part223
غزل آشفته سمت خیابان قدم برداشت.. اصلا نمی دانست به کجا می رود.. مقصدش کجاست؟
می رفت.. می رفت و به همسرش فکر می کرد.. اگر محکوم می شد هیچ وقت خود را نمی بخشید.. همسرش به خاطر او به این مخمصه افتاده بود...
آنقدر راه رفت و راه رفت تا چشم باز کردو و خودش را جایی دید که چند وقتی بود در اینجا پا نگذاشته بود.
دلتنگ و با چشمان اشکی داخل قبرستان شدو به دنبال خاک پدرو مادرش رفت...
قبل ها با دایی اش چند باری به بیرون آمده بود و او آورده بودش بر سرخاک پدر مادرش... آن روز جفت شان زیادی گریه کرده بودند.. جواد از غم دلتنگی خواهرش و دامادی که مانند برادر نداشته اش دوستش داشت.. غزل برای پدر و مادری که نبود تا پشت و پناهش باشند... نبودند تا حداقل دلخوشی بر این زندگی داشته باشد.. مگر می شود دختر هم انقد بی سر پناه.
هرچه بیشتر نزدیک پدر مادرش میشد دلتنگی امانش را ذره ذره می کشید... کلی حرف داشت.. کلی دلخور بودو باید می گفت، از دردسر هایی که کشیده.
وقتی بهشان رسید.. زانو خم کردو نشست، دستش جلوی صورتش بودو به پهنای صورت اشک می ریخت.
نمی دانست از کجا شروع کند، از کدام بدبختی اش زار بزند.
دستش را از جلوی صورتش برداشت و روی خاک پدرش گزاشت..
_دیدی بابا؟ خودت که دیدی من چقد دوام آوردم! دیدی که چقد جنگیدم.. پس چرا این مشکلات درست نمی شن.. بابااااا همه به من بد کردن.. حتی شوهرم، همسری که آوازه ی خوب بودنش به گوش همه رسیده بود ، خوردم کرد...اگه شمارو داشتم شاید هیچکس جرات نمیکرد در حقم بدی کنه.. اگه توروداشتم شاید هیچکس جرات نمیکرد ، قضاوتم کنه و بهم تهمت بزنه.
گریه کرد آنقدر گریه کرد که دیگر صدایش بالا نمی آمد.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
part224
با صدای زنگ گوشی اش از گریه کردن دست کشیدو اشک هایش را پاک کرد..
بیخیال جواب دادن فاتحه ای خواند و بلند شد.. قدم قدم سمت خیابان اصلی رفت..
اسنپی هماهنگ کردو منتظر ماند..
در صندلی های پیاده رو نشست و سرش را پایین انداخت.. دم ظهر بود و خیابان خلوت..
با نشستن کسی روی صندلی سر بلند کردو اخم روی صورتش نشست..
تا قصد بلند شدن کرد صدای آن فرد به گوشش رسید .
_بشین غزل خانوم.
تعجب سرتاسر وجودش را گرفت، او اسمش را از کجا می دانست؟
_شما کی باشین؟
نیشخندی تحویلش دادو سری تکان داد.
_دادگاه چیشد؟
تعجب کرده بود ! او این چیز هارا از کجا می دانست؟
_چی میگین شما کی هستین؟!
_من؟ فرشته ی نجات توام.. اگه بدونی میخوام چیکار کنم برات از خوشحالی بال در میاری .
غزل کلافه سرش را تکان داد و هوف کلافه ای کشید.
_درست حسابی حرف بزنین ببینم چی میگین، من هیچی از حرفاتون متوجه نمیشم.
_سعیدو میارم بیرون، .. همه چی رو گردن میگیرم.. تو همین هفته میاد بیرون اگه خوب به حرفام گوش کنی..
به او مشکوک شد.. یعنی کارش انقد مهم بود ؟!
مطمئنا کارش ریسک زیادی داشت ..
https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی در زاپاس بارگذاری شد ...✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
part226
غزل گیج و سرگردان کارت را برداشت ..
هیچ اسم و رسمی نداشت..
تا یک مصیبت تمام نشده مصیبت دیگری سر راهش قرار گرفت..
با بوق های ممتدد ماشین از فکر بیرون آمدو به روبرو خیره شد..
با دیدن دایی اش جلو رفت و در ماشین را باز کرد...
_ دایی تو اینجا چیکار می کنی؟
سری تکان داد و نجوا کرد.
_بیا بالا باید حرف بزنیم..
غزل کلافه شده بود..
_مگه من بچه ام که دنبالم راه میوفتین..! همه تون قصد کردین اعصاب منو خورد کنید.
متعجب ابرویی بالا انداخت ..
_باشه، باشه.. ناراحت نشو.. بخدا نگران بودم.
غزل مانند بچه ها مظلوم سرش را پایین انداخت.. پشیمان شد از لحنش.... دست خودش نبود.. ، دیگر به هیچکس اعتماد نداشت.. دیگر حتی به چشمانش هم اعتمادی نداشت..
به دایی اش زل زدو نجوا کرد..
_ببخشید.. عذرمی خوام.
لبخند کم رنگی زد و ماشین را به حرکت درآورد..
— من درکت میکنم.. خیلی حال روحیت بده.. هر آدمی تو مواقع سخت زندگی هم که باشه مثل یه آدم منطقی نمی تونه برخورد کنه..
غزل سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.. چیزی برای گفتن نداشت..
https://eitaa.com/foglev
part227
به عمارت رسیدند و هردو کلافه یودند و بی حوصله..
اصلا نمی دانستند که چطور به خود انگیزه بدهند تا آرام بانو و سبحان خان را نگران نکنند..
وقتی وارد خانه شدند دقیقا اولین چیزی که به چشمشان آمد آن ها بودند...
هرچه سوال میکردند نتیجه دادگاه چه شده است هردو جواب سربالایی دادند.
هیچکدام امیدی نداشتند .. چه می گفتند؟؟
_هیچی مادر من فعلا چیزی مشخص نشده.. نتیجه افتاد جلسه بعد..
غزل بدون هیچ حرفی به سمت اتاقش قدم برداشت.. قصد بی احترامی نداشت اما حتی حوصله ی خودش هم نداشت..
ای کاش میشد حداقل فقط برای چند ساعت ذهنش آرام شود.. برای چند ساعت همه چیز را فراموش کند..
مگر خواسته ی زیادی بود؟؟
همیشه بچه تر که بود.. با خود آرزو می کرد.. بزرگ شودو برای خودش کسی شود.. همه احترامش را بگیرند..
اما اصلا آن چیزی که رویایش را در ذهنش ساخته بود نشد..
دیگر بزرگ شده بود، امکان نداشت فرار کند، باید ازپس غم ها، تصمیم های سخت بر می آمد..
دیگر کودک نه، ده ساله نبود که رویا بافی کند.. شاید با مرور زمان مشکل ها برطرف می شد..
اما دیگر ادم سابق نمی شد..
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50 تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030