part134
بلند شدم و قدم برداشتم سمت خونه اشک میریختم و راه
می رفتم اشک میریختم به این بخت لعنت می فرستادم ...
صداش از پشت سر اومد ..
_من گول این اداهارو نمیخورم بهتره خودتو جمع کنی ..
با شنیدن حرفش یکباره به سمتش برگشتم و یقه شو گرفتم .
با گریه نالیدم :_خفه شوووو دیوونم کردییییییی ،حالم ازت بهم میخورهههه ..
کوبیدم تخت سینه اش :اینجا قلب نیست سنگهههه .. چرا فکر میکنی منم عین تو آدم کثیف...
با سوختن یه طرف صورتم خفه شدم .
_اینو زدم که هرخصوصیت خودتو به من نچسبونی ،مگه پست تر از توام وجود داره ؟ برای خودم متاسفم که برای توی بی لیاقت خون مامانمو کردم تو شیشه ،اون چیزی میدونست که میگفت با این دختره ازدواج نکن ..اما متاسفانه من کر شده بودم ..
اینو گفت و بی توجه به زخماش از کنارم رد شد .
خون گریه میکردم از این بی رحمی های شوهرم ،شوهری که یه روز هم دیگه رو میپرستیدیم اما الان از دشمنم بدتر شده ..
ای کاش خودمم میفهمیدم دردش چیه که اینجوری بهم ظلم می کنه ..
خودمو جمع و جور کردمو رفتم داخل ..
همه سرشون به کار خودشون گرم بودو خبری هم از سعید نبود ..
پیش خانم گل رفتم و ازش خواستم بگه وظیفه من چیه که انجام بدم تا دوباره غول بیابونی سر از تن مون جدا نکرده ..
تا مشغول کارم شدم چشم افتاد به تلفن خونه و سرجام ثابت موندم ..
با ترس به اطرافم نگاه کردمو نزدیکش شدم ..
پاهام میلرزید و جرات انجام هیچ کاری رو نداشتم .
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
part135
با ترس برش داشتم دستام میلرزید برای شماره گرفتن ..فقط یه کلام می خواستم صدای آقاجونو بشنوم یه ثانیه می خواستم صدای دلنوازش تو گوشم بپیچه .. اما از استرسی که ثانیه به ثانیه تو دلم بیشتر میشد میترسیدم ..
تا شماره شو گرفتم و گزاشتم کنار گوشم عربده ی سعید پیچید گوشم ..
تلفن و از دستم کشیدو کوبید به دیوار ..
صدای جیغم کل ساختمون رو برداشت ...با فک منقبض شده سمتم اومد که پا به فرار گزاشتم..
_وایسااااا حالامنو سرکار میزاری؟حالا سر من شیره میمالیییی ..
داشتی زنگ میزدی به اون پسره آرهههه میکشمت غزل میکشمت .
تا خواستم درو ببندم پاشو لای در گزاشت و محکم هولش داد .
گوشه دیوار چسبیدم.. هق هقم دل سنگم آب میکرد اما هیچ تاثیری روی سعید ظالم نداشت .
ضرب مشتش رو پهلوم فرود اومد که آخم به هوا رفت .
به غلط کردن افتاده بودم با ناله به پاش افتادم که از مچ دستم گرفتو بلندم کرد با صدایی که وحشتناک خشن شده بود لب زد.
_فکر کردی الان به اون پسره زنگ بزنی میتونه کمکت کنه و بیاد نجاتت بده ؟
هولم داد سمت کمد و صداش بالاتر رفت : فکر کردی این خرابشده صاحب نداره که توی بی همه چیز دست به هر کاری میزنی .
دستمو جلو صورتم گرفتم و نالیدم :_نه بخدا ..بخدا من میخواستم فقط یه لحظه صدای آقاجونمو بشنوم به خدا نمی خواستم چیزی بگم دلم براش تنگ شده بود نامرد مگه تو احساس نداریییییی.
موهامو تو دستش گرفت :منو میزاری سرکار آره ؟ بیچارت میکنمم.
با بیچارگی سرمو تکون می دادمو التماس میکردم که ولم کنه...
https://eitaa.com/foglev
part136
تو خودم جمع شده بودم و به سقف خیره شده بودم دیگه هیچی برام مهم نبود ..
ازدواج ما درحال حاضر رو هوا بودو و اونم خیلی کار احمقانه ای انجام داده بود..
انقد اشک ریخته بودم خسته شده بودم ساکت به گوشه ای خیره بودم ..
سرم درد میکرد که باعث میشد بی طاقت تر بشم .
از وقتی رفته بود بیرون درو قفل کرده بودو جونم داشت تو این اتاق چند متری درمیومد .
خانم گل کلی در میزد وبی جواب میموند اصلا دیگه توان نداشتم برای خود بیچارم کمی اشک بریزم چه برسه به اینکه بخوام جواب اینو اونو بدم .. قبل از اینکه بره نگاه وحشتناکی حواله ام کردو با کلافگی از خدمه درخواست کرد چیزی برای خوردن برام بیارن..
گوشه ی دیوار نشسته بودم و به اتفاقات فکر میکردم فکرشم نمیکردم روزی اینجوری غرورم شکسته بشه و پیش خودم اینجور سرافکنده بشم ..
دربازو بسته شدو مطمئن بودم سعیده..
اصلا بهش نگاه نمیکردم چشامو بستم که پرده کشیده شده و نور آفتاب به صورتم تابید...
صداش آروم بود اما محکم:_میدونم بیداری پاشو غذاتو بخور بعد هرکاری دلت خواست بکن .
نیشخندی به این کارش زدم نه به روزای قبل که بهم گشنگی میداد نه به الان .
https://eitaa.com/foglev
مه عشق|رمان
part136 تو خودم جمع شده بودم و به سقف خیره شده بودم دیگه هیچی برام مهم نبود .. ازدواج ما درحال ح
این پارت در کانال اصلی سانسور شده...
part137
هیچ واکنشی نشون ندادم که نفسای حرصی میکشید و زیر لب غر میزد .
_کری یا خودتو به نشنیدن زدی دارم میگم پاشو ،دلت نمیخواد دوباره ازم زخم بخوری که ..
ناخواسته با شنیدن حرفش عصبی بلند شدم وسمتش برگشتم :
_دیگه زخم از این بیشتر ؟دیگه از این بیشتر که بهم تهمت زدی و هرکاری دلت خواست باهام کردی ..اسیرم نکردی که کردی گشنگی ندادی که دادی ...اتفاقات چند لحظه پیشم برات مرور کنم یا خودت یادته ؟همین کافیه یا بیشتر از زخمای وحشتناکت توضیح بدم .
_دای تقاص کاراتو پس میدی ،چند بار بگم؟
باز اشکم به راه شد:_آخه نامرد من چه کار کردم که این بدبختیارو داری سرم میاری ..من چه خاکی به سرم بریزم که باور کنی.
عصبی بلند شدو داد زد:لیاقت همین یه تیکه نونم نداری بدبخت .
تا فهمیدم میخواد بره سری بلند شدم و جلوشو گرفتم...
_جون عزیزت بگو چی شده من چیکار کردم که روحمم خبر نداره ؟
با نفرت دستشو از دستم بیرون کشید :_روح تو خبر نداره بچه ؟تو هفت خط روزگاری دیگه برای من نقش بازی نکن که .
نگاه نفرت انگیزی بهم انداخت و زد بیرون ..
نمیدونستم تکلیفم چی میشه این بدبختیا تا کی ادامه داره و پاپیچ منِ بدبخت میشه .
نگاهی به سینی غذا انداختم و بی توجه بهش بازم گوشه نشین شدم .
نمیدونستم چه کاری از دستم بر میاد که انجام بدم و این قضیه تموم شه بره ...
این قضیه هم تموم میشد هیچ وقت جای زخمایی که بهم زد پاک نمیشد.
اثر بی شعوری و تهمت زدن هیچ وقت پاک نمیشه همیشه دردش تا آخر همراه مونه .
یعنی روزی میزسه که سعید به اشتباهش پی ببره و من دیگه از این مکافاتا نکشم یا بختم از اول سیاه بوده .
تو فکر بودم که در محکم باز شدو قیافه نگران خانم گل نمایان شد .
وقتی چشمای سرخمو دید محکم به صورتش زدو سمتم اومد .
روبروم نشست..
https://eitaa.com/foglev
part138
دلم بدجور شکسته بود دیگه ظرفیت این همه درد کشیدنو نداشتم ...فکر میکردم بعد از رضایت ملوک خانم همه چی درست میشه اما انگار از چاله در اومده بودم و افتاده بودم تو چاه ..بدبختیا بیشتر بهم هجوم آورده بودن و اجازه نفس کشیدن نمیدادن بهم .
با صدای خانم گل از فکر اومدم بیرون و گیج بهش خیره شدم .
_الهی دورت بگردم مادر چرا رنگت انقد پریده چرا چشات انقد قرمزه من برات بمیرم چه بلایی سرت آوردن .
و دوباره چشمه ی اشکم جوشید ..دلم میخواست داد بزنم و بگم :من به خاک سیاه نشستم که این شانسمه منِ بدبخت و چه به خیانت ..آخه مگه من جز سعید کس دیگه ای به چشمم میومد که بخوام خیانتم بکنم...از کسی خورده بودم که اصلا فکرشو نمیکردم،ازهمه باهام مهربون تر بود .
_جواب منم نمیدی دخترم؟بخدا از صبح دلم هزار راه رفته ..یه کلام حرف بزن جونم دراومد مادر ،گریه نکن.
با هق هق بهش پناه بردم که بدون هیچ حرف دیگه ای مثل یه مادر واقعی سرپناه شد .
انقد اشک ریخته بودم که تو بغل خانم گل خوابم گرفته بود ..وقتی بلند شدم اتاق تو تاریکی مطلق فرو رفته بود و یه پتو انداخته شده بود روم .
خودمو مرتب کردمو برای امتحان دستگیره درو بالا پایین کردم که در کمال تعجب در باز شد.
سرکی کشیدم و بیرون رفتم ...تو آشپزخانه جز خانم گل و زینب (یکی از خدمه ها)کس دیگه ای نبود .
زینب تا منو دید ابرویی بالا انداخت و لب زد .
_به به سلام غزل خانوم ساعت خواب .
اصلا حال و حوصله ی جواب دادن نداشتم و سرمو گزاشتم رو میز.
نمیدونستم سعید خونه ست یا نه ..حتی از رفت و آمد شوهرمم خبر نداشتم جالبیش این بود که حتی اگه خونه هم بود از وجودشم خبر نداشتم .
خیر سرم مثلا زنش بودم تنها چیزی که حسابم نمیکرد دقیقا همین کلمه بود .
https://eitaa.com/foglev
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید..
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱