی نمیگفت ...دستشو باضرب از دستم بیرون کشید.
_برای من نمایش بازی نکن ببینم فکر کردی با گریه هات دلم به رحم میاد یا گند کاریاتو یادم میره؟
(عربده کشید)نههههه هیچ وقت کار کثیف تو از یاد نمی برم. وقتی دونستم منو سرکار گزاشتی و رفتی با یه نفر دیگه حالم ازت بهم خورد غزل ،ازت نفرت پیدا کردمممم.
دیگه هیچ وقت نمی تونم دوست داشته باشم ..آدمای خیانت کار ارزش فرصت دوباره رو ندارن میدونی چی میگم که .
و گزاشت ورفت با تنفر زل زدم به رویا:
_با بهم ریختن زندگیم چی بهت رسید ؟سعیدو میخوای یا ثروت شو ؟خودت کم داری ؟کم ثروت برات گزاشتن ؟
به خاطر پول زندگی یه نفر دیگه رو به خاک سیاه نشوندی خدا لعنتت کنه.
زیر لب غری زد و سمت اتاق شون رفت .
خانم گل با نگرانی سمتم اومدو دستم و گرفت
میدونستم تماشاگر بدبختی های من بود و کاری از دستش بر نمیومد .
سرمو پایین انداختم ، همون طور که اشک میریختم لب زدم:
_دیدی خانم گل ؟دردامو تماشا کردی دیگه ..من دیگه طاقت ندارم .مگه یه آدم چقد ظرفیت داره ،که این همه بدبختی رو میتونه تحمل کنه .
چرا خدا منو نمیکشه راحت شم ؟دیگه امیدی برام نمونده ،دیگه سعید عوض بشو نیست خانم گل ..من چه خاکی به سرم بریزم آخه؟🥺
با گوشه روسریش اشک شو پاک کرد :_نگو اینجور مادر خدا قهرش میگیره ،توکل کن به خدا درست میشه دوردونه ام ..معلومه دختر قوی هستی که خدا داره اینجور امتحانت میکنه .
دیدی میگن آدما رو باید موقعه عصبانیت شناخت ؟خدا هم اینجور موقعه ها بنده هاشو میشناسه مادر مبادا جا بزنی ، اون بالا سری خودش میدونه داره چیکار میکنه .
تو فقط امیدتو از دست نده ،بی شک مشکلت حل میشه .
_خانم گل این مشکل نیست خود ویران شدنه ،آخه چقد امتحان ،مگه من آدم نیستم .
چند ضربه ی آرومی به شونم زدو درست میشه ای نجوا کرد .
تودلم می گفتم این خانم گل چقد خوش خیاله من که دیگه امیدی به درست شدن سعید ندارم و مطمئن بودم تا آخرش تو این منجلاب گیر افتادم.
https://eitaa.com/foglev
part146
روزای بد سپری میشدو روز به روز وضعیتم بدتر میشد هم جسمی هم روحی ..روتنم پر زخم و کبودی هایی بود که از کتک های سعید بهم رسیده بود ..بخاطر یه چیز کوچیک با کمربند چرمیش میوفتاد به جونم و تمام بدنم و نابود میکرد ...
شاید اون دردی که به بدنم وارد میکردو میتونستم ببخشم اما درد قلبم و هیچ وقت فراموش نمیکردم و نمیبخشیدم .
رویا همچنان اینجا بود و با سعید دست به دست هم داده بودن تا بیشتر به جون من خراش بندازن.
با وضعیت خیلی نامناسبی جلو سعید میگشت و منو بیشتر خونه خراب میکرد .
فکر نمیکردم یه آدم انقد بی شخصیت باشه که خودشو به زور بچسبونه به اینو اون .
هیچ راه ارتباطی نداشتم با آقاجون اینا... تلفن خونه به کل قطع شده بودو به هیچ وجه هم نمیتونستم از موبایل خانم گل یا بقیه استفاده کنم و تو دردسر بندازمشون .
دلم نمی خواست بخاطر من از سعید حرف بشنون .
بیشتر موقعه ها که سعید میرفت بیرون رویاروهم با خودش میبرد وقتی از خانم گل پرسیدم چرا سعید هرروز صبح از خونه میزنه بیرون جواب داد :
_اینجا هم شرکت داره کلا شرکت شون زیادی معروفه کلی با آدمای خارجی قرارداد اینا میبندن .. آره جونم حسابی اسم و رسم دارن.
با این حرفاش به فکر فرو رفتم ..چرا این چیزا رو من خبر نداشتم ؟!چرا من نمیتونستم شوهرم معروفیت شرکتش تا کشور های خارجی هم رفته .
برای خودم و شانسم متاسف بودم من انقد عشق کورم کرده بود که بدون حداقل یه سوال جواب کوچولو بهش جواب مثبت داده بودم .
ساعت شش غروب بودو سعید هنوز نیومده بود ،صبحی ساعت هشت بود که با رویا زدن بیرون و حتی برای نهارم نیومده بودن .
حتی یه تماسم با خانم گل نگرفته بود ...دست خودم نبود که دلشوره شو داشتم ،حس میکردم اتفاقی واسش افتاده ،خودمم نمیدونستم با خودم چند چندم ،یه بار ازش نفرت پیدا میکردم و حالم از بهش میخورد یه بار خودمو واسش قربونی میکردمو کلی نگرانش بودم .
بلخره درب سالن محکم باز شدو
هراسون اومد داخل تنها بودو رویا کنارش نبود ،ترسیده بلند شدم که به سمت آشپز خونه برم باصداش وسط راه توقف کردم .
_حاضر شو فردا پنج صبح راه میوفتیم سمت تهران یه کار فوری برام پیش اومده باید برگردیم.
https://eitaa.com/foglev
part147
با شنیدن اسم تهران سیخ سرجام ایستادم ... محال بود ،اصلا فکرشم نمیکردم منو دوباره برگردونه تهران ،نمیدونستم بترسم یا خوشحال باشم ..
وقتی دید هنوز سرجام ایستادم .
تشر زد:_فکر چرت و پرتم به سرت نزنه که وای به حالته . کار غلطی ازت سر بزنه سر از تنت جدا میکنم غزل .
سری تکون دادم که سمت اتاقش رفت ...سریع سمت اتاقم قدم برداشتم و پشت در نفس عمیقی کشیدمو همونجا نشستم.
از فکرو خیال زیاد گیج شده بودمو نمیدونستم چه کاری از دستم ساخته ست .
هیچ وسیله ولباسی باخودم اینجا نیاورده بودم که بخوام بارو بندیل ببندم .
تنها راه آروم شدنم خدا بود ،یه مدت کلافراموشش کرده بودم ..
بعد وضو سمت سجاده رفتم تا وقت داشتم و تونستم نماز خوندم.
با تکون های شدید از خواب پریدم گیج به اطراف خیره شدم .
_مگه نگفتم پنج راه میوفتیم سمت تهران تو که هنوز خوابیدییی.
با یاد آوری حرفش هول شده سر جام نشستم ..دیشب به خاطر سردردهای شدیدم دیر خوابم بوده بود .الان خواب مونده بودم .
وقتی دید به خودم اومدم چشم غره ای بهم رفت و درو بهم کوبید.
نفس عمیقی کشیدم...جون به جونم میکردن هنوز دربرار این مرد تسلیم بودم .
تند تند جمع شدمو سمت پذیرایی قدم برداستم ..سعید سرمیز صبحانه بود که با دیدن من فوری بلند شد .
_بریم دیر شد خانم گل برات لقمه گرفته توراه میخوری ،راه بیوفت.
موقعه خداحافظی خانم گل جمله ای گفت که واقعا ذهن مو درگیر کرد با یه حس مادرانه لب زد:همه این مشکلاتت حل میشه قربونت برم اما وقتی حل شد مبادا سعید و ول کنی به امان خدا اون هنوز پی به اشتباهش نبرده مطمئن باش همه اینا دست خودش نیست فکر می کنه واقعا خیانت کردی ... کارش اشتباهه ها باید هم سخت تنبیه بشه اما با ترک کردن نه ،مردتو بلد باش مادر ،بلد باش.
هرچقدر هم که از کارش پشیمون میشد واقعا بخشیدنش خیلیییی سخت بود . البته اگه پی به اشتباهش میبرد.
https://eitaa.com/foglev