part129
خانم گل هم پا به پای من غصه میخورد و مادرانه قربون صدقه ام میرفت.
_چیشده دردوبلات به سرم ؟چرا آقا اینجور میکنه؟ اتفاقی بین تون افتاده؟
سرمو به معنی نه تکون دادم .
_خب پس چی؟ اون که اینجور نبود .. چند وقت پیش که اومده بود مشهد همش از تو تعریف میکردو عکس تو بهم نشون میداد ..میگفت ،قراره بشه خانوم خونم قراره بشه تاج سر من .یعنی همه ی اون حرفا باد هوا بودن ؟!
با حرفاش گریه ام اوج گرفت چشمه ی اشکم جوشیده بودو قصد بند اومدنم نداشت .
_ای بابا توکه همش گریه میکنی که دختر خودتو داغون کردی .. آروم باش من دیگه حرف نمی زنم .
تا جون داشتم اشک ریختم .
وقتی آروم که شدم با اصرار خودم بلند شدم و کمک شون کردم ..
سعید تا شب از اتاقش بیرون نیومد
وقت شام که شد برای صدا کردنش همه به من خیره بودن که دست و پا گم کرده با ترس لب زدم .
_نه نه من نمیرما خودتون برید صداش کنید من پامو اونجا نمیزارم.
خانم گل لبخند مهربونی زدو سمتم اومد .
_پس تو نری کی بره ؟ما بریم عصبی میشه مادر به قول خودش تو خدمتکار شخصیشی البته جسارت نباشه دخترم تو برای ما تاج سری ..بخاطر خودت میگیم بزار بدتر عصبی نشه سرت ،خودت بری بهتره.
تو بدمخمصه ای افتاده بودم فکرشم نمیکردم روزی از سعید انقد بترسم که نتونم باهاش رو در رو بشم .
عزممو جزم کردمو راهی اتاقش شدم.
https://eitaa.com/foglev
part130
با ترس تقه ای به در زدم که طولی نکشید در باز شد و قامت بالاش تو چهار چوب در نمایان شد..
خیره اش بودم که با صدای عصبیش به خودم اومدم .
_اگه دید زدنت تموم شد کارتو بگو .
به مِن و مِن افتاده بودم ،حرف زدن یادم رفته بود از بس چهره اش عصبی و لحنش خشن بود .
_ن.نه فقط ش.شام حاضره.
بدون حرف اضافی از کنارم رد شد ..بغض گلومو چسبیده بودو ولکن نبود ...اصلا به این رفتار سعید عادت نکرده بودم شاید اشتباه از من بوده که هر آدمی رو کردم قهرمان زندگیمو روش حساب زیادی باز کردم شاید مشکل من بودم که زود اعتماد کردمو گول حرفاشو خوردم .
نمیدنستم یعنی همه ی حرفاش نقشه بوده یا یه دفعه این همه تغییر کرده..
با قدمای کوتاه سمت آشپزخانه قدم برداشتم و باکمک هم میزو چیدیم ..
وقتی خواستم برم با خانم گل و بقیه خدمه ها غذا بخورم باصدا زدنای سعید پوف کلافه ای کشیدمو سمت میز غذا خوری سالن قدم برداشتم .
به میز اشاره زد:_همینجا بشین غذاتو بخور .
آب دهن مو قورت دادمو دورترین صندلی رو انتخاب کردمو نشستم.
با صدای بلند گندم نامی رو صدا زد(اسم یکی از خدمه ها)...
به دقیقه نرسیده جلو میز ظاهر شد که سعید با سر به من اشاره زد.
_نصف کفگیرم کمتر براش بریز .
خدمه نگاه مرددی بین مون رد و بدل کردو به همون مقدار برام پلو ریخت .
بعد رفتنش به بشقابم نگاه کردم و اشک تو چشام جمع شد ... از مراسم که غذای درست حسابی نخورده بودم و از گرسنگی معده درد گرفته بودم .
حالم از سعید بی رحم روبروم به شدت بهم میخورد .
https://eitaa.com/foglev
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست... 💔
part131
شروع کردم به همون نیمچه غذای جلوم به زور چهار قاشق میشد ..از گرسنگی زیاد دلم میخواست زمین و زمان وگاز بگیرم ...
وقتی تموم شد منتظر بهش خیره شدم ..وقتی غذاشو تموم کرد نیم نگاه بی خیالی بهم انداخت و از رو صندلی بلند شد ،ترس تمام وجودم رو گرفت.. مچ دستمو گرفت و دنبال خودش برد..
از داخل خونه خارج شدیم و سمت پشت حیاط قدم برداشت ..
ترس و تعجب سرتاسر وجودمو گرفته بود داشتم سعی میکردم دستمو از دستای قدرتمندش بیرون بکشم اما زورم بهش نمی رسید ...
وقتی نزدیک دری شدیم دستمو ول کرد و از داخل جیبش قفلی درآورد و درو باز کرد . از آستین لباسم گرفتو هلم داد داخل ..
یه اتاق کوچولوی تاریک بود .
نگاه سوالی مو بهش دوختم که خونسرد لب زد :_موقعه هایی که خودم خونه نیستم یا صلاح بدونم همینجا میمونی .
جمله اش تموم نشده بود که افتادم به پاش ،دست خودم نبود از تاریکی وحشت داشتم ،حاضر بودم همینجا جونمو بگیره اما اینجا نگهم نداره ..هم سرد بود هم تاریک جدا از اینا پشت حیاط بود و خلوت ..اگه مینداختتم اینجا پس میوفتادم .
_سعید توروخدا قسمت میدم ،جون مامانت منو اینجا نگهندار نامرد .
صدای عربده اش تو کل حیاط پیچید.
_جون مامان منو قسم نخور آشغااااال بهت گفتم هرچی گفتم انتظارم فقط چشم شنیدنه ..نگفتممم؟
گریه ام اوج گرفته بود و کل صورتمو پوشونده بود از سرما دندونام بهم میخورد .
_آخه لعنتی سردهههه ،تاریکههه میترسم بی رحم مگه چیکارت کردم اینجور میکنیییی.
عربده اش بلند تر از قبل شد :_دروغ گفتیییییی ،خیانت کردییییییی من چی برات کم گزاشتم با اون پسره منو خونه خراب کردین ؟اون عکسای کوفتی چی بوددد.
مات حرفاش مونده بودم و از سرگیج شدن تند تند پلک میزدم.
https://eitaa.com/foglev
part132
خنده بلند و هیستریکی کردو ادامه داد:_خودتو به موش مردگی نزن که بهم ثابت شدهههه ...اون عکسای کوفتی که برای اون مردک فرستاده بودییییی رو خودم با چشمای خودم دیدممممم.
خودِ لعنتیم با چشمام دیدم عشقم چه خیانتی بهم میکنههههه .
درمانده رو زمین نشست:تو منو نابود کردی غزل تو منو کشتی (چهره اش خشن شد) اما منم ولت نمی کنم کاری میکنم روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی روزی هزار بار بیوفتی دستو پام والتماس کنی برای یه لحظه آزادی ...
خودم با دستای خودم جنازه تو میندازم آشغااااااال .
به پهنای صورت اشک میریختمو هق هقم نفسمو بند آورده بود .
از سرما بدنم یخ بودو میلرزید .
نگاه عصبی بهم انداخت و بی توجه به حالم رفت بیرون و درو بست .
به قدری نابودم کرده بود تاریکی به چشم نمیومد ..بلند بلند گریه میکردمو به بخت سیاه خودم لعنت می فرستادم...
این چه عشقی بود که زندگیم شروع نشده یه آب خوش از گلوم پایین نرفته بود.،به کدوم گناه نکرده ...
چند ساعتی گذشت و از بس گریه کرده بودم صدام در نمیومد.
تاریکی و سرما بهم دهان کجی میکرد ...یه گوشه نشسته بودم و از ترس جرات تکون خوردن نداشتم ..میدونست من از تنهایی و تاریکی میترسم ،میدونست اینجا چقد سرده اما هر دقیقه بی رحم تر میشد .
لباس زیادی ام نپوشیده بودم و بدنم عین میت شده بود .
هنوز هیچی نشده اول راه از ازدواج با سعید پشیمون شده بودم ،اون انقد ظالم نبود که بخواد بهم گشنگی بده و بندازتم تو این وضعیت.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
part133
ساعت شیش صبح بود که در باز شدو قامت سعید نمایان شد .
از سرما حالم بد شده بودو نمیتونستم تکون بخورم ،سردرد شدید داشتم و خون دماغ شده بودم .
با دیدن قیافه ام اول تعجب کرد اما بعد خودشو بیخیال نشون دادو لب زد :
_پاشو ببینم یه عالمه کار مونده باید انجام بدی .
وقتی حرکتی از جانبم ندید حرصی به سمتم اومدو مچ دستمو گرفتو محکم بلندم کرد ..
از بیحال بودنم تعجب کرد و چشاش گرد شد ..نیشخندی تودلم زدم .بدنم اونقدر سرد شده بود که خودشم از سرماش لرزش گرفت .
دستامو حس نمیکردم و سردرد امونمو بریده بود .
سکندری خوردمو تاخواستم بیوفتم زمین از بازوم گرفت و متعجب به صورتم زل زد..
از بیچارگی خودم گریه ام گرفت مثل دیوونه ها یه دفعه زدم زیر گریه و عین بچه ای که مامانشو گم کرده باشه اشک میریختم و میلرزیدم .
جونم داشت درمیومد برای بدبختیام برای ظلم هایی که در حقم میکردن...
به سمت بیرون هدایتم کرد که به قدری حالم بد شد حالت تهوع به سراغم اومدو وگوشه ای نشستم ...
تا جون داشتم بالا آوردم هرچی که خورده بودم و نخورده بودم .
کنارم نشست و حواسم بود که با نگرانی خیره ام شده..
حالم از این تظاهر بازیاش بهم میخورد یه بار سگ میشد و پاچمو میگرفت یه بار همدردی میکرد.
https://eitaa.com/foglev
part134
بلند شدم و قدم برداشتم سمت خونه اشک میریختم و راه
می رفتم اشک میریختم به این بخت لعنت می فرستادم ...
صداش از پشت سر اومد ..
_من گول این اداهارو نمیخورم بهتره خودتو جمع کنی ..
با شنیدن حرفش یکباره به سمتش برگشتم و یقه شو گرفتم .
با گریه نالیدم :_خفه شوووو دیوونم کردییییییی ،حالم ازت بهم میخورهههه ..
کوبیدم تخت سینه اش :اینجا قلب نیست سنگهههه .. چرا فکر میکنی منم عین تو آدم کثیف...
با سوختن یه طرف صورتم خفه شدم .
_اینو زدم که هرخصوصیت خودتو به من نچسبونی ،مگه پست تر از توام وجود داره ؟ برای خودم متاسفم که برای توی بی لیاقت خون مامانمو کردم تو شیشه ،اون چیزی میدونست که میگفت با این دختره ازدواج نکن ..اما متاسفانه من کر شده بودم ..
اینو گفت و بی توجه به زخماش از کنارم رد شد .
خون گریه میکردم از این بی رحمی های شوهرم ،شوهری که یه روز هم دیگه رو میپرستیدیم اما الان از دشمنم بدتر شده ..
ای کاش خودمم میفهمیدم دردش چیه که اینجوری بهم ظلم می کنه ..
خودمو جمع و جور کردمو رفتم داخل ..
همه سرشون به کار خودشون گرم بودو خبری هم از سعید نبود ..
پیش خانم گل رفتم و ازش خواستم بگه وظیفه من چیه که انجام بدم تا دوباره غول بیابونی سر از تن مون جدا نکرده ..
تا مشغول کارم شدم چشم افتاد به تلفن خونه و سرجام ثابت موندم ..
با ترس به اطرافم نگاه کردمو نزدیکش شدم ..
پاهام میلرزید و جرات انجام هیچ کاری رو نداشتم .
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030