part80
_آخه مگه میشه نرم دانشگاه؟ حرفایی میزنیا. میدونی چقد جا میمونم؟
_سعید از همین لجبازیات میترسید که دست به دامن من شد دیگه توام که ماشالله مرغت یه پا داره.
غزل جان ما داریم برای خودت میگیم توروخدا یکم اون سعید بدبختو درک کن، میترسه...
_یعنی میخواید منو زندانی کنیییید؟
هوف کلافه ای کشیدو دستاشو قاب صورتم کرد: زندونی چیه عزیزم! فقط گفتیم دانشگاه نرو.. بیرونم خواستی بری و چیزی احتیاج داشتی یا با من میریم یا با سعید... این کجاش زندانیه؟
_بابا شما چرا از اون زن دیو ساختین یه تهدید الکی بوده و تمام.
انگار که به سیم آخر زده باشه.. صداشو کمی بالا بردو گفت: نیست غزل، نیست تهدید الکی نیستت بفهم ما حتما یه چیزی میدونیم که میگیم اینکارو نکن، چرا انقد لجبازی میکنییییی؟
مغموم و سر به زیر لب زدم: باشه، نمیرم.. ولی اگه اونجور که شما میگین ما عقدم که کنیما مامانش نمیزاره یه آب خوش از گلومون پایین بره، اون موقعه میخواین چیکار کنین؟ چقد دانشگاه نرم؟
آروم اومد کنارم نشست: ببخشید صدامو بردم بالا بخدا ما فقط نگرانتیم.. تو اگه چیزیت بشه ما دق میکنیم.
https://eitaa.com/foglev
part81
سرمو گذاشتم رو شونش: میدونم، داییی توروخدا دعا کن مشکلمون حل شه بخدا من دیگه صبر ندارم.
_چشم عشق دایی.
با ضرب سرما آوردم بالا: جاااان؟ تو که از دایی گفتن من خوشت نمیومد.
تک خنده ای کردو گفت: فضا رمانتیک بود گفتم بزار خراب نشه، ولی خب نشد.(به من اشاره زد)
چشم غره ای بهش رفتم که پاشدو دستمو گرفت: پاشو، پاشو بریم که آقاجون اینا ناراحتت بودن.
باهم رفتیم پایینو کلی کنار هم وقت گذروندیم، عاشق همین کنار هم بودنا بودم.. این جور وقتا حس امنیتم بیشتر میشد مطمئن میشدم که یه خوانواده دارم مثل کوه پشتمنو هوامو دارن...
صبح روز بعد تصمیم گرفتم حالا که دانشگاه نمیرم برم تو باغ.. عاشق گل بودم و حس خیلی خوبی بهم میدادن.. وای که گلای رنگی رنگی تودلم رنگین کمان راه مینداختن.
تو باغ میچرخیدم که صدای پارس سگی ترس تو وجودم انداخت تا خواستم فرار کنم سمت خونه جلوم ظاهر شد..
نفس تو سینه ام حبس شده بود دستام میلرزیدو مطمئن بودم رنگم پریده.
دستامو به نشونه تسلیم بالا بردم انگار با اون حرکت سگه میره.
صدام در نمیومد.. مطمئن بودم فرار کنم وحشی تر میشه..
اخ لعنت بهت جواد میدونستم کار خودشه، سگ به این بزرگی تو برای چیت بودآخه مرد؟
آب دهنمو قورت دادمو تکیه دادم به دیوار قدم به قدم میرفتم سمت خونه که نزدیکم شد.
https://eitaa.com/foglev
part82
دیگه نتونستم سکوت کنمو جیغ بلندی کشیدم.. تاتونستم فرار کردم. نفسم بالا نمیومد، تو دلم فقط جوادو فحش میدادم..
مثل ابر بهار گریه میکردم..
جواد هراسون از خونه اومد بیرون و دنبالم میگشت تا صدای گریه های بلندمو شنید با دو جلو اومد که متوجه سگه شد..
دیگه از سرگیجه و نفس تنگی طاقت نیاوردمو چشام بسته شد.
با صداهایی بالای سرم چشام باز کردم که عین مترسک بالاسرم ایستاده بودن، کمی خودمو جابه جا کردم که به خودشون اومدن و ازم فاصله گرفتن..
جواد کمکم کرد درست بشینم. با دیدن سعید گل از گلم شکفت.. بی توجه به حضور بقیه با چشای برق زدم دستامو باز کردم به نشانه آغوش..
سعید تعجب زده نگام میکرد، گیج اطرافش رو دید میزد، انگار این حرکت منو باور نداشت.
جواد سرفه ی مصلحتی کردو رفت بیرون آقاجون اینام پشت سرش..
انقد حرکتم یهویی بود فرصت حرف زدن رو هم ازشون گرفته بودم.☆
کنارم نشست و بی صبرانه در آغ.وشم گرفت.
بعد از چند دقیقه کنار گوشم تک خنده ای کردو لب زد: آخه این چه کاری بود وروجک؟ قصد داری کاری کنی آقاجونت بندازتم بیرون.
خودم یه لحظه از کاری که کردم خیلی خجالت کشیدم.. مطمئن بودم گونه هام قرمز شده از شدت خجالت.
https://eitaa.com/foglev
part83
_حالا دیگه کار از کار گذشته لپ قرمزی..
و با صدای بلندی خندید.. چشم غره ای بهش رفتمو کوفتی نثارش کردم.
_خودتو مسخره کن تازه چشام بازکرده بودم خب ندونستم دارم چیکار میکنم..
داشتم حرف مفت میزدم اتفاقا با دیدنش کامل هوش و حواسم اومد سرجاش..
نمیدونستم با کدوم رویی با آقاجون اینا چشم تو چشم بشم. دلم میخواست کلا دور از چشمشون باشم.
جواد یاالله گویان وارد اتاق شد..
چشمک بامزه ای زدو گفت: اهم اهم آقا سعید خوشبحالت تا چشم باز کرد ما هیچ، ماکشک..
خجالت زده سرمو انداختم پایین که جواد دستشو گذاشت رو شونه ام: خجالت نکش دختر فقط آقاجون و بدجور حرصی کردیا..
ترسیده سرمو بالا گرفتم که جفتشون غش غش زدن زیر خنده.
حرصی نگاهشون کردم و جیغ عصبی کشیدم.. با قدمای تند زدم بیرون.
به آشپز خونه نرسیده بودم که صدای آقاجون اینا توجه مو جلب کرد.. دربین حرفاشون اسم منو سعید خیلی میومد، پشت دیوار جا گرفتمو گوش به حرفاشون سپردم.
با شنیدن صحبت هاشون دلم گرفت چیزی جز حقیقت نبود اما منو بدجور سرافکنده کرد پیش آقاجون اینا.. نه بخاطر انتخابم فقط به خاطر آدمای دورمون.
https://eitaa.com/foglev
part84
آقاجون: خانوم من میترسم از عاقبت غزل با سعید نه اینکه بگم سعید پسر بدیه اتفاقا مثل جوادم بهش اعتماد دارم ولی مادرش قطع به یقین زندگی شون رو خراب میکنه...
_مامان: چی بگم والا انشالله که اینطور نیست نفوذ بد نزن آقا، امید وارم که چیزی نمیشه..
بغض کرده راهمو کج کردم سمت اتاقم، آخه چرا مامان سعید کوتاه نمیاد من دیگه نمیکشیدم با اینکه چند روز دیگه عقد مون بود ولی اون خوشحالی از ته دلو نداشتم..
از پله ها بالا میرفتم که باهاشون روبرو شدم.
جواد: کجاییی عروس خانوم مثلا آقا سعید اومده پیش تو..
کلافه و بی حوصله جواب دادم: اذیت نکن جواد میخوام یکم تنها باشم.
هر دوشون اخم کرده بهم زل زده بودن سعید مچ دستمو گرفت و غرید: چیشده غزل؟ چرا چشات نم برداشته؟!
کلافه لب زدم: سعیدم میخوام یکم خلوت کنم اگه وقت داشتی بمون یه چند دقیقه دیگه میام پیشتون.
سریع مچ دستمو از دستاش کشیدم بیرون و پرواز کردم سمت اتاق.
تنها چیزی که الان آرومم میکرد نوشتن بود.. سریع یه کاغذ و قلم برداشتمو هرچیزی که قلبم دستور میداد مینوشتم.. هرچی تودلم ریخته بودم نوشتم.
https://eitaa.com/foglev
part85
بعد از چند دقیقه که آروم شدم فورا رفتم پایین.. همه تو سالت نشسته بودن اما ساکت و مغموم متعجب کنار سعید نشستم همه خیره من بودن.
_وا چیه چیشده چرا به من زل زدید؟
آقاجون _دخترم جواد میگفت ناراحت بودی چیزی شده بود بابا جان؟
ای لعنت بهت جواد نخود تو دهنت خیس نمیخوره... خنده مصنوعی کردم و گفتم: نه بابا چه ناراحتی یکی از بچه ها زنگ زده بود جواب اونو دادم.☆
معلوم بود قانع نشده اما سری تکون دادو سرشو تکیه داد به عصاش..
سعی کردم جو جمع مون رو از این حالت در بیارم که خداروشکر موفق هم بودم.. قرار شد سعیدم برای نهار کنارمون باشه.. وقتی کنار هم بودیم دردامو از یاد میبردم انقد خوب حرف میزدو دلداری میداد که به خودم بابت انتخابم افتخار میکردم.
همون شب با آیلار و سپیده هماهنگ کردم که برای خرید چند وسایل کوچیک دیگه برای عقد مون بریم بیرون..
وقتی درمورد خرید عقد میگفتم یاد حلما میوفتادم همیشه با خنده و شوخی بهم میگفت:« کی میشه یکیم بیاد توروبگیره باهم بریم خرید عروسیت آخ که چی بشه اون روزا»
... به یاد حرفاش پوزخندی روی لبم اومد چی فکر میکردیم و چیشد.
https://eitaa.com/foglev
part86
خریدای عقد همه تموم شده بودو خیالم راحت.. قرار شد یه مهمونی ساده ای تو یه باغ گرفته بشه و دوست و آشنا هارو هم دعوت کنیم.
مردد بودم برای دعوت حلما اصلا نمیدونستم میپذیره یا نه بدبختیم کم بود اونم اضافه شد..
استرس شیرینی افتاده بود به جونم، دلم میخواست بدونم حس و حال سعیدم چیه..
امروز بلخره روز موعود بود ساعت 2 وقت محضر داشتیم و از ساعت 10زیر دست آرایشگر بودم... وقتی سعید رسید و دیدمش چشام برق زد مرد جذاب من جذاب تر شده بود.
با ذوق خاصی لب زد: سلاااام زیبای من دور چشات بگردم جرئت نمیکنم ببرمت از بس خواستنی شدی.
با حرفاش قند تو دلم آب میشد و حسابی ذوق زده میشدم.☆
وقتی رسیدیم تالار با جمعیتی روبرو شدیم که حسابی برامون عزیز بودن.. وقتی از سعید هم برای دعوت حلما نظر خواستم مخالفت جدی کرد و مانع دعوتم شد، اما خودمم مطمئن بودم به این جشن نمیادو چقد جاش خالی بود..
نمیدونم چرا هیچ کینه ای تودلم ازش نگرفته بودم و هنوز مثل قبل برام عزیز بود..
وقتی عاقد عقد رو خوند نفس راحتی کشیدم وآخیشی از ته دل گفتم.. بلخره من رسمی قانونی زنش شده بودم ولی خب ترس از مامانش ته دلمو چنگ مینداخت.
https://eitaa.com/foglev
part87
تنها کسی که از خوانواده سعید بود آیلار بود و بس غم رو تو چشمای سعید میدیدم میدونستم دلش میخواد خوانوادش کنارش باشن، حس تنهایی شو قشنگ میفهمیدم
جوادو آیلار با خنده نزدیکمون میشدن که از واکنش سعید ترسیدم نگاهی انداختم بهش که بالبخند خیره جمعیت بود.. میترسیدم از اینکه آیلارو کنار جواد ببینه برزخی بشه وقتی کامل روبرومون قرار گرفتن منتظر اخم سعید بودم که درکمال تعجب با لبخند باهاشون حرف میزد... سعیدو میشناختم رو آدمای حساس زندگیش حسابی تعصبی بود و انتظار این واکنشُ نداشتم ازش.
بعد از تبریک بهمون تنهامون گذاشتن وقتی نشستیم با لبخند مصنوعی روبه سعید کردم و گفتم: چه عجب آقا سعید دست از تعصب فراوان شون کشیدن.
تک خنده ای کردو لب زد: نه. عزیزم دست نکشیدم ولی به جواد اعتماد کامل دارم میدونم چشمش هرز نمیپره البته خود آیلار به سنی رسیده که خودش برای خودش تصمیم بگیره و عاقل و بالغ شده ولی خب جز جواد هرکی بود من الان دست به یقه شده بودم باهاش. 😅
_اووو بله بله. ولی خب سعیدم نمیگم این خصوصیتت بده ولی یکم به این فکر کن که شاید با این گیر دادنای زیادو شکای بی موردت بقیه آزار ببینن و رنج شون بدی.
پوزخند تلخی زدو گفت: ارع میدونم ولی خب دست خودم نیست نمیتونم این کارمو کنترل کنم درواقع میترسم با بیخیالیم کار دست زندگیم بدم.
https://eitaa.com/foglev