part135
با ترس برش داشتم دستام میلرزید برای شماره گرفتن ..فقط یه کلام می خواستم صدای آقاجونو بشنوم یه ثانیه می خواستم صدای دلنوازش تو گوشم بپیچه .. اما از استرسی که ثانیه به ثانیه تو دلم بیشتر میشد میترسیدم ..
تا شماره شو گرفتم و گزاشتم کنار گوشم عربده ی سعید پیچید گوشم ..
تلفن و از دستم کشیدو کوبید به دیوار ..
صدای جیغم کل ساختمون رو برداشت ...با فک منقبض شده سمتم اومد که پا به فرار گزاشتم..
_وایسااااا حالامنو سرکار میزاری؟حالا سر من شیره میمالیییی ..
داشتی زنگ میزدی به اون پسره آرهههه میکشمت غزل میکشمت .
تا خواستم درو ببندم پاشو لای در گزاشت و محکم هولش داد .
گوشه دیوار چسبیدم.. هق هقم دل سنگم آب میکرد اما هیچ تاثیری روی سعید ظالم نداشت .
ضرب مشتش رو پهلوم فرود اومد که آخم به هوا رفت .
به غلط کردن افتاده بودم با ناله به پاش افتادم که از مچ دستم گرفتو بلندم کرد با صدایی که وحشتناک خشن شده بود لب زد.
_فکر کردی الان به اون پسره زنگ بزنی میتونه کمکت کنه و بیاد نجاتت بده ؟
هولم داد سمت کمد و صداش بالاتر رفت : فکر کردی این خرابشده صاحب نداره که توی بی همه چیز دست به هر کاری میزنی .
دستمو جلو صورتم گرفتم و نالیدم :_نه بخدا ..بخدا من میخواستم فقط یه لحظه صدای آقاجونمو بشنوم به خدا نمی خواستم چیزی بگم دلم براش تنگ شده بود نامرد مگه تو احساس نداریییییی.
موهامو تو دستش گرفت :منو میزاری سرکار آره ؟ بیچارت میکنمم.
با بیچارگی سرمو تکون می دادمو التماس میکردم که ولم کنه...
https://eitaa.com/foglev
part136
تو خودم جمع شده بودم و به سقف خیره شده بودم دیگه هیچی برام مهم نبود ..
ازدواج ما درحال حاضر رو هوا بودو و اونم خیلی کار احمقانه ای انجام داده بود..
انقد اشک ریخته بودم خسته شده بودم ساکت به گوشه ای خیره بودم ..
سرم درد میکرد که باعث میشد بی طاقت تر بشم .
از وقتی رفته بود بیرون درو قفل کرده بودو جونم داشت تو این اتاق چند متری درمیومد .
خانم گل کلی در میزد وبی جواب میموند اصلا دیگه توان نداشتم برای خود بیچارم کمی اشک بریزم چه برسه به اینکه بخوام جواب اینو اونو بدم .. قبل از اینکه بره نگاه وحشتناکی حواله ام کردو با کلافگی از خدمه درخواست کرد چیزی برای خوردن برام بیارن..
گوشه ی دیوار نشسته بودم و به اتفاقات فکر میکردم فکرشم نمیکردم روزی اینجوری غرورم شکسته بشه و پیش خودم اینجور سرافکنده بشم ..
دربازو بسته شدو مطمئن بودم سعیده..
اصلا بهش نگاه نمیکردم چشامو بستم که پرده کشیده شده و نور آفتاب به صورتم تابید...
صداش آروم بود اما محکم:_میدونم بیداری پاشو غذاتو بخور بعد هرکاری دلت خواست بکن .
نیشخندی به این کارش زدم نه به روزای قبل که بهم گشنگی میداد نه به الان .
https://eitaa.com/foglev
مه عشق|رمان
part136 تو خودم جمع شده بودم و به سقف خیره شده بودم دیگه هیچی برام مهم نبود .. ازدواج ما درحال ح
این پارت در کانال اصلی سانسور شده...
part137
هیچ واکنشی نشون ندادم که نفسای حرصی میکشید و زیر لب غر میزد .
_کری یا خودتو به نشنیدن زدی دارم میگم پاشو ،دلت نمیخواد دوباره ازم زخم بخوری که ..
ناخواسته با شنیدن حرفش عصبی بلند شدم وسمتش برگشتم :
_دیگه زخم از این بیشتر ؟دیگه از این بیشتر که بهم تهمت زدی و هرکاری دلت خواست باهام کردی ..اسیرم نکردی که کردی گشنگی ندادی که دادی ...اتفاقات چند لحظه پیشم برات مرور کنم یا خودت یادته ؟همین کافیه یا بیشتر از زخمای وحشتناکت توضیح بدم .
_دای تقاص کاراتو پس میدی ،چند بار بگم؟
باز اشکم به راه شد:_آخه نامرد من چه کار کردم که این بدبختیارو داری سرم میاری ..من چه خاکی به سرم بریزم که باور کنی.
عصبی بلند شدو داد زد:لیاقت همین یه تیکه نونم نداری بدبخت .
تا فهمیدم میخواد بره سری بلند شدم و جلوشو گرفتم...
_جون عزیزت بگو چی شده من چیکار کردم که روحمم خبر نداره ؟
با نفرت دستشو از دستم بیرون کشید :_روح تو خبر نداره بچه ؟تو هفت خط روزگاری دیگه برای من نقش بازی نکن که .
نگاه نفرت انگیزی بهم انداخت و زد بیرون ..
نمیدونستم تکلیفم چی میشه این بدبختیا تا کی ادامه داره و پاپیچ منِ بدبخت میشه .
نگاهی به سینی غذا انداختم و بی توجه بهش بازم گوشه نشین شدم .
نمیدونستم چه کاری از دستم بر میاد که انجام بدم و این قضیه تموم شه بره ...
این قضیه هم تموم میشد هیچ وقت جای زخمایی که بهم زد پاک نمیشد.
اثر بی شعوری و تهمت زدن هیچ وقت پاک نمیشه همیشه دردش تا آخر همراه مونه .
یعنی روزی میزسه که سعید به اشتباهش پی ببره و من دیگه از این مکافاتا نکشم یا بختم از اول سیاه بوده .
تو فکر بودم که در محکم باز شدو قیافه نگران خانم گل نمایان شد .
وقتی چشمای سرخمو دید محکم به صورتش زدو سمتم اومد .
روبروم نشست..
https://eitaa.com/foglev
part138
دلم بدجور شکسته بود دیگه ظرفیت این همه درد کشیدنو نداشتم ...فکر میکردم بعد از رضایت ملوک خانم همه چی درست میشه اما انگار از چاله در اومده بودم و افتاده بودم تو چاه ..بدبختیا بیشتر بهم هجوم آورده بودن و اجازه نفس کشیدن نمیدادن بهم .
با صدای خانم گل از فکر اومدم بیرون و گیج بهش خیره شدم .
_الهی دورت بگردم مادر چرا رنگت انقد پریده چرا چشات انقد قرمزه من برات بمیرم چه بلایی سرت آوردن .
و دوباره چشمه ی اشکم جوشید ..دلم میخواست داد بزنم و بگم :من به خاک سیاه نشستم که این شانسمه منِ بدبخت و چه به خیانت ..آخه مگه من جز سعید کس دیگه ای به چشمم میومد که بخوام خیانتم بکنم...از کسی خورده بودم که اصلا فکرشو نمیکردم،ازهمه باهام مهربون تر بود .
_جواب منم نمیدی دخترم؟بخدا از صبح دلم هزار راه رفته ..یه کلام حرف بزن جونم دراومد مادر ،گریه نکن.
با هق هق بهش پناه بردم که بدون هیچ حرف دیگه ای مثل یه مادر واقعی سرپناه شد .
انقد اشک ریخته بودم که تو بغل خانم گل خوابم گرفته بود ..وقتی بلند شدم اتاق تو تاریکی مطلق فرو رفته بود و یه پتو انداخته شده بود روم .
خودمو مرتب کردمو برای امتحان دستگیره درو بالا پایین کردم که در کمال تعجب در باز شد.
سرکی کشیدم و بیرون رفتم ...تو آشپزخانه جز خانم گل و زینب (یکی از خدمه ها)کس دیگه ای نبود .
زینب تا منو دید ابرویی بالا انداخت و لب زد .
_به به سلام غزل خانوم ساعت خواب .
اصلا حال و حوصله ی جواب دادن نداشتم و سرمو گزاشتم رو میز.
نمیدونستم سعید خونه ست یا نه ..حتی از رفت و آمد شوهرمم خبر نداشتم جالبیش این بود که حتی اگه خونه هم بود از وجودشم خبر نداشتم .
خیر سرم مثلا زنش بودم تنها چیزی که حسابم نمیکرد دقیقا همین کلمه بود .
https://eitaa.com/foglev
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید..
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱
part139
خانم گل صندلی کنارمو بیرون کشیدو کنارم جاگرفت ..
_بهتری دوردونه؟
لبخند گرمی بهش زدم:_بله ،ببخشید ندونستم کی خوابم برد ..
دیشب که اون اتاقکه از بس سرد بود نتونسته بودم بخوابم .
_راستی امروز چرا از بیرون میومدید جایی رفته بودین؟
با این حرف نیشخندی رو لبم اومد :_من که گفتم دیشبو تو اون اتاقکه پشت حیاط سر کردم .
چشاش گشاد شدو لب زد: اونجا چرا مگه خونه نبود که سر از اونجا در آوردی؟!
نوچ کلافه ای کردم:_خودم که با پای خودم نرفتم ،سعید بردم یعنی زورم کرد که اونجا بمونم .
تا خواست حرف بزنه صدای بلندسعید از بیرون آشپز خانه ازجا پروندمون ...
خانم گل و صدا میزد و درخواست شام میکرد .
از جا بلند شدم و کمک بقیه میزوچیدیم ..دعا دعا میکردم که موقعه شام بزاره کناره بقیه باشم و امشب هم نندازتم تو اون اتاقک .
همینطور هم شدو امشب اصلا کار به کارم نداشت ...
اما مطمئن بودم از فردا دوباره دل شکستن و تحقیر کردن میشه کارش و زیادم به این جلدش دل نبسته بودم .
انقدری گشنم بود که بخوام بدون هیچ تعارفی برای خودم غذا بکشم و تا تهش پاش وایسم.
بعد جمع و جور کردن به اتاق پناه بردم و فورا وضو گرفتم ،نه ارتباطی با خوانوادم داشتم نه حال مساعدی ..
و مطمئن بودم دارم با کسی حرف میزنم که همه حرف هامو بدون هیچ قضاوتی میشنوه وکمکم میکنه.
سجاده وچادر نمازی که قبل اومدن اتاق از خانم گل گرفته بودم رو پهن کردم و شروع کردم نماز خوندن ..
به پهنای صورت اشک میریختم و با خدا حرف میزدم دعا میکردمو التماس میکردم تا از این وضعیت نجاتم بده .
مطمئن بودم اگه این مشکل حله نشه دردای بدتری در انتظارمه وبه کل نا امید میشدم.
گریه هام کاری میکرد که حتی دل خودمم برای خودم بسوزه و به شانسم لعنت بفرستم.
تو دلم می گفتم حتما مامان سعید چیزی میدونسته که نمیزاشته این وصلت سر بگیره و تو برزخ قرارمون میداده اما ته دلم به این حرفا بسنده نمیکردو همش نگران رفتارای جدید سعید بود .
https://eitaa.com/foglev
part140
🍃دوماه بعد 🍃
تو این دوماه دردی نبود که نکشیده باشم شکنجه ای نبود که بهم نداده باشه ..
تو این دوماه حتی یه ارتباط کوچیکم با خوانوادم نداشتم .. حتی پامم از در خونه بیرون نرفته بود ،منتظر یه دلخوشی کوچیک بودم یه خبر خوب کوچیک که فقط یکم امیدوار بشم فقط برای یه لحظه هم که شده خنده رو لبام بیاد ..
اما دریغ از یه ثانیه خوشی ..
دیگه داشتم امیدمو نسبت به همه از دست می دادم حتی خدایی که تو این دوماه از این بدبختیا نجاتم نداده بود و هرروز یه چِشَم خون بود یه چشم اشک ..
اولای زندگیم از شریک زنگیم انقد کتک خورده بودم که نخوام برای هیچ وقت ببخشمش .. حتی چندشمم بشه اسمشو به زبون بیارم .
همه میگن باید بخشید و گذشت کرد ولی من یه سری از آدمارو تا وقتی زنده ام نمیبخشم ،اونایی که با همه وجودم بهشون محبت و خوبی کردم ولی در حقم بدی کردن،اونایی که بی دلیل قضاوتم کردن و تهمت زدن،اونایی که تو هر شرایطی پشتشون بودم ولی وقتی بهشون نیاز داشتم پشتمو خالی کردن،اونایی که باعث شکستن دلمو ریختن اشک چشمام شدن ،اونایی که دست دوستی بهشون داده بودم و از دشمنم بدتر شدن ..
همش به دلم میومد که نکنه از اولم قسمت هم نبودیم نکنه از اولم حس سعید فقط یه حس زود گذر بوده بوده ..
ترس هایی تو دلم می نشست که ته دلمو خالی میکرد.
به تنها کسی که تو این خونه دلبسته بودم خانم گل بود عین یه مادر دلداریم میدادو مراقبم بود ،جالبه به جای اینکه به شوهرم دل ببندم به خدمه ی خونش دلبسته بودم .
دوروز میشد که سعید خونه نیومده بودو چند دقیقه پیش با خانم گل تماس گرفته بودو گفته بود امشب مهمون داریم و سنگ تموم بزارید .
خیلی کنجکاو شده بودم که مهمونش کیه که انقد تاکید داشت برای سنگ تموم گزاشتن ،کیه که انقد براش مهمه .
دلشوره به جونم افتاده بودو دلم گمان بد میداد .
https://eitaa.com/foglev