eitaa logo
مه عشق|رمان
1.3هزار دنبال‌کننده
44 عکس
28 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part123 به تماسا هیچ توجهی نمیکردمو فقط باسرعت زیادی به یجای نامعلوم رانندگی میکردم . بعد از دوساعت رانندگی و ضجه زدن زدم کنارو خسته سرمو گذاشتم رو فرمون . گوشی رو برداشتم و به تماسای بی پاسخ نگاه میکردم «57تماس از دست رفته » بی خیال چشامو رو هم گذاشتم که صدای جیغ لاستیک گوشامو تیز کرد .تا به خودم بیام شیشه ی در سمت شاگرد خورد شد و صدای شکستنش با جیغ من یکی شد. قیافه سعید به قدری ترسناک بود که فاتحه مو خوندم .. سمت در راننده که اومد ناخواسته جیغ بلندی کشیدم که وحشی ترش کردو افتاد جون در... وقتی درو با کلیدی که نمیدونم از کجا اومده باز کرد و قیافه برزخیش جلو دیدم قرار گرفت نفسم گرفت . عربده ای کشید که صداش مغزمو خراش انداخت دستمو چنگ انداخت و بی رحمانه از ماشین کشید بیرون . صدای التماسام دل هر بی رحمی رو به درد می آورد اما دل سعید رو نه . _حالا آبروی منو میبری .حالا منو پیش اونا خراب میکنی . مشت محکمشو کوبید رو صورتم . و گردنمو گرفت ..برای یه لحظه نفس کشیدن تقلا میکردم ، دستمو رو دست مردونه و قدرتمندش گذاشتم که پسش زدو با زانو به شکمم ضربه زد . حتی جونی برام نمونده بود که از خودم دفاع کنم . خم شد رو صورتمو وحشتناک لب زد :تازه اولشه تازه درهای جهنم به روت باز شده اینا یه مقدمه خیلی کوچیک بودن به زودی منتظر ضربه های خطرناکی بااااااش . گردنو ول کرد که بی جون زمین خوردم وبه ماشین تکیه دادم . خون لبم بند نمیومد کمی لباسمو کثیف کرده بود . https://eitaa.com/foglev
part124 از حرص و عصبانیت به زمین مشت میکوبیدم و خدارو صدا میزدم . جالبیش اینجا بود که من دلیل این همه بدبختیامم نمیدنستم .. وقتی صدای گریه های بلند مو شنید با پاش ضربه ای به پهلوم زد و غرید :_خفه شو تا همینجا چالت نکردم ..بیا برو سوار شو از این بیشتر سگم نکن غزل . دستام از شدت ضربه هایی که به زمین زده بودم گز گز میکرد.. به بدبختی بلند شدم و سمت صندلی عقب ماشین قدم برداشتم .. شکمم به طرز عجیبی وحشتناک درد میکرد و هرثانیه که میگذشت نفسم تنگ تر میشد . بی توجه به حالم گازشو گرفت و حرکت کرد ... دوساعتی گذشته بود که تو جاده بودیم بی وقفه سمت مشهد میروند ،حتی یک لحظه ام نزاشت با کسی خداحافظی کنم ...از اخم هاش از صدای نفس های عصبیش به قدری میترسیدم که گوشه ماشین جمع شده بودم .. به فرمون میکوبیدو جنون وار عربده میکشید ،باصدای بلندش اشک چشمام بیشتر میجوشید و صدای هق هقم فضای ماشین و پر میکرد. خسته از گریه های فراوان سرمو گزاشتم رو پنجره که از شدت خستگی زیااااد به ثانیه نکشیده بیهوش شدم . با صدازدنم توسط کسی چشامو باز کردم که سعید کنار رفت و اخم غلیظی بین ابروهاش جا خشک کرد. _نوکر گیر نیاوردی که پاشو ببینم رسیدیم. بدنم به خاطر حالت خوابم درد گرفته بود و کرخت شده بود به بدبختی با اون لباس سنگین عروس پیاده شدم که ویلای بزرگ و شیکی جلو چشام قرار گرفت... سعید بی توجه بهم جلوتر با قدمای بلند میرفتو شبیه عروسک کوکی دنبالش راه افتادم. https://eitaa.com/foglev
بر مزارم بعد ها گاهی بیا  بنشین ببین ، تو برایم تب نکردی ، من برایت مرده‌ام .🫀
part125 وقتی وارد خونه شدم از تجملاتش چشام گرد شد ،ندیده نبودم اما عجیب چشمگیر بود ...کفشامو که به سختی باز کرده بودم رو کنار جاکفشی انداختم و سمت مبل قدم برداشتم که صدای بلند سعید گوشامو تیز کرد .. _چیکار میکنیییی نشین رو اون مبل با اون لباس عروس کثیفت بیا برو اون لباس کوفتیو عوض کن . غم تو دلم سنگینی کرد..چرا یک کوچولو فقط یک کوچولو به فکر این قلب لعنتی من نبود .. چرا فکر نمیکرد این بشر دل داره ،آدمه ..اما دریغ از یک کوچولو دل رحمی ... از نشستن منصرف شدمو سمت اتاقی قدم برداشتم که با یادآوری نداشتن لباس آه از نهادم بلند شد . با ترس از اتاق بیرون اومدم وبعد چند دقیقه بالا پایین کردن سعیدو پیدا کردم . چهره اش به قدری خشن بود که جرات نمیکردم لب باز کنم ... با هزار لکنت و ترس خواسته مو بیان کردم که نگاه وحشتناکی بهم انداخت و در اتاقی که داخلش بود رو محکم بهم کوبید .. اشک تو چشام حلقه بست چقد مرد من نامرد شده بود که حتی زورش میومد نگاهم کنه . باورم نمیشد این سعید سعیدِ من باشه . نا امید برگشتم برم که در باز شدو لباسی به بیرون پرت شد و بدون هیچ حرف اضافه ای در بسته شد . اگه میگفتم با این کاراش به شدت ازش دلسرد و ناامید شدم دروغ نگفتم .. https://eitaa.com/foglev
part126 خم شدمو لباسو برداشتم ..خیلی برام سوال شده بود این لباس از کجا اومده بود اما جیک نزدم و رفتم سمت همون اتاق ... بعد تعویض مغموم گوشه اتاق نشسته مو به یه جای نامعلوم خیره شدم ... شدید دلم برای آقاجون اینا تنگ شده بود ،نمیدونستم الان جواد با خودش چه فکرایی میکنه و حالش چجوریه ،میدونستم فکرش پیش منه و از اینکه باهم ارتباطی نداریم کلافه ست ... گوشه لبم پاره شده بودو جای سیلیش مونده بود رو صورتم..با خودم می گفتم اگه این مشکل لعنتی حل نشه و سعید تا آخر همینجور بمونه من چه خاکی به سرم بریزم . یعنی باید تا آخر عمرم همینجور بسوزمو بسازم؟! وقتی تو مراسم با رویا اینجور رفتار میکرد حسودیم میشد ..بارویایی که روزی دشمن خونینش بود روز عروسیم شد عزیز تر از من .. تو همین فکرا بودم که در محکم باز شدو صدای پژواکش تو کل خونه پیچید . _نیاوردمت اینجا بخوری و بخوابی،تو هیچ فرقی با خدمه های اینجا نداریییییی . وحشت زده و بغض کرده از جام پاشدم حرفاش تیری بود به قلبم..با پاهای لرزون جلو رفتم و با لکنت لب زدم. _ چ.چی..چیکار کنم آخه لعنتی ،چکار کردم باهام اینجور شدی ؟!دِ حرف بزن . با سوختن یه طرف صورتم حرف تو دهنم موند . اشکام پشت سرهم میومد و جلو دیدمو تار کرده بود . سرمو انداختم پایین و دستمو گزاشتم روجای دومین سیلی . https://eitaa.com/foglev
درد بی درمان شنیدی؟ حال من یعنۍ همین بی تو بودن درد دارد، مۍزند من را زمین. 🫂🤍
part127 با چشای اشکی سرمو که بلند کردم ..اخم غلیظی بین دو ابروش نشسته بود .. حس کردم چشاش یه لحظه لرزید ،هوف کلافه ای کشید و مچ دستمو گرفت. محکم لب زد:_از این به بعد بخور بخواب ممنوعه ،خونه آقاجونت نیست اینجا ..هیچ فرقی با کلفتای اینجا نداری ،هرکاری بهت گفتن انجام میدی .مفهومه دیگه؟ دلم به حال خود بدبختم سوخت چقد حقیر شده بودم که با آدمای دور و اطرافش هیچ فرقی نداشتم. _نشنیدم بگی چشم. سری تکون دادم که حرصی لب بازکرد:_زبون نداریییییی که اون کله ی گنده رو تکون میدیییی؟ لرزون چشمی گفتم که مچ دستمو ول کردو سمت آشپز خونه رفت ..دنبالش راه افتادم و به بخت خودم لعنت فرستادم . این چه شوهری بود که میگفت با خدمه های خونم هیچ فرقی نداری! وقتی به آشپز خونه رسیدم با قیافه برزخی سعید و چند خانومی که لباس مخصوص پوشیده بودن مواجه شدم . متعجب خیره ام شده بودن و با خودشون پچ پچ میکردن . زنی که از همه مسن تر بود جلو اومدو رو به سعید متعجب گفت:_پسرم مگه ایشون غزل خانوم نیستن ؟!خودت یبار عکسشو بهم نشون دادی گفتی خانوممه.اینکه خدمه نیس مادر. _نه خانم گل (اسم مستعار خدمه )ایشون هیچ نسبتی با من نداره وظایف شو بهش بگو ریز به ریز باید انجام بده ،حرف اضافی هم نشنوم . https://eitaa.com/foglev
part128 نگاه خشنی بهم انداخت و از آشپز خونه خارج شد .. بغض کرده سرم و انداختم پایین که همون خانمی که خانم گل صداش میکردن تندی جلو اومدو دستشو روشونم گزاشت. _حالت خوبه مادر؟!آقا چرا همچین کردن ؟ اتفاقی افتاده ؟ سرمو که بلند کردم چشمش افتاد به رد سیلی و خیره موند همونجا . فورا بلند شدمو سرمو انداختم پایین . آروم جوری که خودمم به زور صدامو بشنوم لب زدم: _من باید چه کاری انجام بدم ؟وظیفم چیه ؟ تا خانم گل خواست جواب بده صدای سعید از پشت سر محکم و جدی یه گوش رسید. _میشی خدمتکار شخصی من وقتایی هم که باهات کاری نداشتم کمک بقیه میکنی ..تا وقتی خودم نگفتم اجازه حتی یه ثانیه استراحتم نداری .مفهوم شد دیگه؟ آروم سرمو تکون دادم که صدای عربده اش همه رو به رعشه انداخت . _صدبار گفتم وقتی زبون داری اون کله ی گنده تو تکون ندههههه،همیشه باید از اون زبون لعنتیت فقط چشم بشنومممم . درحالی که اشکام کل صورتمو پوشونده بود چشم آرومی گفتم. سریع از آشپز خونه خارج شدو منو با بدبختیام تنها گزاشت . گریه ام اوج گرفته بودو صدای هق هقم کل آشپز خونه رو پر کرده بود . لیوان آبی جلوم قرار گرفت ..سر بلند کردم که چهره مهربون خانم گل جلو دیدم قرار گرفت. لیوان ازش گرفتم و سر کشیدم . یه صندلی بیرون کشیدو روبروم نشست . https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part129 خانم گل هم پا به پای من غصه میخورد و مادرانه قربون صدقه ام میرفت. _چیشده دردوبلات به سرم ؟چرا آقا اینجور میکنه؟ اتفاقی بین تون افتاده؟ سرمو به معنی نه تکون دادم . _خب پس چی؟ اون که اینجور نبود .. چند وقت پیش که اومده بود مشهد همش از تو تعریف میکردو عکس تو بهم نشون میداد ..میگفت ،قراره بشه خانوم خونم قراره بشه تاج سر من .یعنی همه ی اون حرفا باد هوا بودن ؟! با حرفاش گریه ام اوج گرفت چشمه ی اشکم جوشیده بودو قصد بند اومدنم نداشت . _ای بابا توکه همش گریه میکنی که دختر خودتو داغون کردی .. آروم باش من دیگه حرف نمی زنم . تا جون داشتم اشک ریختم . وقتی آروم که شدم با اصرار خودم بلند شدم و کمک شون کردم .. سعید تا شب از اتاقش بیرون نیومد وقت شام که شد برای صدا کردنش همه به من خیره بودن که دست و پا گم کرده با ترس لب زدم . _نه نه من نمیرما خودتون برید صداش کنید من پامو اونجا نمیزارم. خانم گل لبخند مهربونی زدو سمتم اومد . _پس تو نری کی بره ؟ما بریم عصبی میشه مادر به قول خودش تو خدمتکار شخصیشی البته جسارت نباشه دخترم تو برای ما تاج سری ..بخاطر خودت میگیم بزار بدتر عصبی نشه سرت ،خودت بری بهتره. تو بدمخمصه ای افتاده بودم فکرشم نمیکردم روزی از سعید انقد بترسم که نتونم باهاش رو در رو بشم . عزممو جزم کردمو راهی اتاقش شدم. https://eitaa.com/foglev
part130 با ترس تقه ای به در زدم که طولی نکشید در باز شد و قامت بالاش تو چهار چوب در نمایان شد.. خیره اش بودم که با صدای عصبیش به خودم اومدم . _اگه دید زدنت تموم شد کارتو بگو . به مِن و مِن افتاده بودم ،حرف زدن یادم رفته بود از بس چهره اش عصبی و لحنش خشن بود . _ن.نه فقط ش.شام حاضره. بدون حرف اضافی از کنارم رد شد ..بغض گلومو چسبیده بودو ولکن نبود ...اصلا به این رفتار سعید عادت نکرده بودم شاید اشتباه از من بوده که هر آدمی رو کردم قهرمان زندگیمو روش حساب زیادی باز کردم شاید مشکل من بودم که زود اعتماد کردمو گول حرفاشو خوردم . نمیدنستم یعنی همه ی حرفاش نقشه بوده یا یه دفعه این همه تغییر کرده.. با قدمای کوتاه سمت آشپزخانه قدم برداشتم و باکمک هم میزو چیدیم .. وقتی خواستم برم با خانم گل و بقیه خدمه ها غذا بخورم باصدا زدنای سعید پوف کلافه ای کشیدمو سمت میز غذا خوری سالن قدم برداشتم . به میز اشاره زد:_همینجا بشین غذاتو بخور . آب دهن مو قورت دادمو دورترین صندلی رو انتخاب کردمو نشستم. با صدای بلند گندم نامی رو صدا زد(اسم یکی از خدمه ها)... به دقیقه نرسیده جلو میز ظاهر شد که سعید با سر به من اشاره زد. _نصف کفگیرم کمتر براش بریز . خدمه نگاه مرددی بین مون رد و بدل کردو به همون مقدار برام پلو ریخت . بعد رفتنش به بشقابم نگاه کردم و اشک تو چشام جمع شد ... از مراسم که غذای درست حسابی نخورده بودم و از گرسنگی معده درد گرفته بودم . حالم از سعید بی رحم روبروم به شدت بهم میخورد . https://eitaa.com/foglev
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست... 💔